به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

اگر چه نیک نیم در پناه نیکانم

عجب که تشنه بمانم، سفال ریحانم

ز اشک شمع به شبگردی اشک من پیش است

ز گریه زمزم صد کعبه شبستانم

چرا عزیز نباشم به دیده ها چون خال

کبوتر حرم آن چه زنخدانم

صدف به آب گهر تا دهن نمی شوید

نمی برد به زبان نام چشم گریانم

همان تلاش نهانخانه وطن دارم

اگر دهد به کف دست جا سلیمانم

به هر که منکر جوش سرشک من باشد

اگر بود پسر نوح، موج طوفانم

گشاده روی به احباب چون گل صبحم

به گرمخونی چون آفتاب تابانم

تلاش میوه جنت نمی کنم صائب

هلاک سیب زنخدان و نار پستانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

بس است روی دلی مشت استخوان مرا

ز چشم شیر فتد برق در نیستانم

ز شرم ناله ام از بس به خاک ریخته است

زبان چو برگ توان رفت از گلستانم

نه ذوق بودن و نه روی باز گردیدن

چو خنده بر لب ماتم رسیده حیرانم

همین بس است که در آستانه عشقم

اگر چه سوختنی همچو چوب دربانم

مرا به کنج قفس بر ز بوستان صائب

که مغز می شود از بوی گل پریشانم

اگر چه نیک نیم، خاک پای نیکانم

عجب که تشنه بمانم، سفال ریحانم

چو رشته قیمتم از پهلوی گهر باشد

اگر گهر نبود من به خاک یکسانم

شوم به خانه مردم نخوانده چون مهمان

که من به خانه خود چون نخوانده مهمانم

ز ابر آب گرفتن وظیفه صدف است

من آن نیم که به هر سفله لب بجنبانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم

فتاده است تزلزل به چار ارکانم

شده است نقد قیامت مرا از پیریها

عصا صراط من و عینک است میزانم

اگر نه صبح قیامت بود سفیدی موی

چرا چو انجم از افلاک، ریخت دندانم

شده است موی سرم تا سفید از پیری

چو شمع صبح به نور حیات لرزانم

ز ضعف تن به زمین نقش بسته ام چو غبار

به دست و دوش نسیم صباست جولانم

نمی گزم لب نانی ز سست مغزیها

خمیر مایه حسرت شده است دندانم

قرار نیست مرا همچو گوی بی سر و پا

اگر چه قامت چون تیر گشت چوگانم

دوام زندگی من نه از تنومندی است

ز ناتوانی بر لب نمی رسد جانم

زیاد مرگ همان غافله ز دل سیهی

شده است قامت خم گشته طاق نسیانم

به حرف و صوت سرآمد حیات من صائب

نهشت باد خزان برگی از گلستانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

ز بردباری ما خوار و زار شد عالم

ز کوه طاقت ما سنگسار شد عالم

بس است سلسله جنبان نسیم دریا را

ز بیقراری ما بیقرار شد عالم

ز گوشه دل خود سر برون نیاوردیم

اگر خزان و اگر نوبهار شد عالم

بهشت برگ خزان دیده ای است عارف را

ز سیر چشمی ما شرمسار شد عالم

کدام دست برآمد ز آستین یارب

که یک پیاله می بر خمار شد عالم

کند فضولی مهمان بخیل را بدخو

ز سازگاری ما سازگار شد عالم

توان حریف دغا را به نقش کم دل برد

ز پاکبازی ما خوش قمار شد عالم

کباب سوخته را اشک نیست حیرانم

که چون ز خون دلم لاله زار شد عالم

نداشت مایه ابر بهار عالم خشک

ز تر زبانی ما نوبهار شد عالم

ز ناله های جگرسوز خامه صائب

چو لاله یک جگر داغدار شد عالم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

ز گمرهی خود از روی رهنما خجلم

شکسته کشتیم از سعی ناخدا خجلم

من خراب کجا جام لاله رنگ کجا

چو دست ماتمی از بیعت حنا خجلم

گهی به برگ گلی سرفراز می کندم

درین چمن ز هواداری صبا خجلم

چرا به خاک بماند نشان گمنامان

به شاهراه محبت ز نقش پا خجلم

من و جدایی و آنگاه زندگی بی تو

به زندگی تو کز عمر بیوفا خجلم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

از آن زمان که به زلف تو مبتلاست دلم

اگر به کعبه رود روی برقفاست دلم

خبر ز سایه خود نیست صید وحشی را

من رمیده چه دانم که در کجاست دلم

چه نسبت است به آیینه اشتیاق مرا

که آب گشت و همان تشنه لقاست دلم

به خشم و ناز مرا ناامید نتوان کرد

به شیوه های غریب تو آشناست دلم

به من کشاکش گردون چه می تواند کرد

که در حمایت آن طره دوتاست دلم

نگاه حسرت من ترجمان مطلبهاست

اگر خموش از اظهار مدعاست دلم

به حسن شوخ ندانم چه نسبت است مرا

که هیچ جا نه و در صد هزار جاست دلم

برهنه را نتواند برهنه کرد کسی

چه نعمتی است که بی برگ و بی نواست دلم

مرا ز نعمت الوان حسن سیری نیست

گرسنه چشم تر از کاسه گداست دلم

میی چون خون شهیدان به من کرامت کن

که از خمار چو صحرای کربلاست دلم

ز مشت خار و خسم دود بر نمی خیزد

ز بس که واله آن آتشین لقاست دلم

ز انقلاب جهان نیستم غمین صائب

که در بلندی و پستی به یک هواست دلم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

مرا که گفت که دست از عنان یار کشم

کشد رقیب رکاب و من انتظار کشم

مرا که هست میسر سبوکشی در دیر

چه لازم است که درد سر خمار کشم

مرا که صبحت داغی همیشه داشته ام

چه اوفتاده که دامن ز لاله زار کشم

مرا که دست و دل از روزگار سرد شده است

چسان به رشته گهرهای آبدار کشم

مرا که زندگی از آتش است همچون شمع

چرا ز شعله برون رخت چون شرار کشم

ز شوربختی من هر حباب گردابی است

چگونه کشتی ازین ورطه برکنار کشم

اگر نه خاطر روی تو در میان باشد

به روی آینه دل خط غبار کشم

چو خار خشک سزاوار سوختن شده ام

عبث چه منت مشاطه بهار کشم

به مصر رفتم و از مشتری ندیدم روی

متاع آینه خود به زنگبار کشم

به یک نسیم توجه ز خاک بردارم

ز ضعف پا به زمین چند چون غبار کشم

ندیده هجر دل ناز پرورم صائب

عجب نباشد اگر ناله های زار کشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

ز بوی باده گلرنگ می پرد رنگم

ز برق شیشه می آب می شود سنگم

چرا دلیر نباشد غنیم در جنگم

که تا به شیشه رسد آب می شود سنگم

به آب گوهر من غوطه می خورد خورشید

پیاله از جگر لعل می زند رنگم

غبار حادثه در عین سرمه ساییهاست

نفس چگونه کشد بلبل خوش آهنگم

گلم ولی جگر شیر داده اند مرا

ز آفتاب تجلی نمی پرد رنگم

به یک دو جرعه دیگر خراب می گردم

به یک دو موجه دیگر به بحر یکرنگم

نوای من دل عشاق را به جوش آرد

به گوش مردم بیدرد خارج آهنگم

چنان ز سردی عالم فسرده دل شده ام

که زخم تیشه شرر بر نیارد از سنگم

چه شد که سینه موری نمی توانم خست

که در خراش دل خویش آهنین چنگم

شکسته پایی من شوق را ز پا انداخت

گره به کار فلاخن فتاد از سنگم

چو تار چنگ دل خویش را گداخته ام

که آمده است سر زلف فکر در چنگم

مگر فلاخن توفیق دست من گیرد

که پا شکسته چو سنگ نشان فرسنگم

تو کز سپهر برون رفته ای به خویش ببال

که من به زیر فلک سبزه ته سنگم

اگر چه تلخ جبینم چو نیشکر صائب

شکر به تنگ فتاده است در دل تنگم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

ز بیم هجر شب وصل یار می لرزم

میان بحر ز بیم کنار می لرزم

یکی است نسبت هجران و وصل با دل من

به یک قرار من بیقرار می لرزم

زمین ز زلزله برخود چنان نمی لرزد

که من ز جلوه آن شهسوار می لرزم

شود ز سبزه بیگانه خون گل پامال

ز خط سبز بر آن گلعذار می لرزم

به یک جهان دل بیتاب، رشته ای چه کند

بر آن دو سلسله مشکبار می لرزم

کمان سخت پر و بال تیر می گردد

ز بیم هجر در آغوش یار می لرزم

چنان که بیجگر از غم به خویش می لرزد

من از مشاهده غمگسار می لرزم

کجاست سوخته ای تا دهد حیات مرا

که من به خرده جان چون شرار می لرزم

وطن به عزت غربت نمی رود از دل

چو آب در گهر شاهوار می لرزم

اگر چه هست گناه من از شمار افزون

همان ز پرسش روز شمار می لرزم

چه سرو تهمت آزادگی است بر من بار

که من به برگ خود افزون زبار می لرزم

خط مسلمی آفت است بی برگی

تو از خزان و من از نوبهار می لرزم

به راستی نتوان شد ز تیر مار ایمن

من از مساعدت روزگار می لرزم

به لاله زار نلرزد دل صبا صائب

چنین که من به دل داغدار می لرزم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

اگر چه در چمن روزگار خار و خسم

چو لاله داغ بود گل ز گرمی نفسم

درین ریاض من آن بلبلم که می آید

صدای خنده گل از شکستن قفسم

به جرم هرزه درایی مرا ز باغ مران

که آرمیده تر از بوی گل بود نفسم

چنان گزیده مرا آستین فشانی خلق

که التفات به شکر نمی کند مگسم

بغیر سایه مرا نیست زان شکار دگر

که من از طول امل سالهاست در مرسم

ز من عزیزتری نیست ملک خواری را

اگر چه در نظر اعتبار هیچ کسم

اگر چه رفته ام از تنگنای چرخ برون

همان ز تنگی جا تنگ می شود نفسم

دو اربعین بسر آمد ز زندگانی من

هنوز در خم گردون شراب نیمرسم

مکن از مردم بالغ نظر حساب مرا

که با سفیدی مو شیر خواره هوسم

روم به خواب چو افسانه از ترانه خویش

اگر چه باعث بیداری هزار کسم

ز حد خویش به مستی نمی روم بیرون

درین حظیره در بسته ایمن از عسسم

چه حاجت است به بند دگر مرا صائب

که من ز لاغری خود همیشه در قفسم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5005990
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث