به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

فیض در بیخبری بود چو هشیار شدم

صرفه در خواب گران بود چو بیدار شدم

دستم آن روز گرفتند که رفتم از دست

کارم آن روز نسق یافت که از کار شدم

من از زیرکی از دام قضا می جستم

به دوپا در شکن زلف گرفتار شدم

سر برآورد ز پیراهن من آخر کار

یوسفی را که ز آفاق خریدار شدم

خرده ای را که ز جیب دگران می جستم

همه در نقطه من بود چو پرگار شدم

گر چه یکرنگ به آیینه نشد طوطی من

اینقدر بود که یکرنگ به زنگار شدم

چون گهر در نظر جوهریان شد شیرین

خزفی را که من از عشق خریدار شدم

می چکد زهر ندامت ز پر و بال مرا

که چرا طوطی هر آینه رخسار شدم

سود و سرمایه من چیست بغیر از افسوس؟

من که با دست تهی بر سر بازار شدم

داشت افسرده دلی حلقه بیرون درم

آب چون گشت دلم شبنم گلزار شدم

من که دارم به جگر خار ز ناسازی خویش

زین چه حاصل که جهان را گل بی خار شدم؟

سر من تکمه پیراهن خجلت گردید

بس که مشغول به آرایش دستار شدم

نفس خوش نکشیدند غزالان صائب

تا من این قافله را قافله سالار شدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

شوق کرده است ز بس گرم سفر چون قلمم

نقش پا، سوخته آید به نظر چون قلمم

بس که کرده است سیه مست مرا ذوق سخن

می زنم حرف و ز خود نیست خبر چون قلمم

جای اشک از مژه ام خون سیه می ریزد

می دود دود دل از بس که به سر چون قلمم

هست در قبضه فرمان قضا نبض مرا

از سیه کاری خود نیست خبر چون قلمم

صرف گفتار شد از دل سیهی عمر مرا

دل دونیم است ازین راهگذار چون قلمم

زینهمه نقش دلاویز که بر آب زدم

گریه و ناله و آه است ثمر چون قلمم

زان گهرها که از آن چشم جهان روشن شد

نیست جز آب سیه پیش نظر چون قلمم

گر چه سر از خط فرمان نکشیدم هرگز

عمر آمد به ته تیغ بر چون قلمم

ره نبردم به سرا پرده معنی، هر چند

عمر کوتاه شد از سیر و سفر چون قلمم

راستی بود، اگر بود مرا تقصیری

از چه بستند و گشودند کمر چون قلمم؟

جز سخن نیست مرا باغ و بهاری صائب

آه اگر خشک شود دیده تر چون قلمم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

منم آن سیل که دریا نکند خاموشم

کوه را کشتی طوفان زده سازد جوشم

از ملامت نکنم شکوه ز بی حوصلگی

سخن تلخ می تلخ بود در گوشم

جوش من لنگر آرام نمی داند چیست

نیست چون باده نارس دو سه روزی جوشم

از خرابات مغان پای بروی نگذارم

تا سبو دست نوازش نکشد بر دوشم

چشم پرکار بتان ساغر خالی است مرا

می گلرنگ چه باشد که رباید هوشم

نیم ایمن ز پشیمانی بی انصافان

به زر قلب اگر یوسف خود بفروشم

گر چه از شمع تهی نیست کنارم شبها

دایم از شرم چو محراب تهی آغوشم

نیست از نوش چو زنبور به جز نیش مرا

اگر چه نه دایره شد شان عسل از نوشم

منم آن کودک بدخو که ز ناسازی دل

نتوان کرد به کام دو جهان خاموشم

چون به پای خم می سر نگذارم صائب؟

من که از باده گلرنگ فزاید هوشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

گوش ناز تو به فریاد حزین می مالم

تا جبین هوس خود به زمین می مالم

با لب تازه خطش چند سیاهی بزند

چهره آب خضر را به زمین می مالم

روی بر پای تو می مالم و می مالم چشم

کاین منم بر کف پای تو جبین می مالم

منم آن جور وطن دیده که از ذوق سفر

رو به دیوار و در خانه زین می مالم

بال بر هم زدنم در قفس از شادی نیست

دست بردست ز افسوس چنین می مالم

روزگاری است که مشاطه فکرم صائب

رنگ بر چهره معنی نمکین می مالم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

تاخت از سینه به مژگان دل بازیگوشم

گشت بال و پر طوفان دل بازیگوشم

من که در صومعه سر حلقه پیران بودم

کرد بازیچه طفلان دل بازیگوشم

من کجا، خنده زدن چون گل بیدرد کجا؟

کرد چون غنچه پریشان دل بازیگوشم

گر چه در کنج قفس بال و پرم غنچه شده است

می کند سیر گلستان دل بازیگوشم

بیقرارست چو مو بر سر آتش، تا شد

زلف را سلسله جنبان دل بازیگوشم

همه شب در تن مجروح ز بی آرامی

می کند سیر چو پیکان دل بازیگوشم

هست چون برق نمایان ز رگ ابر بهار

از سر زلف پریشان دل بازیگوشم

نیست از ترکش پر تیر خطر پیکان را

می زند بر صف مژگان دل بازیگوشم

بس که زد قطره به هر کوچه بآورد آخر

گرد از عالم امکان دل بازیگوشم

همچو طوطی که ز آیینه به گفتار آید

شد از آن چهره سخندان دل بازیگوشم

نیست ممکن که به فکر من بیدل افتد

صائب از حلقه طفلان دل بازیگوشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

بس که چون برگ خزان دیده پریشان حالم

سایه خود را به زمین می کشد از دنبالم

جگر پاره ولی نعمت سی روز من است

نکند دغدغه رزق پریشان حالم

کیست جز آینه و آب درین قحط آباد

که کند گریه به روز سفر از دنبالم

هر که را درد دلی هست به من شرح دهد

هر که را بار گرانی است منش حمالم

گه به خاکم کشد و گاه به خون غلطاند

چون پر تیره و بال تن من شد بالم

گریه سنگدل از بس که فشرده است مرا

خار در دیده آیینه زند تمثالم

باده صاف بود آینه طوطی من

در حریمی که لب جام نباشد لالم

آب در دیده آتش ز ترحم گردد

صائب آن شمع اگر شعله زند در بالم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

چند در خاک وطن غنچه بود بال و پرم؟

در سر افتاده چو خورشید هوای سفرم

پیه گرگ است که بر پیرهنم مالیدند

دست چربی که کشیدند عزیزان بر سرم

عیش موری ز ترشرویی من تلخ نشد

نی به ناخن ز چه کردند عبث چون شکرم؟

جگر سنگ به نومیدی من می سوزد

آب حیوانم و از ریگ روان تشنه ترم

سپر تیر حوادث سپر انداختن است

آه اگر صبر نمی داد به دست این سپرم

بس که بی مهری ایام گزیده است مرا

شش جهت خانه زنبور بود در نظرم

سنگ و آهن شده در سوختنم دشمن و دوست

گرچه با دشمن و با دشمن و با دوست چو شیر و شکرم

من که در حسرت پرواز به خاک افتادم

عجبی نیست پر تیر شود بال و پرم

مپسند ای فلک سفله که در صلب صدف

مهره گل شود از گرد کسادی گهرم

تا سر از حلقه بیدارلان برزده ام

خون مرده است سواد دو جهان در نظرم

صائب از کشمکش دهر چنان دلگیرم

که نفس ناخن الماس بود بر جگرم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

چند خود را زخیال تو به خواب اندازم ؟

چند از تشنه لبی سنگ در آب اندازم؟

در نهانخانه محوست عبادتگاهم

نیستم موج که سجاده بر آب اندازم

لاله ای نیست صباحت که مرا گرم کند

چه بر این آتش افسرده کباب اندازم؟

چند در پرده توان مشق نظر بازی کرد؟

طرح نظاره به آن روی نقاب اندازم

من که بر چشم خود از نور شرر می لرزم

به چه جرأت ز جمال تو نقاب اندازم؟

منت آب خضر سوخت مرا، نزدیک است

که نفس سوخته خود را به سراب اندازم

تلخیی نیست که بر خود نتوان شیرین کرد

به که مهر لب او را به شراب اندازم

چند در شعر کنم عمر گرامی را صرف؟

چند ازین گوهر نایاب در آب اندازم

به که کوتاه کنم زلف سخن را صائب

رگ جان را چه ضرورست به تاب اندازم؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

جذبه ای کو که ز خود دست فشان برخیزم؟

از جهان بی دل و چشم نگران برخیزم

گرد من برتو گران است، بیفشان دستی

که ز دامان تو ای سرو روان برخیزم

مغز را پوست حجاب است ز آمیزش قند

کی بود که ز سر هر دو جهان برخیزم؟

پیش از آن دم که شوم خاک، ز خاکم بردار

تا به نقد از سر این خرده جان برخیزم

به شتابی که سپند از سر آتش خیزد

به هوای تو من از خویش چنان برخیزم

به سبکدستی سیلاب فنا ممکن نیست

کز سر راه تو چون سنگ نشان برخیزم

چند در سود و زیان عمر سر آید، کو عشق

تا ازین عالم پر سود و زیان برخیزم

سرو آزاده من تا نشود ساده ز نقش

نیست ممکن ز لب آب روان برخیزم

در کمانخانه افلاک اقامت کفرست

به میان آمده ام تا ز میان برخیزم

آنچنان پیکر من نقش نبسته است به خاک

که به بانگ جرس از خواب گران برخیزم

گر چه چون سایه زمین گیر ز پیری شده ام

به هواداری آن سرو جوان برخیزم

خوابم از سختی ایام سبک گردیده است

بستر نرم ندارم که گران برخیزم

مهلت عمر کم و فرصت خدمت تنگ است

مگر از خاک چو نی بسته میان برخیزم

آن سپندم که زتر دامنی خود صائب

از سر آتش سوزنده گران برخیزم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

من که از داغ جنون ساغر سرشار باشم

خاک بر فرقم اگر منت دستار باشم

روی در دامن صحرای جنون می آرم

چند بنشینم و خط بر رخ دیوار کشم؟

مردمی مردمک چشم جهان بین من است

پرده دیده خود در قدم خار کشم

چشمم از نیش مکافات ز بس ترسیده است

زهره ام نیست که ناخن به رگ تار کشم

کاوش سینه ز صد کار برآورد مرا

دست خود بوسم اگر دست ازین کار کشم

از قماش سخنم صبح بناگوش ترست

با چنین جنس چرا ناز خریدار کشم؟

من که از خرقه ناموس برون آمده ام

چون سر دار چرا منت دستار کشم؟

به تغافل جگر خصم زبون می سوزم

نیستم برق که خنجر به رخ خار کشم

نیست در روی زمین گوشه امنی صائب

رخت ازین لجه پر خون به سردار کشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5006790
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث