به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ما خنده را به مردم بیغم گذاشتیم

گل را به شوخ چشمی شبنم گذاشتیم

قانع به تلخ و شور شدیم از جهان خاک

چون کعبه دل به چشمه زمزم گذاشتیم

مردم به یادگار اثرها گذاشتند

ما دست رد به سینه عالم گذاشتیم

چیزی به روی هم ننهادیم در جهان

جز دست اختیار که بر هم گذاشتیم

دادند اگر عنان دو عالم به دست ما

از بیخودی ز دست همان دم گذاشتیم

الماس، بی نمک شده بود از موافقت

تدبیر زخم و داغ به مرهم گذاشتیم

بی حاصلی نگرکه حضور بهشت را

از بهر یک دو دانه چو آدم گذاشتیم

صائب فضای چرخ مقام نشاط نیست

بیهوده پا به حلقه ماتم گذاشتیم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:21 AM

 

ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیم

سر بر خط پیاله چو مینا گذاشتیم

آمد چو موج دامن ساحل به دست ما

تا اختیار خویش به دریا گذاشتیم

از جبهه گشاده گرانی رود ز دل

چون کوه سر به دامن صحرا گذاشتیم

از حرف و صوت زیر و زبر بود حال ما

مهر سکوت بر لب گویا گذاشتیم

چون سیل گرد کلفت ما هر قدم فزود

تا پای در خرابه دنیا گذاشتیم

از سر زدن چو شمع شود بیش شوق ما

تا روی خود به عالم بالا گذاشتیم

از خلق روزگار گرفتیم گوشه ای

بر کوه قاف پشت چو عنقا گذاشتیم

شد مخمل دو خوابه ز خوابگران ما

پهلو اگر به بستر خارا گذاشتیم

دیوانه راست سلسله شیرازه جنون

دل را به آن دو زلف چلیپا گذاشتیم

از دست رفت دل به نظر باز کردنی

این طفل را عبث به تماشا گذاشتیم

صائب بهشت نقد درین نشأه یافتیم

تا دست رد به سینه دنیا گذاشتیم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:21 AM

چون غنچه دست بر دل شیدا گذاشتیم

گل را به باغبان خنک وا گذاشتیم

تا چند چون سفینه توان بود تخته بند؟

موجی شدیم و روی به دریا گذاشتیم

چون داغ لاله از سر ما موج خون گذشت

پهلو اگر به بستر خارا گذاشتیم

تبخاله است لاله سرچشمه سراب

بیهوده دل به عشوه دنیا گذاشتیم

از جوش می، چو ابر (ز) دریا هوا گرفت

هر پنبه ای که بر سر مینا گذاشتیم

خود را به تیغ کوه کشیدند لاله ها

تا همچو سیل روی به صحرا گذاشتیم

افتاده تر ز سنگ نشان بود گردباد

روزی که ما به دشت جنون پا گذاشتیم

عشق غیورننگ شراکت نمی کشد

ما آفتاب را به مسیحا گذاشتیم

تا کی به شیشه خانه مشرب زنند سنگ؟

زهاد را به باطن مینا گذاشتیم

صائب کسی به درد دل ما نمی رسد

ناچار دست بر دل شیدا گذاشتیم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:21 AM

تا واله نظاره آن ماهپاره ایم

از خود پیاده ایم و به گردون سواره ایم

سیر وجود ما نتوان کرد سالها

هر چند قطره ایم ولی بیکناره ایم

هستی ما و نیستی ما برابرست

محو فروغ مهر چو نور ستاره ایم

در محفلی که شعله ندارد زبان لاف

ماگرم خودنمایی خود چون شراره ایم

نتوان به ریگ بادیه ما را شمار کرد

چون درد و داغ اهل هنر بی شماره ایم

خاک اوفتاده نیست اگر ما فتاده ایم

گردون پیاده است اگر ما سواره ایم

آسیب ما به سوخته جانان نمی رسد

هر چند آتشیم ولی بی شراره ایم

هشیار از تپانچه محشر نمی شویم

ما این چنین که از می غفلت گذاره ایم

تا کی ز جوی شیر و ز جنت سخن کنی؟

ای واعظ فسرده، نه ما شیر خواره ایم!

از چاره بی نیاز بود درد و داغ عشق

ما بهر چشم زخم، طلبکار چاره ایم

ماند چسان درست دل چون کتان ما؟

آیینه دان جلوه آن ماهپاره ایم

هرگز ز کار خود گرهی وا نکرده ایم

با آن که دستگیرتر از استخاره ایم

روز جزا که پرده بر افتد ز کار ما

روشن شود به بی بصران ما چه کاره ایم

این آن غزل که مولوی روم گفته است

در شکر همچو چشمه و در صبر خاره ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:21 AM

ما گر چه در بلندی فطرت یگانه ایم

صد پله خاکسارتر از آستانه ایم

دیدیم اگر چه سنگ در او بارها گداخت

ما غافل از گداز درین شیشه خانه ایم

در گلشنی که خرمن گل می رود به باد

در فکر جمع خار و خس آشیانه ایم

از ما مپرس حاصل مرگ و حیات را

در زندگی به خواب و به مردن فسانه ایم

چون صبح زیر خیمه دلگیر آسمان

در آرزوی یک نفس بیغمانه ایم

چون زلف هر که را که فتد کار در گره

با دست خشک عقده گشا همچو شانه ایم

دایم کمان چرخ بود در کمین ما

در خاکدان دهر همانا نشانه ایم

آنجاست آدمی که دلش سیر می کند

ما در میان خلق همان بر کرانه ایم

ما را زبان شکوه ز بیداد یار نیست

هر چند آتشیم ولی بی زبانه ایم

گر تو گل همیشه بهاری زمانه را

ما بلبل همیشه بهار زمانه ایم

در محفلی که روی تو عرض صفا دهد

سرگشته تر ز طوطی آیینه خانه ایم

صائب گرفته ایم کناری ز مردمان

آسوده از کشاکش اهل زمانه ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:21 AM

داغی ز عشق بر دل فرزانه سوختیم

قندیل کعبه را به صنمخانه سوختیم

هرگز صدای بال و پر ما نشد بلند

آهسته همچو شمع درین خانه سوختیم

چیدندگل ز شمع حریفان دور گرد

ما در کنار شمع غریبانه سوختیم

عاشق کجا و جرأت بوس و کنار یار؟

ما بیدلان به آتش پروانه سوختیم

می شد هزار قافله را شوق ما دلیل

صد حیف ازین چراغ که در خانه سوختیم

گنج از گهر به تربت ما شمعها فروخت

ما همچو جغد اگر چه به ویرانه سوختیم

ای آب زندگی ز شبستان برون خرام

کز انتظار جلوه مستانه سوختیم

هنگامه گرم ساز ضرورست عشق را

ما و سپند هر دو حریفانه سوختیم

آب حیات می چکد از ابر نوبهار

اکنون که ما ز تشنه لبی دانه سوختیم

از یک پیاله خار و خس زهد خشک را

مستانه سوختیم و چه مستانه سوختیم!

از شمع، خوشه تخم شراری نبسته بود

روزی که بال خویش چو پروانه سوختیم

در زیر تیغ شمع نکردیم اضطراب

صائب درین بساط دلیرانه سوختیم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:21 AM

در محفلی که تیغ زبان بر کشیده ایم

در گوش تیغ حلقه جوهر کشیده ایم

گر حنظل سپهر به ساغر فشرده اند

ابرو ترش نساخته بر سر کشیده ایم

در پرده دل است شب و روز عیش ما

دایم چو غنچه سر به ته پر کشیده ایم

شاخ شکوفه ایم، سبیل است سیم ما

چون نوبهار رشته ز گوهر کشیده ایم

از داغ لاله نامه ما دل سیه ترست

چون لاله بس که باده احمر کشیده ایم

هرگز ز پیش چشم چو مژگان نمی رود

خاری که در ره تو ز پا بر کشیده ایم

از نقش بوریای قناعت، که سبز باد!

صائب همیشه صفحه مسطر کشیده ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:21 AM

ما همچو غنچه سر به گریبان کشیده ایم

گوی مراد در خم چوگان کشیده ایم

خون همچو نافه در تن ما مشک می شود

تا دست خود ز نعمت الوان کشیده ایم

شیرین شده است تا چو گهر استخوان ما

بسیار تلخ و شور ز عمان کشیده ایم

رنجیده ایم اگر ز وطن حق به دست ماست

آنها که ما ز سیلی اخوان کشیده ایم

گشته است توتیای قلم استخوان ما

از بس که بار منت احسان کشیده ایم

از موجه سراب درین دشت آتشین

بسیار ناز چشمه حیوان کشیده ایم

خود را ز مکردوست نمایان روزگار

گاهی به چاه و گاه به زندان کشیده ایم

چون مور خاکسار ز گفتار شکرین

خود را به روی دست سلیمان کشیده ایم

تا چشم ما به دولت بیدار وا شده است

یک عمر مشق خواب پریشان کشیده ایم

ما پرده ها ز آبله پای خود ز رشک

بر روی خارهای مغیلان کشیده ایم

صائب ز سیل حادثه از جا نمی رویم

ما پای خود چو کوه به دامان کشیده ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:21 AM

ما رخت خود به گوشه عزلت کشیده ایم

دست از پیاله، پای ز صحبت کشیده ایم

مشکل به تازیانه محشر روان شود

پایی که ما به دامن عزلت کشیده ایم

خون در دل نعیم بهشت برین کند

میلی که ما به دیده رغبت کشیده ایم

در دانه خوشه ای شده هر خوشه خرمنی

تا خویش را به ملک قناعت کشیده ایم

گام نهنگ ساحل مقصود ما شده است

از بس که چار موجه کثرت کشیده ایم

گشته است توتیای قلم استخوان ما

تا سرمه ای به چشم بصیرت کشیده ایم

گردیده است سیلی صرصر به شمع ما

دامان هر که را به شفاعت کشیده ایم

تا صبح رستخیز به دندان گزیدنی است

دستی که ما ز دامن فرصت کشیده ایم

صبح وطن به شیر برون آورد مگر

زهری که ما ز تلخی غربت کشیده ایم

گردیده است آب دل ما ز تشنگی

تا قطره ای ز ابر مروت کشیده ایم

آسان نگشته است به آهنگ، ساز ما

یک عمر گوشمال نصیحت کشیده ایم

بوده است گوشه دل خود در جهان خاک

جایی که ما نفس به فراغت کشیده ایم

صائب چو سرو و بید ز بی حاصلی مدام

در باغ روزگار خجالت کشیده ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:21 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5004423
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث