به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

دلتنگ از ملامت اغیار نیستم

چون گل ، گرفته در بغل خار نیستم

در زهر روی پوش خطر بیشتر بود

امن از خط نرسته دلدار نیستم

از طوق بندگی نکشم سر به سیم قلب

یوسف صفت گران به خریدار نیستم

وضع جهان ز نقطه دل دیده ام تمام

محتاج سیر و دور چو پرگار نیستم

صبح قیامت از سر هر مو علم کشید

از خویشتن هنوز خبردار نیستم

ز آزادگی بریده ام از خویش عمرهاست

در پیش خود چو سرو گرفتار نیستم

از سایه هما نشود خواب من گران

مست از غرور دولت بیدار نیستم

روشن به نور شمسه عقل است مغز من

آتش پرست طره زر تار نیستم

دیوانه ام که بر سر من جنگ می شود

جنس کساد کوچه و بازار نیستم

صائب ز خود غبار گرانی فشانده ام

چون بوی گل به هیچ دلی بار نیستم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

تا همچو لعل، رنگ به رخسار داشتم

خون در دل از شکست خریدار داشتم

هرگز قرین نگشت به هم قول و فعل من

کردار را همیشه به گفتار داشتم

تا با خدا افتاد مرا کار، به شدم

شربت نداشتم چو پرستار داشتم

تا چون حباب چشم گشودم ز یکدگر

سر در کنار قلزم خونخوار داشتم

هرگز دلم ز فکر غزالان تهی نبود

دایم درین خرابه دو بیمار داشتم

چون شبنم از تجلی خورشید محو شد

چشم تری که از غم گلزار داشتم

هرگز نداشت میل، ترازوی مشربم

دایم به دست سبحه و ز نار داشتم

چون زلف، تار و پود حواسم نبود جمع

تا فکر جامه و غم دستار داشتم

فریاد من ز قحط هم آواز پست شد

کارم بلند بود چو همکار داشتم

داغ ترا به غیر نمودم ز سادگی

آیینه پیش صورت دیوار داشتم !

هرگز نصیب گوشه نشینان نمی شود

آن خلوتی که بر سر بازار داشتم

صائب هزار شکر که بر دل گذاشتم

دستی که بر سر از غم دلدار داشتم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

هرگز نشد به حرف غرض آشنا لبم

آسوده است از دل بی مدعا لبم

هر چند چو صدف ز گهر سینه ام پرست

نتوان به تیغ ساختن از هم جدا لبم

آه مرا به رشته گوهر غلط کنند

از دل ز بس که آبله چیده است تا لبم

منت خدای را که یکی بود حرف من

هر چند شد به عالم صورت دو تا لبم

تبخاله ها به ناله درآیند چون جرس

از درد چون شود به فغان آشنا لبم

چون گل مگر ز زخم سراپا دهن شوم

کی می کند به حرف شکایت وفا لبم؟

چون اهل دل گشاد من از حرف حق بود

آن غنچه نیستم که گشاید هوا لبم

دایم ز گریه گر چه مرا چشم و دل پرست

از ناله همچو کاسه خالی لبا لبم

از بس ز لب گشودن بیجا گزیده شد

لرزد به خود ز گفتن حرف بجا لبم

این چاشنی که قسمت من شد زخامشی

مشکل که بعد ازین شود از هم جدا لبم

رنگ شکسته کم ز زبان شکسته نیست

از ضعف، حال من نکند گر ادا لبم

گر خون شود ز تنگدلیها، نمی برد

چون غنچه التجا به نسیم صبا لبم

جان می دهد ترانه من اهل عشق را

صائب به لعل یار رسیده است تا لبم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

هر چند از گهر صدف آسا لبالبم

نتوان به تیغ ساختن از هم جدا لبم

تا کام من ز شهد خموشی گرفت کام

از یکدگر نشد ز حلاوت جدا لبم

هر چند در لباس شکرخند می زنم

از دل چو پسته زهر نهفته است تا لبم

چون صبح می کشم نفس ساده از جگر

آسوده است از سخن مدعا لبم

انگشت زینهار برآورد از زبان

از بس گزیده شد ز حدیث خطا لبم

مانند تیغ اگر چه به جوهر سرآمدم

صائب به حرف لاف نشد آشنا لبم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

امشب که داغ بر دل افگار سوختم

گویا چراغ بر سر بیمار سوختم

جز عشق هر چه بود همه دام راه بود

تسبیح پاره کردم و ز تار سوختم

جنس مرا به تاجر کنعان چه نسبت است؟

صد بار من ز گرمی بازار سوختم

در بزم آفتاب چه حال است ذره را

من در پناه سایه دیوار سوختم

صیقل به داد آینه من نمی رسد

آهی کشیده پرده زنگار سوختم

خورشید تیره روزتر از خون مرده بود

روزی که من ز شعله دیدار سوختم

گرد کدورت از دل من آه بر نداشت

صد حیف ازان نفس که درین کار سوختم

صائب به حرف وصوت نشد فکر من بلند

من چون سپند بر سر این کار سوختم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

