به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به اشک درد دل خود نوشته سر دادیم

خط نجات به مرغان نامه بر دادیم

ز عشق جان تهیدست را غنی کردیم

ز بوی گل به صبا توشه سفر دادیم

خزان سنگدل از مشت خون ما نگذشت

چو گل اگرچه زر سرخ با سپر دادیم

ز ما دعا برسانید میفروشان را

که ما قرار به خونابه جگر دادیم

خمار هستی ما آب تیغ می شکند

عبث به پیر خرابات دردسر دادیم

کدام تار به مضراب مطربان تن داد؟

به این نشاط که ما رگ به نیشتر دادیم

همان ز شرم کرم سرفکنده ایم چو بید

چو نخل در عوض سنگ اگر چه بر دادیم

به جان مضایقه با دوستان چگونه کنیم؟

چو گل به دشمن خونخوار خویش سر دادیم

تریم چون صدف از ابرو همتش صائب

اگر چه در عوض قطره اش گهر دادیم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

به دوست پی زدل خونچکان خود بردیم

به کعبه راه هم از آستان خود بردیم

ز ما دعا برسانید رهنمایان را

که ما ز راه دگر کاروان خود بردیم

نیافتیم درین روزگار اهل دلی

سری به جیب دل خونچکان خود بردیم

ز دوستان گرانجان درین دو روزه حیات

چه بارها که به این نیم جان خود بردیم

زبان دعوی بلبل دراز چون نشود؟

که ما به کام خموشی زبان خود بردیم

خزف به نرخ گهر می رود به کار امروز

که ما به خانه متاع دکان خود بردیم

ز نقد عمر، به کف مانده زنگ افسوسی

کنون که راه به سود و وزیان خود بردیم

ز ظلمت شب اندوه، ره برون صائب

به نور آه ثریا فشان خود بردیم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

ز میوه گر چه درین بوستان سبکباریم

همان چو سرو به آزادگی گرفتاریم

زمین مرده شد از نوبهار زنده و ما

به خواب بیخبری همچو نقش دیواریم

هزار پرده دل ما ز شب سیاهترست

به چشم ظاهر اگر چون ستاره بیداریم

مکن چو ذره ز وجد و سماع ما را منع

که ما به بال و پر آفتاب سیاریم

به چشم اگر چه به نقش و نگار مشغولیم

دلی ز خانه آیینه پاکتر داریم

جهان ز قیمت ما مفلس است و بی بصران

گمان برند که ما مفلس خریداریم

اگر چه طوطی ما سبز کرده سخن است

گران به خاطر آیینه همچو زنگاریم

چو ابر بر رخ ما تیغ می کشند از برق

به جرم این که درین بوستان گهرباریم

ز آب گوهر ما تر شود گلوی جهان

لبی اگر چه ز شمشیر خشک تر داریم

همان ز سنگدلی در شکست ما کوشند

چو آب آینه هر چند صاف و همواریم

اگر چه شهپر پرواز ماست لاله و گل

همان چو قطره شبنم به بوستان باریم

به قاف عزلت ازان رفته ایم چون عنقا

که ما شکار پریزاد در نظر داریم

چه نعمتی است که زاغ و زغن نمی دانند

که ما به کنج قفس در میان گلزاریم

کمند همت ما چین به خود نمی گیرد

به هر شکار محال است سر فرود آریم

توقع کرم از سفله داشتن کفرست

سپهر هر چه به ما می کند سزاواریم

ازان ترانه ما هوش می برد صائب

که پیرو سخن مولوی و عطاریم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

نه می به جام و نه گل در کنار می خواهم

تبسمی ز لب لعل یار می خواهم

نیم ز رفتن گلهای بوستان غمگین

زمان حسن ترا پایدار می خواهم

چو گل برای تماشاییان دلتنگ است

گشایشی اگر از نوبهار می خواهم

به ساده لوحی من شیشه ای ندارد چرخ

که رحم از دل سنگین یار می خواهم

متاع هستی من هر چه هست باختنی است

ز عشق دست و دلی در قمار می خواهم

نرفت یک قدم از پیش، کارم از ماندن

هنوز مهلت ازین روزگار میخواهم

نمی توان خمش از سینه های گرم گذشت

چراغ داغی ازین لاله زار می خواهم

رسیده مشق جنونم چنان که نتوان گفت

نوازشی ز نسیم بهار می خواهم

یکی است محرم و بیگانه پیش غیرت من

ترا نهفته ز خود در کنار می خواهم!

ازان لب شکرین گر طمع کنم صائب

هزار بوسه، یکی از هزار می خواهم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

کجاست باده که ناموس را به آب دهم

وداع هوش کنم، عقل را جواب دهم

من از نسیم چمن بیخودم چو شبنم گل

مگر پیاله خود را به آفتاب دهم

به این شکسته زبانی، اگر ضرور شود

زبان تیر و لب تیغ را جواب دهم

مرا که چشمه حیوان ز سینه می جوشد

چرا عنان به کف موجه سراب دهم؟

چو من ز پرتو مهتاب شیر مست شدم

چه لازم است که دردسر شراب دهم؟

به چشم بوسه زدن چون فراق می آرد

چگونه بوسه بر آن حلقه رکاب دهم؟

کجاست جرأت ، اگر صحبت اتفاق افتد

که یک پیاله به دست تو بی حجاب دهم

مرا که پرتو خورشید می برد به شتاب

نظر چگونه چو شبنم ز گلشن آب دهم؟

ربوده است نظر بازی خیال، مرا

من آن نیم که گریبان به دست خواب دهم

چو نیست یک دل بیدار در جهان صائب

همان به است که من نیز تن به خواب دهم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

به مهر داغ رسیده است جمله اعضایم

ز پای تا به سر خویش چشم بینایم

چه لازم است چو مجنون شوم بیابان گرد؟

که از غبار دل خود بس است صحرایم

نمی شود نشود داغ لاله ها ناسور

که دشت کان نمک شد ز شور سودایم

بغیر خانه زنجیر ازین جهان خراب

به هیچ خانه دیگر نمی رود پایم

مرا به غیرت همکار احتیاجی نست

ز ذوق کار مهیاست کار فرمایم

به سنگ رفته فرو پای من ز دل سختی

نمی برد سخن سرد ناصح از جایم

مرا ز قرب گرانان همین کفایت بس

که کوه قاف سبک شد به دل چو عنقایم

به نرخ خاک ز من مشتری نمی گیرد

ز بس که گرد کسادی گرفته کالایم

نهان چگونه کنم راز عشق را صائب؟

که همچو نامه واکرده است سیمایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

پیام دوست ز باد بهار می شنوم

ز چاک سینه گل بوی یار می شنوم

جنون من چه عجب گر یکی هزار شود؟

که وصف گل ز زبان هزار می شنوم

هزار نکته سربسته بی میانجی حرف

ز غنچه دهن تنگ یار می شنوم

ازان ز سیر چمن می برم ز خود پیوند

که ذکر اره ز هر شاخسار می شنوم

چه آتش است که در مغز خاک افتاده است؟

که العطش ز لب جویبار می شنوم

مرا چو تیشه فرهاد می خراشد دل

صدای کبک اگر از کوهسار می شنوم

شکایتی است که مردم زیکدگر دارند

حکایتی که درین روزگار می شنوم

گذشت از دل گرم که خط مشکینت؟

که بوی سوختگی زان غبار می شنوم

مباد نقش کسی بدنشین شود یارب

میان بحرم و طعن کنار می شنوم

به گوش، پنبه سیماب می نهم صائب

زهر که حرف دل بیقرار می شنوم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

شدند جمع دل و زلف از آشنایی هم

شکستگان جهانند مومیایی هم

شود جهان لب پر خنده ای، اگر مردم

کنند دست یکی در گرهگشایی هم

فغان که نیست به جز عیب یکدگر جستن

نصیب مردم عالم ز آشنایی هم

شدند تشنه لبان جهان بیابان مرگ

چو موجهای سراب از غلط نمایی هم

درین قلمرو ظلمت چو رهروان نجوم

روند سوخته جانان به روشنایی هم

ز سنگ تفرقه روزگار بیخبرند

جماعتی که دلیرند در جدایی هم

شود بساط جهان پر زر تمام عیار

کنند کوشش اگر خلق در روایی هم

شدند شهره عالم چو بلبلان صائب

سخنوران جهان از سخنسرایی هم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

درین جهان نشود حال آن جهان معلوم

که مغز را نتوان کرد از استخوان معلوم

که دیده حاشیه باشد ز متن مشکلتر؟

نشد ز سبزه خط راز آن دهان معلوم

عیار ناز ترا اهل عشق می دانند

که بی کشش نشود زور هر کمان معلوم

اگر چه معنی نازک شود برهنه زلفظ

مرا نشد ز کمر هیچ ازان میان معلوم

ز شوق من چه تواند زبان خامه نوشت؟

ضمیر لال نگردد به ترجمان معلوم

توان ز سختی ایام صبر هر کس یافت

عیار زر شود از سنگ امتحان معلوم

جنون من به خط سبز گلرخان بسته است

که در بهار شود شور بلبلان معلوم

ز حسن عاقبت آغاز را توان دریافت

که هست تیر کج و راست در نشان معلوم

ز اشک راز دل بیقرار من شد فاش

که از ستاره شود سیر آسمان معلوم

بلندی سخن دلپذیر ما صائب

ز گرد سرمه نگردد در اصفهان معلوم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

هوالغفور ز جوش شراب می شنوم

صریر باب بهشت از رباب می شنوم

تفاوت است میان شنیدن من و تو

تو بستن در و من فتح باب می شنوم

بر آستان خرابات چون نباشم فرش؟

که بوی زنده دلی زان تراب می شنوم

دویدن می گلرنگ را به کوچه رگ

به صد رسایی آواز آب می شنوم

صفای پردگیان خیال می بینم

صدای پای غزالان خواب می شنوم

ترانه ای که سر دار ازان شود رنگین

به هر چه می نگرم بی حجاب می شنوم

صدای شهپر جبریل عشق هر ساعت

ز رخنه دل پر اضطراب می شنوم

مگر ز سیر بناگوش یار می آید؟

که بوی یاسمن از ماهتاب می شنوم

مگر ز صحبت دلهای گرم می آیی؟

که از لباس تو بوی کباب می شنوم

چه حرفهای خنک صائب از سیاه دلان

به پشتگرمی آن آفتاب می شنوم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5005982
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث