به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ما نه زان بیخبرانیم که هشیار شویم

یا به بانگ جرس قافله بیدار شویم

ما در آن صبح بنا گوش صبوحی زده ایم

در قیامت چه خیال است که هشیار شویم

فتح بابی نشد آیینه ما را ز جلا

نیست بی صورت اگر در ته زنگار شویم

مغز ما را نه چنان عشق پریشان کرده است

که مقید به پریشانی دستار شویم

ما که از پشت ورق روی ورق می خوانیم

به که قانع به نقاب از رخ دلدار شویم

بحر و کان در نظرش چشم ترست و لب خشک

حسن او را به چه سرمایه خریدار شویم

ما که قانع زبهاریم به نظاره خشک

ادب این است که خار سر دیوار شومی

سرما در قدم دار فنا افتاده است

ما نه آنیم که بر دوش کسی بار شویم

عقل کرده است زمین گیر چون مرکز مرا را

مگر از گردش آن چشم به پرگار شویم

می شود از نفس سوخته عالم تاریک

ما به این شوق اگر قافله سالار شویم

تا به کی صرف به گفتار شود نقد حیات

صائب آن به که دگر بر سر کردار شویم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

مختلف چند ازین پرده نیرنگ شویم

پرده بردار که تا جمله یک آهنگ شویم

تخته مشق تجلی است دل ساده ما

ما نه طوریم به یک جلوه سبک سنگ شویم

نیست چون سوخته ای تا دل ما صید کند

به که پنهان چو شرر در جگر سنگ شویم

دانه سوخته خجلت کشد از روی بهار

ما نه آنیم که شاد از می گلرنگ شویم

باختن لازم رنگ است درین بازیگاه

هیچ تدبیر چنان نیست که بیرنگ شویم

دانه سوخته خجلت کشد از روی بهار

ما نه آنیم که شاد از می گلرنگ شویم

باختن لازم رنگ است درین بازیگاه

هیچ تدبیر چنان نیست که بیرنگ شویم

خبر ازکوتهی بال و پر خود داریم

به چه امید برون زین قفس تنگ شویم

می شود بزم می افسرده ز هشیاری ما

چه بر آیینه روشن گهران زنگ شویم

دل تنگ است سراپرده آن جان جهان

صائب از تنگدلیها ز چه دلتنگ شویم؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

نوبهارست بیا روی به میخانه کنیم

مغز را از می گلرنگ پریخانه کنیم

بوسه را گرد لب جام به دور اندازیم

جگر سوخته خال لب پیمانه کنیم

شیوه خانه بدوشی به سبو بگذاریم

پای محکم چو خم باده به میخانه کنیم

قصر گردون پی آسایش ما ساخته اند

چند در زیر زمین مور صفت خانه کنیم

خانه پست نفس را به گلو می شکند

به چه دل زیر فلک نعره مستانه کنیم

ادب شمع به بال و پر ما مقراض است

ما نه آنیم که اندیشه ز پروانه کنیم

بحر ته جرعه بر خاک ره افشانده ماست

ما به این ظرف چه با شیشه و پیمانه کنیم

تاک در معذرت مستی ما می گرید

چه ضرورست که ما گریه مستانه کنیم

صائب آن دست که پیمانه گران بود بر او

ما چسان مزرعه سبحه صد دانه کنیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

روزگاری است ز دل نقش خودی می شویم

راه چون سایه به پای دگران می پویم

چون قلم گوش برآواز دل خوش سخنم

هر چه آید به زبانم نه ز خود می گویم

با دل خونشده ام در ته یک پیرهن است

یوسف گمشده ای کز دگران می جویم

هست چون جوهر آیینه همان پابرجا

هر قدر نقش امید از دل خود می شویم

گر چه چون خال، مرا دانه دل سوخته است

اگر از حسن بود روی دلی، می رویم

روزی از باغ تو چیدم گل و یک عمر گذشت

دست خود را چو گل تازه همان می بویم

نیست صائب زپی کام جهان گریه من

که ز آیینه دل نقش خودی می شویم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

چه قدر سرخوشی از باده انگور کنیم

به که پیمانه خود از سر منصور کنیم

ما که از پرتو مهتاب نظر می بازیم

به چه طاقت هوس انجمن طور کنیم

ما چو نرگس به تن خویش نظر باخته ایم

به چه رو چشم به رخساره منظور کنیم

نمکی نیست درین عالم پرشور، مگر

از نمکدان قیامت دهنی شور کنیم

بروی ای برق سبکسیر که در خرمن ما

دانه ای نیست که قفل دهن مور کنیم

عارفان غوره خود را می گلگون کردند

ما بر آنیم که صهبای خود انگور کنیم

جاده روشن شمشیر بود دست بدست

صائب از مرگ چرا منزل خود دور کنیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

پیش دل شرح زر و گوهر دنیا چه کنیم

عرض خر مهره دجال به عیسی چه کنیم

از گرانجانی ما روی زمین نیلی شد

آرزوی سفر عالم بالا چه کنیم

مهر آن نیست که از ذره فراموش کند

طرف وعده کریم است تقاضا چه کنیم

می رود قافله عمر به سرعت امروز

ما در اندیشه آنیم که فردا چه کنیم

جدل شبنم و خورشید بود مشت و درفش

سپر تیر قضا غیر مدارا چه کنیم

کوه برفی است ز دستار تعین عالم

ما به کنجی نگریزیم ز سرما، چه کنیم

سنگ را موم کند باده گلگون صائب

ما به این شیشه دلی روی به صهبا چه کنیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

عشق کو تا (به) نم اشک نظر تازه کنیم

نمک شور قیامت به جگر تازه کنیم

دست کوتاه کنیم از کمر رشته جان

عهد و پیوند به آن موی کمر تازه کنیم

از سر جان و دل آغوش گشا برخیزیم

بیعت هاله خود را به قمر تازه کنیم

تیشه در دست به جولانگه شیرین تازیم

نام فرهاد به هر کوه و کمر تازه کنیم

بر غبار دل ما صحبت دریا افزود

دست و رویی مگر از آب گهر تازه کنیم

هیچ کس نیست که بر داغ هنر ناخن نیست

چه ضرورست که ما داغ هنر تازه کنیم

منت باده به صد رنگ برآورد مرا

چهره خویش به خوناب جگر تازه کنیم

آن سبکسیر حبابیم درین بحر محیط

که به هر چشم زدن رخت دگر تازه کنیم

این غزل آن غزل خواجه نظیری است که گفت

سینه بر برق گشاییم و جگر تازه کنیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

دل به این عمر سبکسیر چرا شاد کنیم

برسر ریگ روان خانه چه بنیاد کنیم

مهره گل پی بازیچه اطفال خوش است

دل به بازیچه تعمیر چرا شاد کنیم

دشمن خانگی آدم خاکی است زمین

خانه دشمن خود را ز چه آباد کنیم

نظر تربیت از عشق حقیقی داریم

خوبی ساخته را حسن خداداد کنیم

دل سخت تو و امید ترحم، هیهات

طمع مرغ چه از بیضه فولاد کنیم

صید ما را نبود دغدغه آزادی

خواب در کنج قفس روی به صیاد کنیم

از ادب نیست به گرد سر زلفش گشتن

جان فدا در قدم شانه شمشاد کنیم

ای خوش آن روز که از شهر صفاهان صائب

دست توفیق به کف، روی به بغداد کنیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

ما لب خشک قناعت لب نان می دانیم

دست شستن ز طمع آب روان می دانیم

دل نبندیم به اسباب سبکسیر جهان

بادپیمایی اوراق خزان می دانیم

در تماشاگه این معرکه طفل قریب

هر که پوشد نظر، از دیده و ران می دانیم

چیده ایم از دو جهان دامن الفت چون سرو

هر که از ما گذرد آب روان می دانیم

بهر برداشتن از خاک مذلت ما را

هر که قد راست کند تیر و سنان می دانیم

فکر در عالم حیرانی ما محرم نیست

خامشی را ز پریشان سخنان می دانیم

چه فتاده است برآییم چو یوسف از چاه

ما که خود را به زر قلب گران می دانیم

حسن از پرده محال است که آید بیرون

روی چون آینه را به آینه دان می دانیم

هر که سنگ ره ما گرمروان می گردد

در بیابان طلب، سنگ فسان می دانیم

سنگ اگر بر سر دیوانه ما می بارد

صائب از بیخبری رطل گران می دانیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

خیز جان در ره صاحب نفسی افشانیم

مگر از سینه غبار هوسی افشانیم

سرو را نیست جز دست فشاندن باری

ما چه داریم که در پای کسی افشانیم

نیست در طالع ما جرأت دامنگیری

مشت خاکی به ره دادرسی افشانیم

هوس محمل لیلی گرهی بربادست

ما که جان را به نوای جرسی افشانیم

شکری را که به شیرینی جان می گیرند

چه ضرورست به کام مگسی افشانیم

شرم داریم که بال چمن آلوده خویش

غوطه نا داده به خون در قفسی افشانیم

چه بود خرده جان پیش زر گل صائب

به که جان در قدم خار و خسی افشانیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5006783
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث