
كربلا گفتم كران را گوش نيست
ورنه از غم بلبلي خاموش نيست
بلبلان چهچه زماتم ميزنند
روز وشب از كربلا دم مي زنند
هر نظر بر غنچه اي تر ميكنند
يادي از غوغاي اصغر ميكنند
غنچه مي بينم دلم پر مي زند
بوسه بر قنداق اصغر مي زند
گفت بابا! بي برادر مانده اي؟
بي كس و بي يار و ياور مانده اي؟
گر تو تنهايي بگو من كيستم؟
اصغرم اما نه اصغر نيستم
