دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 تیر 1395  11:22 AM

 

ﺍﯼ ﺑﺎﺩ ﺧﻮﺵٖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﻤﻦ ﻋﺸﻖ میرﺳﯽ

ﺑﺮ  ﻣﻦ  ﮔﺬﺭ  ﮐﻪ ﺑﻮﯼ ﮔﻠﺴﺘﺎﻧﻢ ﺁﺭﺯﻭﺳﺖ

ﺩﺭ  ﻧـﻮﺭ  ﻳﺎﺭ  ﺻﻮﺭﺕ ﺧﻮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯽ ﻧﻤﻮﺩ

ﺩﻳﺪﺍﺭ  ﻳﺎﺭ  ﻭ  ﺩﻳﺪﻥ  ﺍﻳﺸﺎﻧﻢ  ﺁﺭﺯﻭﺳﺖ

مولانا



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 تیر 1395  11:10 AM

 

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد 
آه!دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت:هر خواستنی عین توانایی نیست

فاضل نظری 



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 تیر 1395  11:07 AM

 

نسبت عشق به من نسبت جان است به تن
تو بگو من به تو مشتاق ترم یا تو به من؟

زنده ام بی تو همین قدر که دارم نفسی
از جدایی نتوان گفت به جز آه سخن

بعد از این در دل من، شوق رهایی هم نیست
این هم از عاقبت از قفس آزاد شدن

وای بر من که در این بازی بی سود و زیان
پیش پیمان شکنی چون تو شدم عهد شکن

باز با گریه به آغوش تو بر می گردم
چون غریبی که خودش را برساند به وطن

تو اگر یوسف خود را نشناسی عجب است
ای که بینا شده چشم تو ز یک پیراهن

فاضل نظری 



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 تیر 1395  11:05 AM

 

هر روز، جهان است و فرازی و نشیبی
این نیز نگاهی است به افتادن سیبی

در غلغله ی جمعی و «تنها» شده ای باز
آنقدر که در پیرهنت نیز غریبی

آخر چه امیدی به شب و روز جهان است؟
باید همه ی عمر، خودت را بفریبی

چون قصه ی آن صخره که از صحبت دریا
جز سیلی امواج نبرده است نصیبی

آیینه ی تاریخ تو را درد شکسته است
اما تو نه تاریخ شناسی نه طبیبی!

فاضل نظری 



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 تیر 1395  11:04 AM

 

دلم بدون تو غمگین و باتو افسرده است
چه کرده ای که ز بود و نبودت آزرده است

به عکس های خودم خیره ام،کدام منم؟
زمانه خاطره های مرا کجا برده است


فاضل نظرى 



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 تیر 1395  11:01 AM

 

گر عقل پشت حرف دل اما نمی‌گذاشت
تردید پا به خلوت دنیا نمی‌گذاشت

از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
می‌شد گذشت وسوسه اما نمی‌گذاشت

اینقدر اگر معطل پرسش نمی‌شدم
شاید قطار عشق مرا جا نمی‌گذاشت

دنیا مرا فروخت ولی کاش دست کم
چون بردگان مرا به تماشا نمی‌گذاشت

شاید اگر تو نیز به دریا نمی‌زدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمی‌گذاشت

گر عقل در جدال جنون مرد جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمی‌گذاشت

ای دل بگو به عقل که دشمن هم اینچنین
در خون مرا به حال خودم وانمی‌گذاشت

ما داغدار بوسه وصلیم چون تو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمی‌گذاشت

فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 تیر 1395  10:58 AM

 

در توبه مرا گفت که برگیر شرابی
ساقی تو که خود بیشتر از خلق خرابی

این ماهی دلمرده در این برکه ی دلگیر
جز دوری آن ماه ندیده ست عذابی

من عارف دلتنگم ، یا زاهد دلسنگ؟
هر روز نقابی زده ام روی نقابی

یک عمر ملائک همه گشتند و ندیدند
در نامه ی اعمال منِ مست صوابی

ساقی! همه بخشوده ی یک گوشه چشمیم
آنجا که تو باشی چه حسابی؟ چه کتابی؟

فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  8:37 PM

رفتم و بیشم نبود روی اقامت

وعده دیدار گو بمان به قیامت

 گر تو قیامت به وعده دور نخواهی
یک نظرم جلوه کن بدان قد و قامت

 بانگ اذان است و چشم مست تو بینم
در خم محراب ابروان به امامت 

قصر نمازت چه ای مسافر مجنون
کعبه لیلی است قصد کن به اقامت 

در همه عالم علم به عشق و جنونی
گو بشناسندت از جبین به علامت

 آنچه به غفلت گذشت عمر نخواندم
عمر دگر خواهم از خدا به غرامت 

پیرم و بر دوشم از ندیم جوانی
از تو چه پنهان همیشه بار ندامت

 خرمن گل ها به باد رفت و به دل ها
نیش ندامت خلید و خار ملامت

 شحنه شهری تو دست یاز به شمشیر
باری اگر شیر می کشی به شهامت 

من به سلام و وداع کعبه و صحرا
صحیه زنانم که بارکن به سلامت

 شمع دل شهریار شعله آخر
زد به سراپا که سوختن به تمامت

شهریار



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  8:33 PM

 

گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا

فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا

مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب

فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا

شهریار



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  8:29 PM

 

ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی

تو که آتشکده‌ی عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی

به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
که خود از رقت آن بیخود و بی‌هوش شدی

تو به صد نغمه، زبان بودی و دلها همه گوش
چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی

خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من
نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی

تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تست
تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی

ناز می‌کرد به پیراهن نازک تن تو
نازنینا چه خبر شد که کفن پوش شدی

چنگی معبد گردون شوی ای رشگ ملک
که به ناهید فلک همسر و همدوش شدی

شمع شبهای سیه بودی و لبخند زنان
با نسیم دم اسحار هم آغوش شدی

شب مگر حور بهشتیت، به بالین آمد
که تواش شیفته‌ی زلف و بناگوش شدی

باز در خواب شب دوش ترا می‌دیدم
وای بر من که توام خواب شب دوش شدی

ای مزاری که صبا خفته به زیر سنگت
به چه گنجینه‌ی اسرار که سرپوش شدی

ای سرشگ اینهمه لبریز شدن آن تو نیت
آتشی بود در این سینه که در جوش شدی

شهریارا به جگر نیش زند تشنگیم
که چرا دور از آن چشمه پرنوش شدی
 



تعداد کل صفحات : 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 >