معرکه گیری ازدواج در سالمندی!؟
ازدواج سالمندان، سر پیری و معركه گیری نیست

چشمان پیرمرد مدت هاست به در خانه دوخته شده و به انتظار نگاه و كلام آشنایی است تا پایانی بر تنهایی هایش باشد و خلوت مداوم این خانه كه گویی ابدی به نظر می رسد را با او تقسیم كند.
امروز جمعه است اما برای او و دنیای تنهایی هایش جمعه با روزهای عادی هفته هیچ فرقی ندارد و تنها این روز فرصت مناسبی است تا فرزندانش خسته از هفته ای پر مشغله دمی بیاسایند. گردش و تفریح، مسابقه فوتبال، دید و بازدیدهای عقب مانده فامیل، گشت و گذار و... فرصتی برای سرزدن به پیرمرد باقی نمی گذارد و او این بار نا امیدتر از هر زمان دیگری می داند كه هرگز نباید به جمعه ها و این امید محال كه كسی سراغی از او بگیرد، دل ببندد.
یادش بخیر روزهایی را كه هنوز همسرش زنده بود. آن روزها همه چیز لطف و صفای دیگری داشت. خانه شان تقریبا هر روز پاتوق یكی از دخترها و پسرها با نوه های قد و نیم قدشان بود. اما با مرگ مادربزرگ انگار او هم رفته رفته فراموش شد. بچه ها آنقدر غرق در مشكلات زندگی شان شده بودند كه هفته ها سراغی از پیرمرد نمی گرفتند.
هنوز هم وقتی عكس العمل تند فرزندانش هنگامی كه جمع شان كرد تا پس از 5 سال تنهایی آنها را از تصمیمش برای ازدواج مجدد مطلع كند را به یاد می آورد، قلبش به درد می آید.
این كه چقدر دلش گرفت وقتی فرزندانش این چنین بیرحمانه او را در جایگاه یك متهم گذاشتند و به باد انتقادش گرفتند. دخترها می گفتند ما كه هر وقت بتوانیم به شما سر میزنیم و كم و كسری برایتان نمی گذاریم. حالا می خواهید جواب سال ها زحمت مادرمان را با آوردن زن دیگری به خانه این طور بدهید!
پسرها می گفتند: سر پیری و معركه گیری! با این حرف ها آبرویمان را جلوی خانواده همسرانمان می برید.
دست آخر هم همگی با زدن این تیر خلاصی كه اگر خواستی می توانی ازدواج كنی، اما ما دیگر پایمان را در این خانه نمی گذاریم، پیرمرد را وادار به عقب نشینی كردند.













