
ای طلوع بی غروب ، تو انتها نداری
وَ اَتَممناها بِعَشر!
حج را نیمه تمام رها کرد. از جانب عرفاتِ خاک به سمت میقاتِ افلاک رونهاد. «حجرالاسود» را وا نهاد تا حنجره را برای فریاد بلندترین آواز حقیقت و رساترین ترنم آزادگی، بر بام رفیعترین گودال عالم در جدال خنجرها هجرت دهد. حجرالاسودی سرخ در انتظار توست.
ای مسافر کعبه، ای مظلومترین حاجی، دامن سیاه شبی سهمگین، عطشناک جرعهنوشی از پرتو آفتاب وجود توست. بیا ای تجسم منا و تمنا، ای حقیقت حج و جهاد.








