به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ما همچو آفتاب به هر جا رسیده ایم

هر کوچه ای که هست به عالم دویده ایم

وحشت کنیم ازان که به خلق است آشنا

ما چون غزال، رام زهر خود رمیده ایم

گر خون عرق کنیم چو خورشید دور نیست

باری که آسمان نکشد ما کشیده ایم

چون میوه پخته گشت گرانی برد ز باغ

ما بار نخل چون ثمر نارسیده ایم

دلهای مرده را ز دمی زنده کرده ایم

هر جا که همچو صبح قیامت دمیده ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:21 AM

ما پرده از حقیقت عالم کشیده ایم

در غورگی به نشأه این می رسیده ایم

سرمشق بی نیازی ارباب همت است

این خط باطلی که به عالم کشیده ایم

از برگریز تفرقه آزاد گشته ایم

چون غنچه تا به کنج دل خود خزیده ایم

باریم، اگر چه بر دل کس بار نیستیم

خاریم، اگر چه در جگر خود خلیده ایم

چون خامه سوخته است نفس در گلوی ما

از لفظ تا به عالم معنی رسیده ایم

تیغ زبان به حوصله ما چه می کند؟

ما چون نگاه بر صف مژگان دویده ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:21 AM

مادام را ز دانه صیاد دیده ایم

در صلب بیضه جوهر فولاد دیده ایم

کفران نعمت است شکایت ز نیستی

آنها که ما ز عالم ایجاد دیده ایم

خواهد فتاد دامن زلفش به دست ما

این فال را ز شانه شمشاد دیده ایم

هرگز نبوده است به این رتبه حسن خط

ما سر بسر قلمرو ایجاد دیده ایم

طفلان به آشیانه ما راه برده اند

در بیضه ما شکنجه صیاد دیده ایم

بر حاصل حیات خود افسوس خورده ایم

هر خرمنی که درگذر باد دیده ایم

آن مرغ زیرکیم که آزادی دو کون

در صید کردن دل صیاد دیده ایم

صائب نمی توان لب ما را ز شکوه بست

ما بیدلان رعیت بیداد دیده ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:21 AM

از آه دام موج به دریا فکنده ایم

از اشک تخم لاله به صحرا فکنده ایم

یک روز با حباب به کشتی نشسته ایم

همراه موج سلسله بر پا فکنده ایم

بر چهره ای که آب شود از نگاه گرم

غفلت نگر که طرح تماشا فکنده ایم

ما انتظار شور قیامت نمی کشیم

سنگی به شیشه خانه دلها فکنده ایم

کی به شود به مرهم زنگار آسمان؟

زخمی که ما به دل ز تمنا فکنده ایم

توفیق از رفاقت ما دست شسته است

امروز را،ز بس که به فردا فکنده ایم

رنگ شکسته کم ز زبان شکسته نیست

ما عرض حال خویش به سیما فکنده ایم

امروز ریشه گل بی خار گشته است

خاری که ما به چشم تماشا فکنده ایم

صائب به دولت دو جهانی رسیده است

ما چون همای سایه به هر جا فکنده ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:21 AM

ما در محیط حادثه لنگر فکنده ایم

در آب تیغ، دام چو جوهر فکنده ایم

دستی است کهکشان که به عالم فشانده ایم

خورشید افسری است که از سر فکنده ایم

در دیده ستاره نمکدان شکسته است

شوری که ما به قلزم اخضر فکنده ایم

مانند عود خام، هوسهای خام را

بر یکدگر شکسته به مجمر فکنده ایم

از ما مجوی گریه ظاهر که چون صدف

در صحن دل بساط ز گوهر فکنده ایم

هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ

می نام کرده ایم و به ساغر فکنده ایم

زان آستین که بر رخ عالم فشانده ایم

دیهیم نخوت از سر قیصر فکنده ایم

از عالم جهات به همت گذشته ایم

از زور نقش رخنه به ششدر فکنده ایم

ما از شکوه خصم محابا نمی کنیم

دایم به فیل پشه لاغر فکنده ایم

در سنگلاخ دهر ز پیشانی گشاد

آیینه را ز چشم سکندر فکنده ایم

بر آتش که دست کلیم است داغ آن

در بی خودی کباب مکرر فکنده ایم

صائب ز هر پیاله که بر لب نهاده ایم

در سینه طرح عالم دیگر فکنده ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:21 AM

ما گل به دست خود ز نهالی نچیده ایم

در دست دیگران گلی از دور دیده ایم

چون لاله صاف و درد سپهر دو رنگ را

در یک پیاله کرده و بر سر کشیده ایم

با بخت تیره ازستم چرخ فارغیم

در دست زنگی آینه زنگ دیده ایم

نو کیسه مصیبت ایام نیستیم

چون صبحدم هزار گریبان دریده ایم

روی از غبار حادثه در هم نمی کشیم

ما ناف دل به حلقه ماتم بریده ایم

دل نیست عقده ای که گشاید به زور فکر

بیهوده سر به جیب تأمل کشیده ایم

امروز نیست سینه ما داغدار عشق

چون لاله ما ز صبح ازل داغ دیده ایم

دور نشاط ما خم فتراک قاتل است

ما ماه عید را به رخ زخم دیده ایم

گل دام نکهت عبثی می کند به خاک

ما بوی پیرهن به تکلف شنیده ایم

جنگ گریز شیوه ما نیست چون شرار

صدبار چون نسیم بر آتش دویده ایم

از آفتاب تجربه سنگ آب می شود

ما غافلان همان ثمر نارسیده ایم

از جور روزگار نداریم شکوه ای

این گرگ را به قیمت یوسف خریده ایم

صائب زبرگ عیش تهی نیست جیب ما

چون غنچه تا به کنج دل خود خزیده ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:21 AM

ما نقل باده را ز لب جام کرده ایم

عادت به تلخکامی از ایام کرده ایم

دانسته ایم بوسه زیاد از دهان ماست

صلح از دهان یار به پیغام کرده ایم

از ما متاب روی که از آه نیمشب

بسیار صبح آینه را شام کرده ایم

ما را فریب دانه نمی آورد به دام

کز دانه صلح با گره دام کرده ایم

در حسرت بنفشه خطان زمانه است

چشمی که ما سفید چو بادام کرده ایم

در آخرین نفس کفن خویش را چو صبح

از شوق کعبه جامه احرام کرده ایم

ما همچو آدم از طمع خام دست خویش

در خلد نان پخته خود خام کرده ایم

سازند ازان سیاه رخ ما که چون عقیق

هموار خویش را ز پی نام کرده ایم

چشم گرسنه حلقه دام است صید را

ما خویش را خلاص ازین دام کرده ایم

صائب به تنگ عیشی ما نیست میکشی

چون لاله اختصار به یک جام کرده ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:21 AM

چندین کتاب در گرو باده کرده ایم

تا از غبار، صفحه دل ساده کرده ایم

امروز نیست دست سبو زیر بار ما

دایم مدد به مردم افتاده کرده ایم

از ترکتاز حادثه از جا نمی رویم

بر گرد خود حصار، خم باده کرده ایم

در آفتاب زرد خزان خنده می زنیم

خود را چو سرو از ثمر آزاده کرده ایم

دشمن ز سنگ خاره اگر ساخته است دل

ما هم ز شیشه جوشنی آماده کرده ایم

راز دو کون در نظر ما دو عینک است

تا همچو آبگینه ورق ساده کرده ایم

صائب به طرف جبهه ما نیست چین منع

ما قفل خانه از دل بگشاده کرده ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:21 AM

ما رنگ گل ز بوی گل ادراک کرده ایم

سیر بهار در خس و خاشاک کرده ایم

چون اهل زهد شاخچه بندی نمی کنیم

ترک عصا و شانه و مسواک کرده ایم

چون ابر هر کجا قدم ما رسیده است

گنج گهر ز آبله در خاک کرده ایم

در سینه کرده ایم نهان راز عشق را

زنجیر برق از خس و خاشاک کرده ایم

ما را نظر به روزن قصر بهشت نیست

تا سر برون ز حلقه فتراک کرده ایم

چون آفتاب اگر چه نداریم لشکری

تسخیر عالم از نظر پاک کرده ایم

سعی از برای رزق مقدر نمی کنیم

ما این عرق ز جبهه خود پاک کرده ایم

نومید نیستیم ز احسان نوبهار

هر چند تخم سوخته در خاک کرده ایم

صائب چرا قبول نگردد دعای ما؟

ما قبله خود از جگر چاک کرده ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:21 AM

خورشید داغ گوهر عالم فروز ماست

دریا روان ز چشم خریدار کرده ایم

داغ است چرخ از دل بی آرزوی ما

این دشت را تهی ز خس و خار کرده ایم

از برگریز حادثه آسوده خاطریم

از گل به خار صلح چو دیوار کرده ایم

طبل از هجوم سنگ ملامت نمی خوریم

چون کبک مست خنده به کهسار کرده ایم

ما را فریب دانه نمی آورد به دام

اول نظر به آخر هر کار کرده ایم

آلوده از نظاره جنت نمی کنیم

چشمی که باز بر رخ دلدار کرده ایم

دانسته ایم سختی این راه دور را

خود را ز هر چه هست سبکبار کرده ایم

نتوان گره بر رشته ما یافتن چو موج

قطع نظر ز گوهر شهوار کرده ایم

منظور ما چو لاله نبوده است غیر داغ

چشمی اگر سیاه به گلزار کرده ایم

چون شمع بود از پی پروانه نجات

دستی اگر بلند شب تار کرده ایم

بی حاصلی نگر که زکردار دلپذیر

صائب چو خامه صلح به گفتار کرده ایم

صلح از فلک به دیده بیدار کرده ایم

رو در صفا و پشت به زنگار کرده ایم

جان را ز قید جسم سبکبار کرده ایم

دامن خلاص ازین ته دیوار کرده ایم

زیبا و زشت در نظر ما یکی شده است

تا خویش را چو آینه هموار کرده ایم

برخود نچیده ایم بساطی ز شید و زرق

ترک ردا و جبه و دستار کرده ایم

طفلان به شوق ما همه صحرا گرفته اند

ما راه عشق را ره بازار کرده ایم

هموار گشته است به ما سنگلاخ دهر

تا روی خود ز خلق به دیوار کرده ایم

انگشت اعتراض به حرفی نمی نهیم

خود را خلاص ازین دهن مار کرده ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5005724
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث