شعری برای امام رضا

زردی گنبد عیان شد، شوق رضوانم گرفت

ابر رحمت شد هویدا، باز بارانم گرفت

اشک من جاری شد و جاری شد و دیدم که اشک

گرد روی پردهء قلب مرا با نم گرفت

کفتری بودم که روزی از حرم رد می شدم

گزمهء سلطان رسید و کنج ایوانم گرفت

گفتمت آلوده ام گفتی خودم می شویمت

شستنت آلودگی ها را ز دامانم گرفت

لطف تو هر بار در بهبوههء بیراهه ها

کج روی های مرا دید و به دندانم گرفت

پهن شد دام تو ای صیاد و از بخت نکو

اشتباها جای آهوی خراسانم گرفت

تو نبین اینگونه من دم از مداوا می زنم

چونکه دیدم تو طبیبی میل درمانم گرفت

بر سفر این سفره هر باری که مهمانت شدم

عادت جود شما با شاه یکسانم گرفت

از زمانی که شنیدم گفته ای یابن الشبیب

روضهء کرببلا آسایش از جانم گرفت

دختری در آتش خیمه صدا میزد که وای

عمه دشمن معجر از موی پریشانم گرفت

شعر مدح امام رضا (ع) _ حسین قربانچه


ادامه مطلب
[ شنبه 26 تیر 1395  ] [ 10:04 AM ] [ مهدی گلشنی ]

شعر مدح امام رضا

عاشقت شد از ابتدا این قدر

دوست دارد تو را خدا این قدر

بغلِ کعبه هم به جان خودت

ما نگفتیم ربّنا این قدر

بی سبب نیست شهرت آهو

آن قدر گریه کرد تا این قدر...

حرمت می رسیم زود به زود

دل نبرده کسی ز ما این قدر

چقدر عاشق خودت شده ای

جلوی آینه نیا این قدر

کربلا رفتم و نجف رفتم

من ندیدم برو بیا این قدر

از خدا هم سرت شلوغ تر است

چه کسی داشته گدا این قدر

کرمت مایه خجالت ماست

کم نوشتم ولی چرا این قدر؟

مزد یک بار ما سه بار شماست

هیچ کس سر نزد به ما این قدر

وقت مردن بیا کنارم باش!

ظرف ما را مکن طلا این قدر

کربلای مرا به تو دادند

پس اذیت نکن مرا این قدر

این که ما عاشق شما شده ایم

کار ما بود یا شما این قدر...؟!

شعر مدح امام رضا (ع) _ علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
[ شنبه 26 تیر 1395  ] [ 10:03 AM ] [ مهدی گلشنی ]

دلم به خانه حیدر بهانه می گیرد

دلم به خانه حیدر بهانه می گیرد

 

ز سفره خانه ی زهرا نشانه می گیرد

خوشا یتمی و بی سر پرستی دوران

که توشه های حسن را شبانه می گیرد

ز دست پاک حسن لقمه لقمه میل کنم

مرا به زیر پرش عاشقانه می گیرد


ادامه مطلب
[ جمعه 25 تیر 1395  ] [ 1:56 PM ] [ مهدی گلشنی ]

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم 
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم 

غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی 
ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم 

دم به دم حلقه این دام شود تنگتر و من 
دست و پایی نزنم خود ز کمندت نرهانم 

سرپر شور مرا نه شبی ای دوست به دامان 
تو شوی فتنــه ساز دلم و سوز نهانم 

ساز بشکسته ام و طائر پر بسته نگارا 
عجبی نیست که این گونه غم افزاست فغانم 

نکته عشق ز من پرس به یک بوسه که دانی 
پیــر این دیر جهان مست کنم گر چه جوانم 

سرو بودم سر زلف تو بپیچید سرم را 
یاد باد آن همه آزادگی و تاب و توانم 

آن لئیم است که چیزی دهد و باز ستاند 
جان اگر نیز ستانی ز تو من دل نستانم 

گر ببینی تو هم آن چهره به روزم بنشینی 
نیم شب مست چو بر تخت خیالت بنشانم 

که تو را دید که در حسرت دیدار دگر نیست 
"آری آنجا که عیان است چه حاجت به بیانم؟

مدح و منقبت اهل بیت (ع) _ عماد خراسانی


ادامه مطلب
[ جمعه 25 تیر 1395  ] [ 1:55 PM ] [ مهدی گلشنی ]

پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكيست

پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكيست
حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكي است
اينهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظريست
گر نظر پاك كني، كعبه و بتخانه يكيست
هر كسي قصه شوقش به زباني گويد
چون نكو مي‌نگرم، حاصل افسانه يكيست
اينهمه قصه ز سوداي گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام يكي، دانه يكيست
ره هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه
گريه نيمه شب و خنده مستانه يكيست
گر زمن پرسي از آن لطف كه من مي‌دانم
آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست
هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند
بهر اين يك دو نفس، عاقل و فرزانه يكيست
عشق آتش بود و خانه خرابي دارد
پيش آتش، دل شمع و پر پروانه يكيست
گر به سرحد جنونت ببر عشق عماد
بي‌وفايي و وفاداري جانانه يكيست

مدح معصومین _ عماد خراسانی


ادامه مطلب
[ جمعه 25 تیر 1395  ] [ 1:54 PM ] [ مهدی گلشنی ]

ای دل تو ندانستی قدر گل و بستان را

ای دل تو ندانستی قدر گل و بستان را

بیهوده چه می نالی بیداد زمستان را

 

ظلمات شب هجران بیهوده ندادندت

تو قدر ندانستی آن چشمه حیوان را

 

مغرور شدی ای دل در گلشن وصل از بخت

بایست کشید اکنون این رنج بیابان را

 

صد بار تو را گفتم دیوانگی از سر نه

ترسم که دهی از دست آن زلف پریشان را

 

دلبسته این دامی، مرغابی این دریا

کم شکوه نما ای دل این وحشت طوفان را

 

در بزم چمن بنگر، کان مرغ پسند افتد

کز سینه برون آرد دلسوزتر افغان را

 

گل خرم و سرو آزاد، بلبل همه در فریاد

الحق که ستم کردند مرغان خوش الحان را

 

کی نام ترا می برد دل روز ازل ای عشق

در خواب اگر می دید هنگامه ی هجران را

 

در فصل گلم آن کو در کنج قفس افکند

می برد ز یادم کاش شبهای گلستان را

 

تنها ز تو دردی ماند ای مونس جان با من

خواهم که نخواهم هیچ با درد تو درمان را

 

تا رفت ز کف جانان دشمن شده ام با جان

بیدل چه کند دل را، عاشق چه کند جان را

 

دیگر هوسی ما را جز وصل تو در سر نیست

رحمی کن و یادی کن این بی سر و سامان را

 

ای عاشق شیدایی بشنو سخنی از من

هرچند که نتوانی هرگز شنوی آن را

 

در بزم وصال دوست از جام جمال دوست

چون مست شدی مشکن پیمانه و پیمان را

 

مدح معصومین _ عماد خراسانی


ادامه مطلب
[ جمعه 25 تیر 1395  ] [ 1:53 PM ] [ مهدی گلشنی ]

تو کریمی و منم جیره خور احسانت

تو کریمی و منم جیره خور احسانت

جان و جانان جهان، جان جهان قربانت

سفره دار حرم رحمت و مهری آقا

اهل عرشند به والله بلاگردانت

کرمت سفره خالی مرا پر کرده

جان گرفتم به خدایی خدا با نانت

من به نان و نمک سفره ات عادت دارم

من نشستم همه عمر به پای خوانت

تو همانی که مریدت شده ارباب وفا

من همانم که شدم ابر پر از بارانت

حسنیم به خدایی خدا تا محشر

شکرلله شدم عاشق سرگردانت

کوری دشمن تو ضربه دل یا حسن(ع) است

به فدای تو و آن خاطره و طوفانت

آخرین تیر علی در جمل فتنه تویی

ضربه ات حیدری و کون و مکان حیرانت

می رسد روز خوشی که به بقیعت برسم

می شود مثل خراسان حرم ویرانت

به علی می رسد آنروز که با ذکر علی

به طواف تو بیایند همه مستانت

در رکاب یوسف فاطمیون می سازد

حرم عشق برایت به خدا ایرانت

 

اشعار مدح امام حسن (ع) _ حسین ایمانی


ادامه مطلب
[ جمعه 25 تیر 1395  ] [ 1:53 PM ] [ مهدی گلشنی ]

نشسته ام بنویسم گدا گدا آقا

نشسته ام بنویسم گدا گدا آقا

چقدر محترم است این گدای با آقا

نشسته ام بنویسم حسن ، کریم ، کرم ،

مدینه ، سفره ی آقا ، برو بیا ، آقا

نشسته ام بنویسم به جای العفوم

الهی یا حسن یا کریم یا آقا


ادامه مطلب
[ جمعه 25 تیر 1395  ] [ 1:52 PM ] [ مهدی گلشنی ]

روزی حسینی، حسنی دارم و بس

روزی حسینی، حسنی دارم و بس
در مملکت ری وطنی دارم و بس

عشاق ره عشق سبکبال ترند
من نیز فقط پیرهنی دارم و بس

دوری مسافت نشود مانع من
تا شوق اُویس قرنی دارم وبس

حالا که حرم نیست، مرا شمع کنید
امشب هوس سوختنی دارم و بس

دنیا تو اگر یوسف کنعان داری
من نیز امام حسنی دارم و بس


ادامه مطلب
[ جمعه 25 تیر 1395  ] [ 1:51 PM ] [ مهدی گلشنی ]

خورشید گرم ظهرهای آسمان هستی

خورشید گرم ظهرهای آسمان هستی

تا صبح تا شب تا سحر پیشم بمان هستی

تو ممکن نا ممکنی های هر امکانی

در ناگهان نیستی ها ناگهان هستی

تنها تو با زخم زبان ها خوش زبانی و ....

تنها تو با نامهربانی ها مهربان هستی

آنان که می گفتند تو باقی نمی مانی

رفتند و رفتند و ... تو اما همچنان هستی

وقت عبورت کوچه ی ما بند می آید

تو یوسف پیغمبر در این زمان هستی

باید برای تو عقیقه کرد بسیاری

آخر تو خیلی در نگاه این و آن هستی

اصلا مزار تو برای ما خودش روضه است

یعنی همین که سالها بی سایبان هستی

گیرم جواب گرمی ات را سرد می دادند

تو گرمی خورشید ظهری تو همان هستی

 

شعر مدح و مرثیه امام حسن مجتبی (ع) _ علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
[ جمعه 25 تیر 1395  ] [ 1:50 PM ] [ مهدی گلشنی ]