به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ز بیم هجر شب وصل یار می لرزم

میان بحر ز بیم کنار می لرزم

یکی است نسبت هجران و وصل با دل من

به یک قرار من بیقرار می لرزم

زمین ز زلزله برخود چنان نمی لرزد

که من ز جلوه آن شهسوار می لرزم

شود ز سبزه بیگانه خون گل پامال

ز خط سبز بر آن گلعذار می لرزم

به یک جهان دل بیتاب، رشته ای چه کند

بر آن دو سلسله مشکبار می لرزم

کمان سخت پر و بال تیر می گردد

ز بیم هجر در آغوش یار می لرزم

چنان که بیجگر از غم به خویش می لرزد

من از مشاهده غمگسار می لرزم

کجاست سوخته ای تا دهد حیات مرا

که من به خرده جان چون شرار می لرزم

وطن به عزت غربت نمی رود از دل

چو آب در گهر شاهوار می لرزم

اگر چه هست گناه من از شمار افزون

همان ز پرسش روز شمار می لرزم

چه سرو تهمت آزادگی است بر من بار

که من به برگ خود افزون زبار می لرزم

خط مسلمی آفت است بی برگی

تو از خزان و من از نوبهار می لرزم

به راستی نتوان شد ز تیر مار ایمن

من از مساعدت روزگار می لرزم

به لاله زار نلرزد دل صبا صائب

چنین که من به دل داغدار می لرزم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

اگر چه در چمن روزگار خار و خسم

چو لاله داغ بود گل ز گرمی نفسم

درین ریاض من آن بلبلم که می آید

صدای خنده گل از شکستن قفسم

به جرم هرزه درایی مرا ز باغ مران

که آرمیده تر از بوی گل بود نفسم

چنان گزیده مرا آستین فشانی خلق

که التفات به شکر نمی کند مگسم

بغیر سایه مرا نیست زان شکار دگر

که من از طول امل سالهاست در مرسم

ز من عزیزتری نیست ملک خواری را

اگر چه در نظر اعتبار هیچ کسم

اگر چه رفته ام از تنگنای چرخ برون

همان ز تنگی جا تنگ می شود نفسم

دو اربعین بسر آمد ز زندگانی من

هنوز در خم گردون شراب نیمرسم

مکن از مردم بالغ نظر حساب مرا

که با سفیدی مو شیر خواره هوسم

روم به خواب چو افسانه از ترانه خویش

اگر چه باعث بیداری هزار کسم

ز حد خویش به مستی نمی روم بیرون

درین حظیره در بسته ایمن از عسسم

چه حاجت است به بند دگر مرا صائب

که من ز لاغری خود همیشه در قفسم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

ز خال گوشه ابروی یار می ترسم

ازین ستاره دنباله دار می ترسم

چو مهره در دهن مار می توانم رفت

از آن دو سلسله تابدار می ترسم

ز رنگ و بوی جهان قانعم به بی برگی

خزان گزیده ام از نوبهار می ترسم

ز نیش مار به نرمی نمی توان شد امن

من از ملایمت روزگار می ترسم

شکست دشمن عاجز نه از جوانمردی است

ترا گمان که من از نیش خار می ترسم

به تنگ حوصلگان بر نمی توان آمد

از بحر بیش من از چشمه سار می ترسم

مرا ز آتش دوزخ نمی توان ترساند

ز شرمساری روز شمار می ترسم

ز سیل حادثه از جا نمی روم صائب

ز شبنم رخ آن گلعذار می ترسم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

چنان که نیل بود مانع رسیدن چشم

به خط رخ تو امان یافت از گزیدن چشم

شب گذشته کجا بوده ای که خوابیده است

بساط سبزه خط تو از چریدن چشم

ز دل چو آیینه چینم بساط حیرانی

نه شبنم که قناعت کنم به دیدن چشم

به آه و ناله محال است مهربان گردد

بتی که رام نشد از فسون دمیدن چشم

به بال بسته چه پرواز می توان کردن

چه قطع راه توان کرد از دویدن چشم

مباش بی حرکت زینهار کز گلشن

به آفتاب رسد شبنم از پریدن چشم

به روشنایی دل می توان جهان را دید

و گرنه سهل بود دیدن و ندیدن چشم

زبان و گوش چه حاجت چو هست بینایی

که با نگاه بود گفتن و شنیدن چشم

خبر ز گردش پرگار می دهد مرکز

دلیل رفتن دلهاست آرمیدن چشم

شریف را به خسیس احتیاج می افتد

که برگ کاه بود داروی پریدن چشم

چو مشت سرمه غبار وجود من صائب

به باد می رود از یک نفس کشیدن چشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

منم که فیض شراب از کتاب می گیرم

به همت از گل کاغذ گلاب می گیرم

هوای عالم آب است سازگار مرا

دل از پیاله و جان از شراب می گیرم

در آتش است صراحی ز صبح خیزی من

همیشه چشم قدح را به خواب می گیرم

ز چشم مست بتان چشم مردمی دارم

چه ظالمم که خراج از خراب می گیرم

نشاط رفته ز عمر گذشته می خواهم

حساب موج از بحر سراب می گیرم

به زور بازوی همت چو لعل در دل سنگ

فروغ تربیت از آفتاب می گیرم

اگر به گوش صدف صائب این غزل خوانم

هزار دامن در خوشاب می گیرم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

درین سفر که توکل شده است راهبرم

یکی است نسبت زنار و توشه با کمرم

چنان ربوده مرا لذت سبکباری

که تن به گرد یتیمی نمی دهد گهرم

سپهر نقطه پرگار شد ز حیرانی

همین منم که به پایان نمی رسد سفرم

چنین که در رگ من ریشه کرده خامیها

در آفتاب قیامت نمی رسد ثمرم

ز خانه دشمن من چون حباب می خیزد

نهان به پرده راز خودست پرده درم

درین ریاض من آن لاله سیه کارم

که آب خضر شود خون مرده در جگرم

چگونه خون نچکد از کلام من صائب

که موج اشک شکسته است شیشه در جگرم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

به شور عشق و جنون همچو صبح مشهورم

شکسته است نمکدان چرخ را شورم

ز جوش سینه من خم به وجد می آید

چکیده کف عشقم، شراب منصورم

به روی گرم غریبی چنان فریفت مرا

که دل ز صبح وطن سرد شود چو کافورم

به نکهتی که ازین باغ رزق من کردند

چه خانه ها که پر از شهد کرد زنبورم

چو صبح اگر چه جهان روشن است از نفسم

غبار خاطر محفل چو شمع بی نورم

چه نسبت است به مژگان مرا نمی دانم

که پیش چشمم و از پیش چشمها دورم

چه شعله بود که زد حرص در نهاد مرا

که دل خنک نشد از موی همچو کافورم

سبوی جسم کجا سد راه من گردد

شکست شیشه چرخ از شراب پر زورم

به راه راست دلالت مکن مرا صائب

که زه به خویش نگیرد کمان پرزورم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

به لب نمی رسد از ضعف آه شبگیرم

ز بار دل چو کمان، خانه می کند تیرم

ز بس گداختگی در نظر نمی آیم

مگر به موی میان کرده اند تصویرم

چه بوریا همه تن استخوان نما شده ام

هما ز سایه خود می کشد به زنجیرم

گذشته است به تعمیر دل مدار مرا

نمی شود نکند روزگار تعمیرم

ز نقشهای مخالف همین خبر دارم

که همچو موم گرفتار دست تقدیرم

چنین که سرکشی از شست من برون جسته است

به حیرتم که چسان گرد می کند تیرم

نظر ز دیدن من همچو دود می پوشند

مس سیاه دلان را اگر چه اکسیرم

خدنگ ناله من بی کمان سبکسرست

نمی پرد به پر و بال دیگران تیرم

جواب آن غزل است این که میرشوقی گفت

چو شیر از دو طرف می کشند زنجیرم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

 

نه ذوق صحبت و نه میل گفتگو دارم

لبی خموشتر از گوش آرزو دارم

معاشران همه در پای خم ز دست شدند

منم که بر سر خود دست چون سبو شدم

چه خنده های نمایان زبان زخمم کرد

هزار حلقه فزون جنگ با رفو دارم

ز بس که تند ز پهلوی محتسب گذرم

گمان برد که مگر سرکه در کدو دارم

دهن گشودن من از خمار خاموشی است

گمان برند که من ذوق گفتگو دارم

به بخشش فلک پست دل نمی بندم

خبر ز عادت طفل بهانه جو دارم

دمید صبح و نشدتر دماغ من صائب

دل پری ز تهیدستی سبو دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

ز ضعف اگر نفس بال بسته ای دارم

ز رنگ چهره زبان شکسته ای دارم

امیدوار نباشم چرا به آزادی

دل رمیده و دام گسسته ای دارم

اگر چه ظاهر من خشک تر ز آبله است

به زیر پوست بهار خجسته ای دارم

ز من گشاده شود کار می پرستان را

اگر چه همچو (سبو) دست بسته ای دارم

ز فکر لاله عذاران برون نمی آیم

همیشه زین گل بی خار دسته ای دارم

بجان رسیده ام از دست بیقراری دل

سپند آتش رخسار جسته ای دارم

زخنده ام جگر روزگار پر خون است

چو پسته گرچه دل زنگ بسته ای دارم

ز تندباد حوادث به جان نمی لرزم

که در بساط چراغ نشسته ای دارم

نیم ز صورت حال جهانیان غافل

اگر چه آینه زنگ بسته ای دارم

چو شمع دیدن من چشم می کند روشن

ز گریه دل شب روی شسته ای دارم

به تیغ حادثه از جای در نمی آیم

ز درد و داغ دل پینه بسته ای دارم

چو گل ز خنده نیاید لبم بهم صائب

اگر چه ساغر در خون نشسته ای دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5006792
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث