به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

جا در سیاه خانه سودا گرفته ایم

از دست لاله دامن صحرا گرفته ایم

آسان به چنگ ما نفتاده است شمع طور

صد دست، پنجه باید بیضا گرفته ایم

از همت بلند که عمرش دراز باد

دام مگس فکنده و عنقا گرفته ایم

انصاف نیست راندن ما از حریم وصل

پیش از سپند آمده و جا گرفته ایم

از ما زبان خامه تکلیف کوته است

خط امان ز ساغر صهبا گرفته ایم

دیوانه ایم لیک نظر بند نیستیم

پیش ز گردباد به صحرا گرفته ایم

تار کفن به زخم زبان بخیه می زند

سوزن عبث ز دست مسیحا گرفته ایم

دیوانگی علاج ندارد و گرنه ما

روغن ز ریگ آتش سودا گرفته ایم

صد نیزه موج خون ز سرما گذشته است

تا مصرعی ز عالم بالا گرفته ایم

صائب به زور جذبه طبع بلند خویش

خورشید را ز دست مسیحا گرفته ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

از زلف یار رنگ دگر برگرفته ایم

مومیم اگر چه نکهت عنبر گرفته ایم

پیش کسی دراز نگشته است دست ما

ما چون چنار از آتش خود در گرفته ایم

چون سر بر آوریم ز دریا، که چون صدف

گوهر به آبروی برابر گرفته ایم

با دست رعشه دار چو شبنم درین چمن

دامان آفتاب مکرر گرفته ایم

گر دست ما تهی است ز سیم و زر نثار

از چهره آستان تو در زر گرفته ایم

کیفیت جوانی ما را خمار نیست

کز دست پیر میکده ساغر گرفته ایم

ما را به روی گرم چراغ احتیاج نیست

کز بال و پرفشانی خود در گرفته ایم

باور که می کند که درین بحر چون حباب

سر داده ایم و زندگی از سر گرفته ایم؟

در مشت خار ما به حقارت نظر مکن

کز دست برق، تیغ مکرر گرفته ایم

صائب ز نقطه ریزی کلک سخن طراز

روی زمین تمام به گوهر گرفته ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

ما از امیدها همه یکجا گذشته ایم

از آخرت بریده ز دنیا گذشته ایم

سوداگری است خاک به زر ساختن بدل

ما بهر آخرت نه ز دنیا گذشته ایم

از ما مجو تردد خاطر که عمرهاست

کز آرزوی وسوسه فرما گذشته ایم

آسوده از پریدن حرص است چشم ما

از توتیا به کوری اعدا گذشته ایم

هر سایلی به ما نرسد در گذشتگی

ما از گدایی در دلها گذشته ایم

گشته است در میانه روی عمر ما تمام

ما از پل صراط همین جا گذشته ایم

عزم درست کار پر و بال می کند

با کشتی شکسته ز دریا گذشته ایم

آزادگان گر از سر دنیا گذشته اند

ما از سر گذشتن دنیا گذشته ایم

از نقش پای ما سخنی چند چون قلم

مانده است یادگار به هر جا گذشته ایم

افتاده است شهپر پرواز ما بلند

در بیضه از نشیمن عنقا گذشته ایم

هر کس که پا نهاد گرفتار می شود

بر هر زمین که سلسله بر پا گذشته ایم

ما چون حباب منت رهبر نمی کشیم

صدبار چشم بسته ز دریا گذشته ایم

هموار ساخته است به ما شوق راه را

در کوه اگر رسیده، ز صحرا گذشته ایم

صائب ز راز سینه بحریم با خبر

چون موج اگر چه تند ز دریا گذشته ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

این سطرهای آه که هر جا نوشته ایم

از روی آن دو زلف چلیپا نوشته ایم

بر زخم جوی شیر نمکها فشانده است

سطری که ما به صفحه خارا نوشته ایم

گاهی که حرف زلف و خط و خال گفته ایم

بر کودکان برات تماشا نوشته ایم

افتاده است شق چو قلم بر زبان ما

تا از دل دو نیم سخن وا نوشته ایم

نتوان هزار سال به طوفان نوح شست

شرحی که ما به دل ز تمنا نوشته ایم

هر چند نیست درد دل ما نوشتنی

از اشک خود دو سطر به سیما نوشته ایم

رزق هزار خار درین دشت آتشین

بر دانه های آبله پا نوشته ایم

ما شرح بیقراری مجنون خویش را

از موجه سراب به صحرا نوشته ایم

صد پیرهن زیاده ز سودای یوسف است

سودی که ما به خویش ز سودا نوشته ایم

هر چند غرقه ایم، همان از حباب و موج

مکتوب سر به مهر به دریا نوشته ایم

بر صفحه دلی که غم عشق را سزاست

ما شوخ دیدگان غم دنیا نوشته ایم

در خواب غفلت است فلک، ورنه ما ز آه

طومارها به عالم بالا نوشته ایم

از پست فطرتی است که ما رزق خویش را

بر خوشه بلند ثریا نوشته ایم

دست ز کار رفته ما نیست بی شعور

از نبض، خط راه مسیحا نوشته ایم

بر فرد آفتاب قلم می کشیم ما

تا نسخه ای ازان رخ زیبا نوشته ایم

صائب ز طبع نازک روشندلان عهد

شرمنده ایم شعر به هر جا نوشته ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

خندان به زیر تیغ تغافل نشسته ایم

در خارزار بر ورق گل نشسته ایم

از انفعال،خار بیابان وحشتیم

چون خار اگر چه در قدم گل نشسته ایم

زیر سپهر پای به دامن کشیده ایم

در فصل نوبهار ته پل نشسته ایم

چون نوبهار جلوه ما یک دو هفته است

بر دامن گل و پر بلبل نشسته ایم

چون شبنم گداخته بر روی دست گل

آماده هزار تزلزل نشسته ایم

از شرم ناکسی جگر خویش می خوریم

بر شاخ گل اگر چه چو بلبل نشسته ایم

از چشم نرم خلق ز بس زخم خورده ایم

بر روی برگ گل به تأمل نشسته ایم

صائب ز فکر زلف پریشان آن نگار

آشفته تر ز طره سنبل نشسته ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

خرسند با هزار تمنی نشسته ایم

با صد هزار درد تسلی نشسته ایم

از بادبان باد مرادیم بی نیاز

کشتی به خشک بسته تسلی نشسته ایم

بر آشیان ما نبود دست سنگ را

بر شاخسار سد ره و طوبی نشسته ایم

دامن ز خارزار تعلق کشیده ایم

بر مسند تجرد عیس نشسته ایم

از بخت تیره روز نداریم شکوه ای

زیر سیاه خیمه لیلی نشسته ایم

چون طفل شوخ، پیش ادیب بهانه جو

آماده تپانچه و سیلی نشسته ایم

از ترس خلق در دهن شیر رفته ایم

مجنون صفت به دامن وادی نشسته ایم

محتاج دستگیری طفلان ناقصیم

بر رهگذر چون مردم اعمی نشسته ایم

ما سایه پرور شجر طور نیستیم

در آفتاب روی تجلی نشسته ایم

ای ناخدا ز مصلحت ما بشوی دست

ما با خدای خویش به کشتی نشسته ایم

پروانه داغ شو که به این بخت خواب دوست

با شمع تا به صبح به دعوی نشسته ایم

صائب میان مردم عالم کمال ما

این بس که کم به مردم دنیی نشسته ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

از دست رفت فرصت و ما پا شکسته ایم

در راه آرمیده چو منزل نشسته ایم

چون شیشه نیمه گشت کمر بسته می شود

شد عمر ما تمام و میان را نبسته ایم

سیلاب حادثات ز فریادیان ماست

تا همچو کوه پای به دامن شکسته ایم

داریم فکر ریشه دواندن ز سادگی

با آن که چون سپند بر آتش نشسته ایم

چون تن دهیم روز قیامت به زندگی؟

خون خورده تا ازین قفس تنگ جسته ایم

ما را امید وصل شکر باغ دلگشاست

در زیر پوست خنده زنان همچو پسته ایم

هر چند خون شود به مقامی نمی رسد

این شیشه ها که در ره دل ما شکسته ایم

داغ است چرخ شیشه دل از جان سخت ما

چون کوه زیر تیغ به تمکین نشسته ایم

صائب فضای سینه ما شیشه خانه ای است

از بس که آرزو به دل خود شکسته ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

عمری است ما لب از طمع خام بسته ایم

از صبر سنگ بر دل ناکام بسته ایم

مینای باده با رگ گردن مطیع ماست

تا لب ز گفتگو چو لب جام بسته ایم

از شکرست بستر و بالین ما چو مغز

تا دیده از نظاره چو بادام بسته ایم

بی طالعیم، ورنه درین طرفه صیدگاه

چندان که چشم کار کند دام بسته ایم

زان لب کز او کسی نشنیده است حرف تلخ

امیدها به بوسه و پیغام بسته ایم

اسباب کامرانی خصم است سالها

طرفی که ما ازین دل خود کام بسته ایم

هر چند بر زمین پر ما نقش بسته است

احرام بوسه لب آن بام بسته ایم

ز آغاز می توان به سرانجام راه برد

ما دل عبث به فکر سرانجام بسته ایم

چون دانه نیست عاریتی سیر دام ما

ما دل به دام چون گره دام بسته ایم

صائب به ذوق ما نتوان یافت کافری

زنار را به رغبت احرام بسته ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

طومار عمر طی شد و غافل نشسته ایم

در راه آرمیده چو منزل نشسته ایم

بالین ز تیغ کرده و آسوده خفته ایم

بر موج تکیه کرده و غافل نشسته ایم

موج وحباب تاج و کمر از محیط یافت

ما همچنان به دامن ساحل نشسته ایم

مشکل روان شود به دوصد نیش خون ما

از بس میان مردم کاهل نشسته ایم

حیرت نگر که بر دم شمشیر آبدار

در انتظار جلوه قاتل نشسته ایم

از دیر و کعبه دیده امیدوار خویش

پوشیده، روز و شب به در دل نشسته ایم

غفلت به ما چه ظلم ازین بیشتر کند؟

در دور چشم مست تو عاقل نشسته ایم

نومید از کشاکش بحر کرم نه ایم

صائب اگر چه تا مژه در گل نشسته ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

تا چند پیر میکده را درد سر دهم؟

رفتم ز می قرار به خون جگر دهم

یکسر ز تاج و تخت برآیند خسروان

گر از حضور کنج قناعت خبر دهم

چون بهله باز گشت مبادا به ساعدش

روزی که دست خویش به دست دگر دهم

دل نیست وحشیی که شود رام با کسی

دیوانه را به کوچه و بازار سر دهم

بحر سخاوتم که به هر قطره وقت جوش

از موجه و حباب کلاه و کمر دهم

یوسف به سیم قلب فروش ز عقل نیست

حاشا که فیض صبح به خواب سحر دهم

نقصان نمی کند دهد آن کس که زر به زر

زان نقدجان خویش به آن سیمبر دهم

گر آسمان کند نگه تلخ سوی من

نه خرمنش به باد ز آه سحر دهم

مجنون من ز سنگ ملامت گرفته نیست

چون کبک، داد خنده به کوه و کمر دهم

چون نخل میوه دار درین بوستانسرا

بارد اگر به فرق مرا سنگ، بر دهم

در حالت خمار ندارم اگر شعور

هنگام مستی از ته دلها خبر دهم

مرگ من است صحبت تردامنان دهر

جان از برای سوختگان چون شرر دهم

بی حاصل است نخل امیدم چو بیدو سرو

صائب مگر به تربیت عشق بردهم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5005723
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث