به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دل آسوده ای داری مپرس از صبر و آرامم

نگین را در فلاخن می نهد بیتابی نامم

ز بس زهر شکایت خوردم و بر لب نیاوردم

به سبزی می زند تیغ زبان چون پسته در کامم

اگر از شکوه دوران خموشم، نیست خرسندی

نمی خیزد صدا از بینوایی از لب جامم

به چشم همت من دولت دنیا نمی آید

مکرر آستین افشانده بر صید هما دامم

به زلف یار از هر بند پیوند دگر دارم

نه چون مرغ دل اهل هوس نوکیسه دامم

ز مجنون یادگاری نیست جز من، جای آن دارد

که سازد عشق از چشم غزالان حلقه دامم

سپند آتش رخسارم آسایش نمی دانم

اثر تا از وجودم هست در سیرست آرامم

شکست من ندارد حاصلی غیر از شکست خود

دل خارا به درد آید ز عاجز نالی جامم

در آغاز محبت دست و پا گم کرده ام صائب

نمی دانم کجا خواهد کشید آخر سرانجامم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

نه از جام دگر هر دم درین میخانه سرگرمم

که چون خورشید تابان من به یک پیمانه سرگرمم

به یک آتش چو داغ لاله می سوزم درین گلشن

نه هر شمعی تواند کرد چون پروانه سرگرمم

شود از سنگباران ملامت تر دماغ من

ازین رطل گران چون مردم دیوانه سرگرمم

نظر چون مردم بالغ نظر بر نو خطان دارم

درین مکتب نسازد ابجد طفلانه سرگرمم

نگیرد پیش راه عزم من گردون کم فرصت

به هر کاری که سازد همت مردانه سرگرمم

زآبادی شود وحشت فزون جانهای وحشی را

از آن پیوسته در تعمیر این ویرانه سرگرمم

مرا دلگرمی صیاد دارد در قفس صائب

نه آن مرغم که سازد حرص آب و دانه سرگرممم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

ز جوش سینه حرف آفرین میخانه خویشم

ز معنیهای رنگین باده پیمانه خویشم

نیم پروانه تا برگرد شمع دیگران گردم

که من از شعله آواز خود پروانه خویشم

حجاب از خوبی کردار گردیده است گفتارم

به خواب غفلت از شیرینی افسانه خویشم

ز خلوت حلقه صحبت مرا بیرون نمی آرد

که در هر جا که باشم چون کمان در خانه خویشم

ز نعمتهای الوان بوی خون آید به مغز من

درین مهمانسرا قانع به آب و دانه خویشم

نیم ثابت قدم در کفر و ایمان از دو رنگیها

گهی بیت الحرام خویش و گه بتخانه خویشم

ز جوی شیر کردم تلخ بر خود خواب شیرین را

خجل چون کوهکن زین بازی طفلانه خویشم

ز بار دل سبک سازم اگر دوش دو عالم را

همان در زیر بار همت مردانه خویشم

چو خون شد مشک ممکن نیست دیگر بار خون گردد

عبث در فکر اصلاح دل دیوانه خویشم

ز قحط حسن با سوز دل خود عشق می بازم

درین وحدت سرا هم شمع و هم پروانه خویشم

ربوده است آنچنان فکر و خیال او مرا صائب

که در صحبت همان در خلوت جانانه خویشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

 

غبار آلود عصیان بس که شد جان هوسناکم

سرشک شمع گردد مهره گل بر سر خاکم

ز خواب نیستی در حشر از آن سربر نمی آرم

که می ترسم کند گرد خجالت زنده در خاکم

چه به از شهپر توفیق باشد مرغ بی پر را

چرا اندیشد از تیغ شهادت جان بیباکم

ز من گل چیدن از رخسار محجوبان نمی آید

نیالاید به خون بیگناهان دامن پاکم

مرا از سینه صافی کین کس در دل نمی ماند

که طوطی می شود زنگار در آیینه پاکم

ز چشم شور اختر یک سر سوزن نیندیشم

نگیرد بخیه چون صبح از گشایش سینه چاکم

به گرد دانه بهر خرد کردن آسیا گردد

نه از مهرست اگر برگرد سر می گردد افلاکم

ز مسواک ربایی زنگ دندانم یکی صد شد

سرانگشت ندامت کاش می گردید مسواکم

ز کوه غم دل بیتاب من آرام می گیرد

نمی سازد شراب و شاهد و مطرب طربناکم

چو خار خشک دست از دامن شب بر نمی دارم

فتد چون کار با دامان مردم خار نمناکم

زمستی گریه گردن خون به خون شستن بود صائب

مگر زآلودگیها پاک سازد گریه تاکم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

نیم خارج درین بستانسرا هر چند غمناکم

اگر هم خنده گل نیستم هم گریه تاکم

ز عشق است این که دارم در نظرها شوکت گردون

چو این تیغ از کفم بیرون رود یک قبضه خاکم

ندارم در نظرها اعتبار نقطه سهوی

چه حاصل کز سویدا مرکز پرگار افلاکم؟

ز خشکی گر چه نی در ناخن من می کند سودا

تهی پایی چو آید بر سر من خار نمناکم

به گرد خاطرم اندیشه رفتن نمی گردد

اگر چه پیش پای سیل افتاده است خاشاکم

از آن با چاکهای سینه خود عشق می بازم

که باشد چون قفس راهی به سوی گل زهر چاکم

من آن صیاد خوش خلقم در این صحرای پر وحشت

که خون صید مشک تر شود در ناف فتراکم

نمی آید گران بر خاطر آزرده بلبل

اگر بر روی گل غلط چو شبنم دیده پاکم

نسازم سبز چون صائب حدیث دشمن خود را؟

که طوطی می شود زنگار در آیینه پاکم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

به دامن می دود اشکم گریبان می درد هوشم

نمی دانم چه می گوید نسیم صبح در گوشم

هنوز از طعن خامی نیش می خوردم ز زنبوران

که بر می داشت از جا سقف این میخانه را جوشم

من آن بحر گهرخیزم بساط آفرینش را

که گوهر می شود سیماب اگر ریزند در گوشم

به اندک روزگاری بادبان کشتی می شد

ز لطف ساقیان سجاده تزویر بر دوشم

از آن روزی که بر بالای او آغوش وا کردم

دگر نامد بهم چون قبله از خمیازه آغوشم

ز هوش خود در آزارم نوایی آرزو دارم

که نتواند عنان خود گرفتن محمل هوشم

به کار دیگران کن ساقی این جام صبوحی را

که تا فردای محشر من خراب صحبت دوشم

تو دست از خود نمایی بر مدارای خصم بیجوهر

که من در جوهر خود همچو آب تیغ خس پوشم

ز چشمش مستی دنباله داری قسمت من شد

که شد نومید صبح محشر از بیداری هوشم

کنار مادر ایام را آن طفل بدخویم

که نتواند به کام هر دو عالم کرد خاموشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

ز پند ناصحان بی نمک پرشور شد گوشم

ازین بیهوده گویان خانه زنبور شد گوشم

شنیدم پوچ چندان زین سبک مغزان بی حاصل

که پوچ از مغز همچون کاسه طنبور شد گوشم

من و هنگامه بیهوده گفتاران معاذالله

که حمام زنان ز آواز پای مور شد گوشم

بود صد پرده افزون از دهان مار در تلخی

ز گفتار شکر ریز تو تا مهجور شد گوشم

ز پیغامی که آورد از لب شیرین او قاصد

پر از شهد و شکر چون خانه زنبور شد گوشم

نمی دانم چها گفت آن بهشتی رو، همین دانم

که چون قصر بهشت جاویدان پر حور شد گوشم

سرم روشن به چشم خلق چون فانوس می آید

ز گفتار گلوسوز تو تا پر نور شد گوشم

ز آواز پر جبریل بر هم می خورد و قتم

چو موسی آشنا تا با خطاب طور شد گوشم

ز گفت و گوی تلخ ناصحان بیدار چون گردم

که از غفلت گرانتر از نوای صور شد گوشم

سبک تا پنبه غفلت برون آوردم از مغزش

درین وحدت سرا پر نغمه منصور شد گوشم

شنیدم از شکست آرزو در سینه آوازی

که مستغنی ز ساز چینی فغور شد گوشم

نمی دانم چه خواهد کرد با من ناله بلبل

کز آواز شکست رنگ گل ناسور شد گوشم

کف افسوس بود از بحر چون ساحل نصیب من

از آن لبها ز گوهر چون صدف معمور شد گوشم

شمارم خنده مینای می را نوحه ماتم

ز آواز به دل نزدیک او تا دور شد گوشم

به حرفی از لب میگون خود بشکن خمارم را

که از خمیازه عاجز چون لب مخمور شد گوشم

نگردد تلخ از شور قیامت خواب شیرینم

به زیر پرده غفلت ز بس مستور شد گوشم

نمی دانم چه خواهد بادل مجروح من کردن

نمکدان قیامت زان لب پر شور شد گوشم

مرا چون غنچه از بی همدمیها بود دلتنگی

ز گلبانگ هزاران همچو گل مسرور شد گوشم

مشو از حرف عشق ای خامه آتش زبان خامش

کز این روشن بیان فانوس شمع طور شد گوشم

دی خالی ز غیبت در حضورم می توان کردن

نیم غمگین به سنگینی اگر مشهور شد گوشم

ز تلقین دم افسرده دلمردگان صائب

غبارآلود ماتم چون دهان گور شد گوشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

 

دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشم

به خاطر آنچه می گردید شد یکجا فراموشم

نمی گردد ز خاطر محو چون مصرع بلند افتد

شدم خاک و نشد آن قامت رعنا فراموشم

چه فارغبال می گشتم درین عالم اگر می شد

غم امروز چون اندیشه فردا فراموشم

چشم آن کس که دور افتاد گردد از فراموشان

من از خواری به پیش چشم از دلها فراموشم

سپند او شدم تا از خودی آسان برون آیم

ندانستم شود برخاستن از جا فراموشم

چو گوهر گر چه در مهد صدف عمری است در خوابم

نشد زین خواب سنگین رغبت دریا فراموشم

ز من یک ذره تا در سنگ باشد چون شرر باقی

نخواهد شد هوای عالم بالا فراموشم

نه از منزل نه از ره، نه ز همراهان خبر دارم

من آن کورم که رهبر کرده در صحرا فراموشم

به یا دمن که پیش آن فرامشکار می افتد

که با صد رشته کرد آن زلف بی پروا فراموشم

به استغنا توان خون در جگر کردن نکویان را

ولی از دیدنش می گردد استغنا فراموشم

مرا این سرافرازی در میان دور گردان بس

که کرد آن سنگدل از دوستان تنها فراموشم

به اشکی می توان شستن ز خاکم دعوی خون را

پس از گشتن مکن ای شمع بی پروا فراموشم

نیم من دانه ای صائب بساط آفرینش را

که در خاک فراموشان کند دنیا فراموشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

اگر با ماه کنعان در ته یک پیرهن باشم

همان از شرم دوراندیش در بیت الحزن باشم

همان از خار خار شوق بر خاشاک می غلطم

اگر چون بوی گل با باد در یک پیرهن باشم

ندارد از پریشانی سخن غیر از تهیدستی

چرا چون شانه در قید سر زلف سخن باشم

نبیند پیش پای سیر خود در آسمان انجم

اگر نه از دل بیدار شمع این لگن باشم

چراغ دولت بیدار شرکت بر نمی تابد

نمی خواهم که با پروانه در یک انجمن باشم

تو از درد سخن می نالی و من حالتی دارم

که می میرم اگر یک لحظه بی درد سخن باشم

چو خون مرده تاکی پای در دامن بیفشارم

دو روزی همچو شبنم خوش نشین هر چمن باشم

اگر داغ غریبی سرمه سازد استخوانم را

از آن بهتر که چون گل بر کف دست وطن باشم

مرا چون خلوت دل سیر گاهی هست در پهلو

چرا چون بوی گل پروانه هر انجمن باشم

چه خود را می زنی بر تیغ آه خانه سوز من

مرا بگذار صائب تا به حال خویشتن باشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

چنان برد اختیار از دست آن سرو قباپوشم

که آید در نظرها خشک چون محراب آغوشم

ز بوی خون دل نظار گی را آب می سازم

به ظاهر چون لب تیغ از شکایت گر چه خاموشم

جنون من شد از زخم زبان ناصحان افزون

نه آن دریای پر شورم که بتوان کرد خس پوشم

من آن حسن غریبم کاروان آفرینش را

که جای سیلی اخوان بود نیل بنا گوشم

من از کم مایگی مهر خموشی بر دهن دارم

من آن بحرم که گوهر در صدف شد آب از جوشم

ز خواری آن یتیمم دامن صحرای امکان را

که گر خاکم سبو گردد نمی گیرند بر دوشم

فلک بیهوده صائب سعی در اخفای من دارد

نه آن شمعم که بتوان داشت پنهان زیر سر پوشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5007906
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث