به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از سردی جهان لب گفتار بسته ام

چون بلبل خزان زده منقار بسته ام

چوب قفس ز گریه صیاد کرد گل

من دل بر آشیانه پر خار بسته ام

بر سینه سنگ سرمه زند اصفهان و من

دل بر سواد هند جگرخوار بسته ام

دست حنا گرفته گلگون به دوش من

پاداش همتی است که بر کار بسته ام

از بس شکستگی، نبود روی مجلسم

چون کاه روی زرد به دیوار بسته ام

آیینه ام ولی ز تریهای روزگار

بر رو هزار پرده زنگار بسته ام

آن به که آب گوهر خود را نهان کنم

فرد است یخ ز سردی بازار بسته ام

داغش ز چشم شور نمکسود گشته است

گر لاله ای به گوشه دستار بسته ام

در بزم روزگار به جز سوختن چو شمع

دیگر چه طرف از دل بیدار بسته ام؟

چون نقطه تنگدل شدم از پا شکستگی

احرام سیر و دور چو پرگار بسته ام

دل بد مکن که از ته دل نیست شکوه ام

این نغمه را به زور برین تار بسته ام

در زیر بار من نبود دوش هیچ کس

دایم چو سرو بر دل خود بار بسته ام

دزدیده ام به سینه نفسهای آتشین

در راه شعله سد خس و خار بسته ام

صائب ز بستن لب غماز عاجزم

هر چند کز فسون دهن مار بسته ام

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

زین نه صدف به روشنی دل گذشته ام

چون بحر بیکنار ز ساحل گذشته ام

مجنون به گرد من نرسد در گذشتگی

چون گردباد، راست ز محمل گذشته ام

از دیر و کعبه نیست خبر رهرو مرا

چون برق بر سیاهی منزل گذشته ام

دلبستگی به سایه مرا سنگ ره شده است

چون سرو و بید اگر چه ز حاصل گذشته ام

صید زبون چه عذر تواند ز تیغ خو است؟

در حشر چشم بسته ز قاتل گذشته ام

ظلم است بنده کردن آزادگان به جود

از راه رحم، خشک ز سایل گذشته ام

چون موج، قدردانی دریاست مطلبم

گاهی اگر به دامن ساحل گذشته ام

سایل به بی نیازی من نیست در جهان

لب بسته بارها ز در دل گذشته ام

صائب شده است سرمه نفس در گلوی من

تا از حجاب عالم باطل گذشته ام

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

روی سخن ز آینه رویان ندیده ام

گاهی ز پشت آینه حرفی شنیده ام

در قبضه من است رگ خواب هر چه هست

هر کوچه ای که هست به عالم دویده ام

لب تشنه فراقم و آماده وداع

تیر ز شست جسته، کمان کشیده ام

از جور روزگار ندارم شکایتی

این گرگ را به قیمت یوسف خریده ام

دامن فشان گذشته ام از باغ چون نسیم

چون گل به رنگ و بوی بساطی نچیده ام

مورم ولی به بال و پر حرف شکرین

خود را به روی دست سلیمان کشیده ام

جوشیده ام به دشمن خونخوار چون شراب

بر روی تیغ گرمتر از خون دویده ام

آن دانه ام که سرمه شده است استخوان من

تا خویش را ز خوشه به خرمن کشیده ام

چون شمع اگر چه هر رگ من جوی آتشی است

در کام اهل دل ثمر نارسیده ام

همت به سیر چشمی من ناز می کند

آب حیات را به تکلف چشیده ام

بر روی نازبالش گل تکیه می کند

عاشق به شوخ چشمی شبنم ندیده ام

اهل نظر به چشم مرا جای می دهند

آن قطره ام کز آبله دل چکیده ام

صائب چو نیست اهل دلی در بساط خاک

من نیز پا به دامن عزلت کشیده ام

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

چو خامه نیست ز من هر سخن که می گویم

که من به دست قضا این طریق می پویم

نظر به عذر گناه است جرم من اندک

به خون ز دامن آلوده داغ می شویم

چو تخم، دانه اشکم نهان بود در خاک

ز بس که گرد حوادث نشسته بر رویم

ز دل سیاهی من آفتاب گم شد و من

هلال عید درین ابر تیره می جویم

ز خواب مرگ جهد خون مرده دلها

به هر طرف که رود آستین فشان بویم

شبی فتاد به کف زلف او و عمری رفت

همان ز هوش روم دست خود چو می بویم

ز پیچ و تاب شدم زلف و از پریشانی

به گردن تو حمایل نگشت بازویم

ز بس که گریه فرو خورده ام به دل صائب

ز جوش دل رگ ابری شده است هر مویم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

جنون کجاست که دستی به کار بگشاییم

ز کار چرخ گره غنچه وار بگشاییم

ز برق آه بسوزیم مهر و ماهش را

گره ز رشته لیل و نهار بگشاییم

چنین که تنگ گرفته است روزگار به ما

امید نیست درین روزگار بگشاییم

گل از جدایی ما می کند گریبان چاک

چه لازم است گریبان به خار بگشاییم

متاع ما سخن و خلق پنبه در گوشند

درین قلمرو و غفلت چه بار بگشاییم؟

فلک ز کاهکشان تنگ بسته است کمر

چگونه ما کمر کارزار بگشاییم؟

به زور بازوی اقبال کار پیش نرفت

مگر به قوت دل این حصار بگشاییم

چنین که مست غرورند عالمی صائب

سرفسانه شیرین چه کار بگشاییم؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

به جای باده اگر در پیاله آب کنیم

ز تنگ حوصلگی مستی شراب کنیم

چو نخل موم بر و بار ما ملایمت است

چگونه سینه سپر پیش آفتاب کنیم؟

چو موج بر صف دریا زنیم و خوش باشیم

به خویش کار چرا تنگ چون حباب کنیم؟

اگر نه خاطر روی تو در میان باشد

ز آه چشمه آیینه را سراب کنیم

بیاض گردن او گر به دست ما افتد

چه بوسه های گلوسوز انتخاب کنیم!

کدام عیش به این عیش می رسد صائب؟

که ما و دختر رز سیر ماهتاب کنیم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

ز بحر کسب هوا چند چون حباب کنیم؟

به هیچ و پوچ دل خویش چند آب کنیم؟

نظر چگونه به روی تو بی حجاب کنیم؟

که ما حجاب ز نظاره نقاب کنیم

بود ز روز قیامت حیات ما افزون

ز عمر اگر شب هجر ترا حساب کنیم

چو نیست یک دو نفس بیش عمر شبنم ما

همان به است که در کار آفتاب کنیم

به ما دل کسی از دوستان نمی سوزد

مگر به آه دل خویش را کباب کنیم

به تشنه چشمی ما رحم نیست خوبان را

ز آفتاب مگر دیده ای پر آب کنیم

کنیم داغ ترا چون به مرهم آلوده؟

به گل چگونه نهان قرص آفتاب کنیم؟

چو نیست بهره ز خورشید طلعتان ما را

خنک دلی ز تماشای آفتا کنیم

ز چشم شور همان در شکنجه می کوشند

گر به خون جگر صلح از شراب کنیم

ز شور عشق دل خویش چون سبک سازیم؟

نمک جدا به چه تدبیر ازین کباب کنیم؟

گناه ما چو فزون است از حساب و شمار

چه لازم است که اندیشه از حساب کنیم؟

نظاره رخ او نیست حد ما صائب

مگر ز دور تماشای آن نقاب کنیم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

ز بوستان تو عشق بلند می گویم

چو شبنم از گل روی تو دست می شویم

نمی توان دل مردم ربود و پس خم زد

سواد زلف ترا مو بموی می جویم

ز بس که تشنه بوی وفای نایابم

به دستم ار گل کاغذ دهند می بویم

حریف رشک نسیم دراز دست نیم

حنای بیعت گل را ز دست می شویم

وفا و مردمی از روزگار دارم چشم

ببین ز ساده دلیها چه از که می جویم

میان اینهمه نازک طبیعتان صائب

منم که شعر ظفرخان پسند می گویم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

چو گل به ظاهر اگر خنده در دهان داریم

به دیده خار ز اندیشه خزان داریم

جگر شکاف محیط است چون عصای کلیم

ز آه تیر خدنگی که در کمان داریم

شکسته رنگی ما نامه ای است واکرده

چگونه درد دل خویش را نهان داریم؟

همان به بال و پر خود چو تیر می لرزیم

اگر چه قوت پرواز از کمان داریم

بری ز پرورش ما نخورد در همه عمر

چو سرو و بید خجالت ز باغبان داریم

اگر چه بی ثمر افتاده ایم خوش وقتیم

که همچو سرو دل جمعی از خزان داریم

ز اعتبارشود بیش خاکساری ما

که ما به صدر همان جا در آستان داریم

ازان جو شمع ز ما روشن است محفلها

که هر چه در دل ما هست بر زبان داریم

عجب که محو شود یاد ما ز خاطرها

چو صبح حق نفس بر جهانیان داریم

فغان ز داغ غریبی برشته تر گردد

علاقه ما به قفس بیش از آشیان داریم

سگ در تو ز رزق هماست مستغنی

و گرنه ما هم یک مشت استخوان داریم

همین ز گرد یتیمی است چون گهر صائب

کناره ای که درین بحر بیکران داریم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

عنان گسسته تر از سیل در بیابانیم

به هر طرف که قضا می کشد شتابانیم

نمی شود که در آغوش ما نیایی تنگ

تو شبنم گل و ما آفتاب تابانیم

نظر به عالم بالاست ما ضعیفان را

نهال بادیه و سبزه بیابانیم

به کوی عشق ز نقش قدم فتاده تریم

و گرنه در گذر خود ، فلک خیابانیم

ز برگریز خزان پای ما نمی لغزد

که در ثبات قدم سرو این خیابانیم

ازان ز ما همه عالم حساب می گیرند

که در قلمرو انصاف، خود حسابانیم

تو در حریم سویدا و ما سیه کاران

چو گردباد سراسر رو بیابانیم

به هر مقام که جمعیت است رحمت نیست

ازان چو سیل به بحر عدم شتابانیم

جواب آن غزل جامی است این صائب

که ما ز ساغر غفلت تنک شرابانیم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5005976
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث