با تو عشق را فهمیدیم. خوبی را شناختیم و به کشف «خود» پرداختیم. بی تو همه چیز بی معنی بود، آسمان، بلاهتی آبی، آب سفاهتی سرگردان، زمین سنگی تیپا خورده و درختان رسوایانی ایستاده بودند.
آخر تو دردانهی پدر بودی، تو برای پدر، همچون فاطمه بودی برای پیامبر.
پدر تحمل شنیدن صدای گریه هایت را ندارد. یادت هست در تشییع غریبانهی مادر، چقدر نگران تو بود؟ یادت هست در نگاه مادر بلندبلند میگریست و در تلاقی نگاه تو با چشمهایش به آرامی لبخند میزد؟
من خاکی را میشناسم که آن را برای تبرک میبرند و بر چشمهایشان میگذارند؛ بعضی خاکها را میتوان خورد!
من خاکی را می شناسم که دانه- دانه با آدم، دوست میشود و سلام هیچ دستی را بیپاسخ نمیگذارد؛ خاکی که همه شهیدان گمنام را میشناسد و سنگ صبور مادران شاهد است.
من خاکی را می شناسم که بوی خون میدهد؛ خون خدا!
من خاکی را میشناسم که خیلی راحت در خیابانهای شلوغ، با آدمها خلوت میکند و حرف میزند.
چهل خورشید گریان و نالان طلوع کرد. آسمان رنگ چهل غروب را با تمام وجود احساس کرد و چهل روز گذشت. چهل روز از عاشورای کربلا گذشت و عاشورای حسینی دیدار اربعین خویش را در پیش دارد.
اربعین است. کاروانی از دوردستهای تاریخ به سوی سرزمین لالهها، قبلهی دلها ، رهسپار است. کاروان بر سر دو راهی « عشق» و « بدرقه »، دیدار مجنونهای خفته در آرامگاه شهادت را انتخاب میکند و به سوی مزار لالهها رهسپار میشود.
لحظه به لحظه التهاب چشمها بیشتر و بیشتر میشود و زنگ کاروان مغلوب صدای تپش قلبها می شود و دیگر این تپش قلبهاست که نشانهی ورود کاروان است نه صدای زنگ اشتران.
یا اباالفضل که نامت تداعی کننده بخشش است و ایثار و جان بخشیدن به لبان تشنه بسیار،شکسته ایم در انتظار آفتابی که فقط عطش نبارد و همه طلوع باشد. نشسته ایم با لبهای زخم بسته و زبان به کام کشیده و جرعه جرعه یادت را می نوشیم و چشم می دوزیم به جاده زمان،دست سایبان چشم و دل تپنده از امید.
می بینمت که می آیی، نشسته ای بر اسبی ابلق،با دستاری سبز بر سر و در دست مشکی پرآب.
می آیی تا آب بقا بخشی،تو که خورشید لقا هستی و ما که خسته ایم،تب زده ایم.ما که بر پای خواستن ها و نتوانستن ها شکسته ایم،چندان منتظر می مانیم که اگر قابل باشیم دست تو عطشمان را فرو نشاند تا مگر که پلک هامان باز شود و ترک لبهامان هموار.