مرثیه
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا

پرده‌ی سوم - دکتر محمدرضاسنگری

 

همه‌ی سلام‌ها بهانه‌ی تواند. سلام به آدم و خاتم،‌ به نوح و ابراهیم، به یعقوب و یوسف، به زکریا و یحیی و عیسی. حتی به مادرت زهرا؛ که تو روح سلامی، معنای سلام و خود سلامی.
 
بر پیشانی کدام زیارت‌‌‌نامه«سلام» نیست. سلام از هر‌که آغاز شود به تو پایان می‌یابد. تو، «تمام» سلامی. با تو نقص‌ها، کمال می‌یابند. راه‌ها به فرجام می‌رسند و قطره‌ها به زیارت اقیانوس. زیارت ناحیه نیز گواه است که سلام‌ها در ناحیه‌ی وجود تو، بر ساحل طوفانی کربلا لنگر می‌اندازد.
 

[پنج شنبه 26 آذر 1394 ]   [mojdeh]
هفت روز است که زمین را آفریده‏ اند . هفت روز است که زمین را شخم می‏زنیم . همه گندم‏ های ممنوعه را کاشتیم و جاودانگی نرویید .
 
شب عطش
 
همه دانه‏ های پنهان در جیب ‏هایمان را کاشتیم و میوه نهال هیچ کدامشان طعم سیب نیمه کاره را نداد . غروب هفتم است . غروبی که فهمیده‏ ایم این خاک «موات‏» است و این زمین مرده استعداد رویش هیچ چیز را ندارد . 
 
امشب، هفتمین شب است . شب نا امیدی از خاک . شب دل بستن به آب! و خبر ساده و کوتاه است: «آب را بسته‏ اند!» 
 

[دوشنبه 18 آبان 1394 ]   [mojdeh]
همان کوفه
 
آسمانِ اندوه های زینب (س)، آن روز، بارانی تند فرو ریخت و بذری که برادر، با نثار خون، در سرخ دشت کرب و بلا پاشیده بود درخت شد؛ خطبه!
 
این بار، برادر بود که توفان را آرام کرد؛ از بام نیزه. و خواهر، با نگاه بر خورشید مشفق گونه که بر نیزه ها گل کرده بود، خطبه شکاند؛ چشم در چشم برادر: یک روز بر دوش پیامبر (ص) و دیگر روز بر نیزه مردمانی خیره سر، و بر لب گل نغمه های قرآن!
 

[شنبه 16 آبان 1394 ]   [mojdeh]
هم جرس با کاروان
 
ای شعله های شرور، بر بدن پاک سجادم تازیان مزنید. ای پنجه های پلید! گونه یتیمانم را به سیلی کبود نسازید. ای قاتلای یحیی! سر عزیزانِ ما را از تن جدا نکنید!
 
حرف های دل زینب بود شاید؛ در آن غروب غم انگیز، با بی کرانه ای از درد، در ماتم برادران و برادرزادگان. و اکنون به دنبال کودکان، تا آتش دامانشان را فرو نشاند و مهربانانه در آغوششان بگیرد؛ که مبادا خردسالی، ره بیابان پیش گیرد یا کنار بوته ای، از ترس جان دهد یا پنجه ای، دوباره چهره اش را کبود سازد.
 

[شنبه 16 آبان 1394 ]   [mojdeh]
غروب آخر
 
غروب آن روزِ خورشید، از غروبی غم انگیزتر خبر می داد، خون فرزند پیامبر(ص) با شقایق خانه خورشید، در هم آمیخت. نسیم، سینه زنان، خبر سوختن فرزندان فاطمه (س) را به مدینه می برد و شب، سراسیمه از راه می رسید. اینک این پیکر عریان حسین (ع) است که بر رمل های دشت کربلا افتاده است؛ با هزار ستاره زخم، و دختری که به شیون افتاده است.
 

[شنبه 16 آبان 1394 ]   [mojdeh]
آینه حماسه
 
مگر سرخ فامی دل های زخمی را نی نگرید! مگر آسمان بارانی چشم ها را در نمی یابید؟ مگر ناله های اسیرانِ کاروان را نمی شنوید؟ مگر دیگرگونِ شقایق کاریِ دشتِ نینوا نمی شوید؟ مگر با تماشای سرهایی که بر نیزه شکوفه کرده اند، رشته صبر نمی گسلید؟ مگر دلتان با کودکانِ خسته در میانِ راه، تازیانه نمی خورد؟ مگر دل شما را با زنجیرهایی که بر پای کاروانیانِ عشق بسته اند، به روی خارها نمی کشانند؟ و مگر نمی خواهید دودِ آهتان، کاخ سبز اموی را سیاه کند؟
 

[شنبه 16 آبان 1394 ]   [mojdeh]
نصربن ابی نیزر ، در آغوش میدان
 
خرما پزانِ دردها فراهم آمده بود و نخل ها به مهربانی، برسر عابران سایه می افکندند. خورشید تازیانه شعله های خود را برزمین می نواخت و عطش از لبانِ انتظار لبریز می شد. صدای مردمی از تبار آسمان، حجم زمین را در آغوش کشیده بود. صدایش باران بود و می بارید. هنگامی که در نخلستان، قوتِ لایموتِ خود را می خورد، نخل ها برای تماشا خم می شدند و خورشید از شرم، عرق می ریخت. هر ضربه اش بر خاک، چشمه ای می شد جوشنده تر از آتشفشان و هر جرعة آن، زلال ترینی برای محرومان و دردکشان؛ و در خاک بذر می افشاند، آن گونه که «الدنیا مزرعه الاخره» هم برای خدا و با هر دانه اش، هزار «یا قدوس» می شکُفت.
 

[شنبه 16 آبان 1394 ]   [mojdeh]
آموزگارِ عشق بُریر
 
از بزرگان تبار خود بود و قاری قرآن. سالیانی را در کوفه به معلمی گذرانده بود و هرکسی در کوفه، از گلستان محضرش، اگرچه به قدرِ شاخه ای، گل چیده بود. علی(ع) را دیده بود و حکومتش را و این که چگونه آقای کوفه، در مسجد درس می گفت تا آن زمان که فرقِ گلگون به آنچه آموخته بود، شهادت داد. مسجدی را دیده بود که علی (ع) بر آن منبر می رفت و فلسفه عشق را می آموزاند. همان زمان آموخته بود که از مدرسه و مسجد تا «میدان» راهی نیست و خوش تر آن که علم کسی به عمل بیانجامد.
 

[شنبه 16 آبان 1394 ]   [mojdeh]
تقدیم به حنظله بن اسعد
 
به کاروان حسین (ع) درآمد؛ با تبسّمی به باغ چهره و ترنّمی در سخن. از آنان بود که هرگاه لب می گشود، چلچله ها مدهوش می شدند و چون می نگریست، آهوان از خویش می رمیدند. هنگامی که قرآن می خواند، فرشتگان به دهانش بوسه می زدند و آن گاه که به سجاده در می آمد، گل های جانماز می شکفتند. نسیم، هر صبح به شوق شانه بر گیسوانش روان بود و آفتاب به تمنایش سَرَک می کشید. ابرها را اشک او شوق بود. هنگامی که باران می شدند و دشت ها را استقبال از او بود که سبز می کرد.
 

[شنبه 16 آبان 1394 ]   [mojdeh]
تقدیم به جَوْن
 
بود سپید دل! از نژاد سیاه بود ولی نسبتش به تاریکی نمی رسید، بلکه از نسل نور بود، آن هم در روزگاری که شب بودن، سکه رایج بود و بهای آدمی در گونه پوست و پوسته خلاصه می شد. روزگاری که مردمان، برده نفس خویش بودند و خود را به اندک سکه ای می فروختند. در دلش تازیانه هزاران سال ستم فرعونیان را حس می کرد؛ آن گاه که پدرانش را به سنگ بر سنگ وانهادن وامی داشتند تا اهرامِ عیش را در مصرِ خاطره ها بنا سازند و گاه نیز خود دیواری می شدند تا پادشاهانِ چند روزه، روزی چند بر آن بایستند. در دلش، تاولِ دستان و پاهای برادرانِ ستمدیده اش را حس می کرد، وقتی که حلقه های زنجیر، به این شهر و آن شهر کشانده می شدند که شاید قیمتی بیش یابند.
 

[شنبه 16 آبان 1394 ]   [mojdeh]
تعداد کل صفحات : 10 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10  
زیارت عاشورا