رنگین شده است بس که ز خونین ترانه ام

مرغان غلط کنند به گل آشیانه ام

هر پاره از دلم در توحید می زند

یک نقش بیش نیست در آیینه خانه ام

دل خوردن است قسمتم از گرد خوان چرخ

از مرکز خودست چو پرگار دانه ام

چون موجه سراب درین دشت آتشین

از پیچ و تاب خویش بود تازیانه ام

چشمم چو شمع نیست به جام و سبوی کس

از گریه خودست شراب شبانه ام

سودای زلف سلسله جنبان گفتگوست

کوته نمی شود به شنیدن فسانه ام

آن بلبل غریب نوایم که در چمن

ننشست جوش سینه گل از ترانه ام

مستغنی ام ز خلق که اکسیر عشق ساخت

چون آفتاب چهره زرین خزانه ام

چون غنچه داشتم دل جمعی درین چمن

برباد داد یک نفس بیغمانه ام

صائب ز جای خود نبرد حرف حق مرا

از تیر راست، روی نتابد نشانه ام

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

تا شد به داغ عشق هم آغوش سینه ام

صحرای محشری است سیه پوش سینه ام

درد ترا نکرده فراموش سینه ام

چون خم به زیر خاک زند جوش سینه ام

طوفان جلوه تو چو در دل گذر کند

دریا شود ز موجه آغوش سینه ام

از خون نوح آب خورد تیغ موجه اش

آن بحر را که ساخته خس پوش سینه ام

خورشید دیگر از بن هر موی من دمید

تا شد زداغ عشق قدح نوش سینه ام

آغوش صبح، زخمی اقبال من شده است

تیغ که را کشیده در آغوش سینه ام؟

چون بحر تا دلم صدف گوهر تو شد

هرگز نشد ز جوش تو خاموش سینه ام

آیینه ای است پیش رخ آفتاب حشر

زان خنده های صبح بناگوش سینه ام

چندین هزار حلقه منت کشیده است

از درد و داغ عشق تو در گوش سینه ام

گردیده همچو خانه زنبور در بهار

از نیش غمزه تو پر از نوش سینه ام

صحرای حشر داغ سیاهی فکنده ای است

تا شد ز داغ عشق سیه پوش سینه ام

عشق از هزار پرده مرا صاف کرده است

جامی شده است پر می سر جوش سینه ام

از داغهای تازه که فرش است هر طرف

صحرای محشری است سیه پوش سینه ام

صائب دگر چه کار کند آتش جگر

کز نه فلک گذشت به یک جوش سینه ام

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

 

از آفتاب رنگ نبازد ستاره ام

دل زنده از محیط برآید شراره ام

خورشید محشرست دل آتشین من

صبح قیامت است گریبان پاره ام

نور نگاه چشم غزالان وحشیم

هم در میان مردم و هم بر کناره ام

آن بیدلم که کشتی طوفان رسیده بود

در طفلی از تپیدن دل گاهواره ام

رطل گران خاک بود نقش پای من

تا از شراب عشق تو مست گذاره ام

تا قامت تو سایه نیفکند بر سرم

روشن نگشت معنی عمر دوباره ام

شد برگ زرد و رنگ نگرداند میوه ام

عمرم تمام گشت و همان نیمکاره ام

چون موج از تردد خاطر درین محیط

صائب یکی شده است میان و کناره ام

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

در عین وصل داغ جدایی چو لاله ام

خالی و پر ز ماه چو آغوش هاله ام

شد تشنه تر ز باده روشن پیاله ام

خالی و پر ز ماه چو آغوش هاله ام

مجنون من به گوش فلک حلقه می کشید

روزی که بود ناف غزالان پیاله ام

هر دانه ای به دام نمی آورد مرا

باشد ز کوه قاف چو عنقا نواله ام

پیر مرا فسرده نسازد چو دیگران

با کهنگی جوان چو می دیر ساله ام،

ز افسردگی اگر می لعلی کنم به جام

چون لاله خون مرده شود در پیاله ام

داغی که بود بر جگر از چشم لیلیم

شد تازه از سیاهی چشم غزاله ام

دیگر عنان دل نتواند نگاه داشت

صائب به گوش هر که رسد آه و ناله ام

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

روی دلی چو غنچه ز بلبل ندیده ام

نقش مراد از آینه گل ندیده ام

آن صید تشنه ام که درین دشت آتشین

آبی بغیر تیغ تغافل ندیده ام

در باغ اگر چه چشم چو شبنم گشوده ام

از شرم عندلیب رخ گل ندیده ام

زان زنده مانده ام که هنوز از حجاب عشق

رخسار یار را به تأمل ندیده ام

مرد مصاف در همه جا یافت می شود

در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده ام

با خصم در مقام تلافی ازان نیم

کز تیغ انتقام تعلل ندیده ام

قانع به بوی پیرهن از وصل گل شده است

عاشق به سیر چشمی بلبل ندیده ام

دوری ز یار صائب و خامش نشسته ای

عاشق به این شکیب و تحمل ندیده ام

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5005985
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث