به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ز خال روز سیاهی که داشتم دارم

ز زلف رشته آهی که داشتم دارم

رسید اگر چه به پایان چو شمع هستی من

ز اشک و آه سپاهی که داشتم دارم

تو داد وعده خلافی بده به خاطر جمع

که من همان سر راهی که داشتم دارم

درین بهار که یک سبزه زیر سنگ نماند

ز زیر بال پناهی که داشتم دارم

چه سود ازین که سرم چون حباب رفت به باد

ز فکر پوچ کلاهی که داشتم دارم

به وصل گمشده خود رسید هر بی چشم

منم که چشم به راهی که داشتم دارم

ز خرمن است چه حاصل دل حریص مرا

که چشم بر پر کاهی که داشتم دارم

به رو اگر چه گناه مرا نیاوردند

ز انفعال گناهی که داشتم دارم

ز خوان وصل نشد سیر دیده ام صائب

گرسنه چشم نگاهی که داشتم دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

چگونه درد خود از مردمان نهان دارم

که از شکستگی رنگ ترجمان دارم

نمانده است مرا در بساط جز آهی

هزار دشمن و یک تیر در کمان دارم

سراب را ز جگر تشنگان بادیه نیست

خجالتی که من از روی میهمان دارم

به مرگ قطع امید از خدنگ او نکنم

هنوز صبح امیدی ز استخوان دارم

گناهکار ندارد ز آیه رحمت

توقعی که من از خط دلستان دارم

سر نیاز مرا پایمال ناز مکن

که حق سجده بر آن خاک آستان دارم

اگر به دامن یوسف نمی رسد دستم

به این خوشم که سر راه کاروان دارم

درین بهار که دادم به دست عقل عنان

هزار سلسله دیوانگی زیان دارم

شکفتگی طلبم صائب از دل پر شور

ز شوره زار تمنای زعفران دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

کنون که با تو مکان در یک انجمن دارم

هزار مرحله ره تا به خویشتن دارم

مدار رزق به اقبال قسمت است که من

در آستین شکر و زهر در دهن دارم

ز صبح مهر تمنا کنم چه ساده دلم

که چشم بخیه ز سر رشته کفن دارم

چو گردباد غبار دل است جامه من

به مرگ و زیست بس است این قبا که من دارم

سپر ز شبنم گل کرده ام ز ساده دلی

سر مجادله با مهر تیغ زن دارم

نمی شود سر خود در سخن نکنم

چو خامه زخم نمایانی از سخن دارم

سپر فکندن من گرد من حصار بس است

به این سلاح چه پروای تیغ زن دارم

مرا به جوشن داودی احتیاجی نیست

ز جان سخت زره زیر پیرهن دارم

چو شمع صبح بپا افتاده ام صائب

سر وداع حریفان انجمن دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

 

گمان مبر که بغیر از تو آشنا دارم

بجز تو ره به کجا می برم که را دارم

به قدر زخم بود راه شانه را در زلف

به چاکهای دل خود امیدها دارم

ز بس که در تن من داغها به هم پیوست

گمان برند زره در ته قبا دارم

درین محیط که بازوی موج خار و خس است

به دست بسته تمنای آشنا دارم

ز خاکساری من چشم می شود روشن

به چشم مردم از آن جا چو توتیا دارم

چو روسفیدی من در شکستگی بسته است

دریغ دانه خود چون ز آسیا دارم

ز داغ تشنه لبی دل نمی توان برداشت

وگرنه راه به سرچشمه بقا دارم

به مدعا نرسیدن شده است مطلب من

وگرنه رخصت اظهار مدعا دارم

مرا به باغ کسان نیست حاجتی چون صبح

ز چاک سینه خود باغ دلگشا دارم

به پاره کردن من دوخته است عالم چشم

اگر چه چون حرم کعبه یک قبا دارم

ز راستی نبود شاخهای بی بر را

خجالتی که من از قامت دو تا دارم

گران چو سبزه بیگانه ام درین بستان

به جرم این که سخنهای آشنا دارم

علاقه ای که کتان را بود به ماه تمام

به پاره پاره دل من جدا جدا دارم

چنان خوش است به آزادگی مرا صائب

که وحشت قفس از نقش بوریا دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

به حرف و صوف ز لب مهر از چه بردارم

که پیش تیغ حوادث همین سپر دارم

درین ریاض من آن عندلیب دلگیرم

که در بهار سر خود به زیر پر دارم

سپهر مجمر و انجم سپند می گردد

اگر برون دهم آهی که در جگر دارم

مرا از زخم زبان نیست غم ز دل سیهی

چو خون مرده فراغت ز نیشتر دارم

میان اهل خرابات چون سفید شوم

که من ز بیخبریهای خود خبر دارم

اگر چه هر دو جهان را نثار او کردم

به پشت پای خجالت همان نظر دارم

کریم غافل از افتادگان نمی گردد

به پای خم چو سبو دست زیر سر دارم

ز تیغ راهزن از پیروی نمی ترسم

که من ز راهنما پیش رو سپر دارم

مگر ز گمشده خود خبر توانم یافت

هزار قافله اشک در سفر دارم

چنین که قافله عمر می رود به شتاب

کجاست فرصت آنم که توشه بردارم

ز بحر اگر چه ساحل رسیده ایم صائب

همان ملاحظه از موجه خطر دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

ز سر کلاه نمد را چگونه بردارم

که زیر تیغ حوادث همین سپر دارم

چو تخم سوخته از خاک بر نمی آید

سری که من ز خیال تو زیر پر دارم

مرا ز برگ سفر شوق کعبه غافل کرد

مگر چو آبله در راه آب بر دارم

دهم ز شوق جمال تو شستشوی نگاه

به آفتاب اگر بی رخست نظر دارم

ز طوق فاخته دیوانه ای زنجیری

رعونتی که ز آزادگی به سر دارم

توان ز دشمن دانا کناره کرد به عقل

ز تیر کج حذر از راست بیشتر دارم

کجا به سایه بال هما کنم اقبال

سعادتی که من از عشق در نظر دارم

ز دستگیری پیر مغان نیم نومید

اگر چه همچو سبو دست زیر سر دارم

دل از غبار یتیمی نمی توان برداشت

وگرنه بحر گره در دل گهر دارم

ز شوق تیغ تو از گل کنم اگر بستر

زبیقراری خون خار در جگر دارم

به کار عالم فانی نمی رود دستم

ز عجز نیست اگر دست بر کمر دارم

چو نی به ناخن من همچو نیشکر کردند

ازین چه سود که در آستین شکر دارم

کدوی پوچ ز صهبا گرانبها گردد

علاقه بیشتر از سر به درد سر دارم

گزیده است مرا پاس آشنایی خلق

وگرنه آبله ها در دل از سفر دارم

من و جدایی و آنگاه زندگی صائب

لبی به خون خود از تیغ تشنه تر دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

ز جوش عشق تو میخانه در بغل دارم

بهشتی از دل دیوانه در بغل دارم

ز تیر ناز تو دایم چو سینه ترکش

شب دراز پریخانه در بغل دارم

غم جهان نتواند به گرد من گردید

که شیشه در کف و پیمانه در بغل دارم

خراب حالی من دورباش چشم بدست

وگرنه گنج چو ویرانه در بغل دارم

از آن به جستن من پا ز سر کند غواص

که چون صدف در یکدانه در بغل دارم

چو رفته است مرا از خمار دست از کار

ازین چه سود که میخانه در بغل دارم

در انتظار بهارند اهل ظاهر و من

بهاری از دل دیوانه در بغل دارم

به فکر سنگدلان در نماز مشغولم

درون کعبه صنمخانه در بغل دارم

به دام می کشدم لذت گرفتاری

و گرنه از دل خود دانه در بغل دارم

چو چشم اگر چه به ظاهر دو دست من خالی است

هزار گوهر یکدانه در بغل دارم

جواب آن غزل است این که گفته است مطیع

کلید کعبه و بتخانه در بغل دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

ز ابر تربیت روزگار نومیدم

چو تخم سوخته از نوبهار نومیدم

ز وصل گل نبود خارپا چنان نومید

که من ز وصل تو ای گلعذار نومیدم

پرست از گل بی خار دامن هر خار

در آن چمن که من از نوبهار نومیدم

مرا به عالمی افکنده است حیرانی

که در کنار ز بوس و کنار نومیدم

ز چار موجه دریای غم کفایت من

همین بس است که از غمگسار نومیدم

ز بازگشت گهر چون صدف بود نومید

من آنچنان ز دل بیقرار نومیدم

چنین که بخت جفاکار در شکست من است

اگر گهر شوم از اعتبار نومیدم

نسیم مصر کجاست یاد من کند صائب

چنین که من ز دیار و زیار نومیدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

به جرم این که متاع هنر بود بارم

یکی ز گرد کسادی خوران بازارم

گهر شود به نهانخانه صدف پنهان

ز غیرت گهر آبدار گفتارم

چه عرض گوهر خوش آب و رنگ خویش دهم

که مرده خون به رگ رغبت خریدارم

مگر فلک ز شفق دست در حنا دارد

که عقده ای نگشاید ز رشته کارم

من بلند نوا را درین چمن مپسند

که غنچه باشد در زیر بال منقارم

نرفته است ز دل بر زبان دروغ مرا

کجی گذار ندارد به راست بازارم

بده به دست من اکسیر رنگ را ساقی

که همچو برگ خزان دیده است رخسارم

غرض زدوری چون من نگاهبانی چیست

به گرد گلشنت انگار خار دیوارم

چگونه جان برم از جور آسمان صائب

اگر نه لطف ظفرخان شود هوادارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

به حرف تلخ ز لبهای یار خرسندم

چو طوطیان نبود چشم بر شکر خندم

مرا مکن ز سر کوی خود به خواری دور

که من به یک نگه دور از تو خرسندم

اگر علاقه به مجنون من ندارد عشق

چرا از چشم غزالان کند نظربندم

چو سرو و بید ز بی حاصلی کفایت من

همین بس است که آسوده دل ز پیوندم

به خون بیگنهان نیست تشنه غمزه تو

چنین که من به وصال تو آرزومندم

رسیده است به جایی جنون من صائب

که هیچ کس ز عزیزان نمیدهد پندم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5006783
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث