دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 18 تیر 1395  12:54 PM

 

گاه در گُل می پسندد،گاه در گِل میکشد
هرچه آدم می کشد، از خامی دل می کشد

گاه مثل پیرمردان ساکت است و باوقار،
گاه مثل نوعروسان،بی خبرکِل می کشد

کجروی های "فُضیل"این نکته را معلوم کرد:
عشق حتی بار کج را-هم-به منزل میکشد

موجهای بیقرار و گوشماهیها که هیچ،
عشق ، گهگاهی نهنگی را به ساحل می کشد!

دوست مست و چشم من مست است و میدانم ، دریغ،
دست از آهو، پلنگِ مست،مشکل می کشد

حسین جنتی

 



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 18 تیر 1395  12:53 PM

سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو 

ولی از نحوه ی چشمت چه می دانم؟ نمی دانم

چو اشکی سرزده یک لحظه از چشم تو افتادم 
چرا در خانه ی خود عین مهمانم؟ نمی دانم

ستاره می شمارم سال های انتظارم را :
هزار و سیصد و چندین و چندانم؟ نمی دانم

نمی دانم بگو عشق تو از جانم چه می خواهد؟ 
چه می خواهد بگو عشق تو از جانم؟ نمی دانم

نمی دانم به غیر از این نمی دانم، چه می دانم؟
نمی دانم، نمی دانم ، نمی دانم ، نمی دانم!!

قیصر امین پور



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 18 تیر 1395  12:23 PM

شب فراق که داند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق دربند است


گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانند است


پیام من که رساند به یار مهرگسل
که برشکستی و ما را هنوز پیوند است


قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است


که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
هنوز دیده به دیدارت آرزومند است


بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست
به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست


خیال روی تو بیخ امید بنشانده‌ست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکنده‌ست


عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی
به زیر هر خم مویت دلی پراکند است


اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی
گمان برند که پیراهنت گل آکند است


ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
چه دستها که ز دست تو بر خداوند است


فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
بیا و بر دل من بین که کوه الوند است


ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 18 تیر 1395  12:22 PM

 

🍃🍁🍂🍃🍁🍂🍃🍁🍂🍃

وقتی گناهِ شهر مرا از تو دور کرد

باید برات کرب و بلا جفت و جور کرد

صد بار عقل از سر من رفت، چون نسیم

از سوی کربلای تو یک بار عبور کرد

چشمی نمانده است تماشا کنم تو را

این دیده را فراق حریم تو کور کرد

از لطف مادری است نمک گیرتان شدم

با اشک روضه کامِ مرا هم که شور کرد

گاهی ز کوفه گفت، گهی از مدینه گفت

با قصه های روضه مرا با شعور کرد

آباد باد خانه ی آن ذاکری که با

یک یا حسین، قلب مرا غرق نور کرد

دیدم میان هروله از من جوان تر است

پیری که خاطرات حرم را مرور کرد

واحد، زمینه، روضه و منبر به جای خود

باید تمام مجلستان را به شور کرد

لطفی که کرده ای تو به من مادرم نکرد

لطفی فرای آنچه سلیمان به مور کرد

اصلا دخیل شاه خراسان شویم تا

... شاید جواز کرب و بلا را صدور کرد

ان کنت باکیا لشی ء فابک للحسین

چند جمله مقتل است، به ذهنم خطور کرد

من یک سوال دارم و آن هم چرا دگر

باید که نعل تازه به پای ستور کرد

هر اسب چهار نعل و هر اسب هم دوبار

هشتاد نعل تازه ز جسمت عبور کرد

با اشک روضه، منتقمش را صدا بزن

شاید به حرمت غم عظمی ظهور کرد


🍃🍁🍂🍃🍁🍂🍃🍁🍂🍃



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 15 تیر 1395  11:45 AM

 

🔶تقديم به روح بلند مرحوم آیت‌الله بهجت ره

شاعر اين مرتبه از پير فقاهت بنويس
قدري از مرتبه ي عاليِ بهجت بنويس

گر كه در دايره ي عـقل مكانت دادند
شعر را با ادب و فهم و دِرايت بنويس

تا خريدار كلام تو بزرگان باشنــد
در همين قالب اشعار روايت بنويس

فيض روح القدس امروز اگر يارت شد
وصفي از خادم دربار ولايت بنويس

تا به بهجت برساني دل غمگين مرا
عاشقانه ز شب رؤيت حضرت بنويس

رويْ در "مسجد خانم" كن و هنگام نماز
بيتي از سجده ي آن مستِ عبادت بنويس

بنده ي دين پيِ آسايشِ دنيايش نيست
پس براي همه از شور رياضت بنويس

يا كه از صبح حرم حرف بزن يا اينكه
از مناجات شبش در دل خلوت بنويس

كمرش خم شده بود از غم هجران نگار
پس بيا از غم اين دوره ي غيبت بنويس

شاعر امروز شريك پدر بهجت باش
قدر يك جمله بيا ذكر مصيبت بنويس

از وداع و عطش و غربت و غم حرف بزن
از حسين و حرم و شوق شهادت بنويس

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
عصر فردا بدنش زیر سم اسبان است...

محمّد قاسمي

 



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 15 تیر 1395  11:39 AM

 

آیت‌الله بهجت قدس‌سره:

شاید یکی از حکمت‌های حضور در جماعت هم این باشد که از حال یکدیگر باخبر باشند و به همدیگر رسیدگی کنند، و از هم دور نشوند و از یکدیگر غافل نباشند، تا اگر بیچاره‌ای در میان آنها پیدا شد، در فکر رفع بیچارگی او باشند. 
در محضر بهجت، ج۱، ص۳۵۷

 



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 15 تیر 1395  10:05 AM


خداحافظ اي ربّناي غروب
خداحافظ اي رزق و روزي ِ پاک
خداحافظ اي جمع ِ افلاک و خاک
خداحافظ اي لحظه هاي سحر
خداحافظ اي ماه چشمان ِ تر
خداحافظ اي بغض افطارها
خدا حافظ اي ماه ِ ديدار ها
خداحافظ اي ختم ياسين و نور
خداحافظ اي ماه ِ عشق و سرور
خداحافظ اي ماه رو راستي
خداحافظ اي بي کم و کاستي
خداحافظ اي قدر زلفت دراز
خداحافظ اي اشتياق ِ نماز
خداحافظ اي لحظه هاي دعا
خداحافظ اي ماه ِ ارض و سماء
خداحافظ اي ماه ِ صبر و رضا
تو اي ماه آرامش مرتضي
خداحافظ ا ي گرمي آفتاب
خداحافظ اي خوابهايت ثواب
خداحافظ اي بهترين سرنوشت
تو پاي مرا مي کشي تا بهشت
خداحافظ اي ماه تقدير من
سحرهاي تو صبح تطهير من
خداحافظ اي برکت سفره ها
خداحافظ اي ماه ِ خوب خدا
پیشاپیش عیدتون مبارک



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 28 خرداد 1395  11:33 PM

 

تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی
یک عمر قناعت نتوان کرد الهی

دیریست که چون هاله همه دور تو گردم
چون بازشوم از سرت ای مه به نگاهی

بر هر دری ای شمع چو پروانه زنم سر
در آرزوی آن که بیابم به تو راهی

نه روی سخن گفتن و نه پای گذشتن
سرگشته ام ای ماه هنرپیشه پناهی

در فکر کلاهند حریفان همه هشدار
هرگز به سر ماه نرفته است کلاهی

بگریز در آغوش من از خلق که گلها
از باد گریزند در آغوش گیاهی

در آرزوی جلوه مهتاب جمالش
یا رب گذراندیم چه شبهای سیاهی

یک عمر گنه کردم و شرمنده که در حشر
شایان گذشت تو مرا نیست گناهی


 شهریار



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 28 خرداد 1395  11:30 PM

 

دلخسته خدا خدا خدا میکردم

یکماه برای تو دعا میکردم

هر جمعه ی ماه رمضانی که گذشت

تا وقت اذان تو را صدا میکردم

سی روز به عشق دیدنت آقاجان

من روزه خود به اشک وا میکردم

در هر شب قدر وقت احیاء ارباب

با یاد شما یاد و صفا میکردم

ای کاش نماز عید فطر خود را

در پشت سر تو اقتدا میکردم

افسوس چنین نشد و من فهمیدم

یکماه برای خود دعا میکردم



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 28 خرداد 1395  11:20 PM

 

حفظ صٖورت می‌توان کردن به ظاهر در نماز
روی دل را جانب محراب کردن مشکل است 


 صائب تبریزی



تعداد کل صفحات : 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 >