به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

اگر با ماه کنعان در ته یک پیرهن باشم

همان از شرم دوراندیش در بیت الحزن باشم

همان از خار خار شوق بر خاشاک می غلطم

اگر چون بوی گل با باد در یک پیرهن باشم

ندارد از پریشانی سخن غیر از تهیدستی

چرا چون شانه در قید سر زلف سخن باشم

نبیند پیش پای سیر خود در آسمان انجم

اگر نه از دل بیدار شمع این لگن باشم

چراغ دولت بیدار شرکت بر نمی تابد

نمی خواهم که با پروانه در یک انجمن باشم

تو از درد سخن می نالی و من حالتی دارم

که می میرم اگر یک لحظه بی درد سخن باشم

چو خون مرده تاکی پای در دامن بیفشارم

دو روزی همچو شبنم خوش نشین هر چمن باشم

اگر داغ غریبی سرمه سازد استخوانم را

از آن بهتر که چون گل بر کف دست وطن باشم

مرا چون خلوت دل سیر گاهی هست در پهلو

چرا چون بوی گل پروانه هر انجمن باشم

چه خود را می زنی بر تیغ آه خانه سوز من

مرا بگذار صائب تا به حال خویشتن باشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

چنان برد اختیار از دست آن سرو قباپوشم

که آید در نظرها خشک چون محراب آغوشم

ز بوی خون دل نظار گی را آب می سازم

به ظاهر چون لب تیغ از شکایت گر چه خاموشم

جنون من شد از زخم زبان ناصحان افزون

نه آن دریای پر شورم که بتوان کرد خس پوشم

من آن حسن غریبم کاروان آفرینش را

که جای سیلی اخوان بود نیل بنا گوشم

من از کم مایگی مهر خموشی بر دهن دارم

من آن بحرم که گوهر در صدف شد آب از جوشم

ز خواری آن یتیمم دامن صحرای امکان را

که گر خاکم سبو گردد نمی گیرند بر دوشم

فلک بیهوده صائب سعی در اخفای من دارد

نه آن شمعم که بتوان داشت پنهان زیر سر پوشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

نشد سروی درین بستانسرا یک بار همدوشم

ز آتش طلعتی روشن نشد محراب آغوشم

سرآمد گر چه در آغوش سازی عمر من چون گل

نشد یک بار دربرآید آن سرو قباپوشم

سراپایم چو ساغر یک دهن خمیازه می گردد

چو می گردد به خاطر یاد آن لبهای می نوشم

به هر افسانه نتوان همچو طفلان بست چشم من

که قدر وقت دان کرده است آن صبح بناگوشم

نه زان سان شعله ور شد آتش بیتابیم از دل

که لعل آبدار او تواند کرد خاموشم

نباشد بیوفایی شیوه من چون هوسناکان

که در دوران خط از بندگان حلقه در گوشم

لب جان پرورت بر من نه آن حق نمک دارد

که در روز سیاه خط شود از دل فراموشم

اگر چه می توانم زیر بار عالمی رفتن

گرانی می کند دست نوازش بر سر دوشم

چه خواهد کرد صائب باده من با تنک ظرفان

که خم را پایکوبان داشت در میخانه ها جوشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

من از دشمن فزون از نفس کافر کیش می ترسم

ز دشمن دیگران ترسند و من از خویش می ترسم

نگاه موشکافان را نظر بر عاقبت باشد

ز نوش این جهان تلخ بیش از نیش می ترسم

میانجی سنگ ره می گردد ارباب توکل را

من از رهبر درین وادی ز رهزن بیش می ترسم

به عنوانی که می ترسند از رفتن گرانجانان

من از بودن درین زندان پر تشویش می ترسم

جنون سرکش من طوق فرمان برنمی دارد

ز بدمستان فزون از عقل دوراندیش می ترسم

دعای تنگدستان فتح را در آستین دارد

ز شاهان بیش من از مردم درویش می ترسم

گرانی می شود در صبح افزون خواب غفلت را

از آن صائب من از موی سفید خویش می ترسم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

همان بیگانه ام با خلق هر چند آشنا باشم

چو نور دیده در یک خانه از مردم جدا باشم

ز گرد سرمه چشم غزالان است خاک من

شود بیگانه از عالم به هر کس آشنا باشم

سپهر از کجرویها توتیا کرد استخوانم را

چو بارم آرد شد دیگر چرا در آسیا باشم

اگر چه سایه ام منشور دولت در بغل دارد

برای استخوان سرگشته دایم چون هما باشم

به جان بخشی سیاهی از سرداغم نمی خیزد

همان از تیره بختانم اگر آب بقا باشم

کمند جذبه من کوه آهن بر کمر دارد

به سوزن برنمی آیم اگر آهن ربا باشم

همان بهتر کز این محفل برآیم آستین افشان

که بار گردن خلقم اگر دست دعا باشم

اگر چه سنگ را در ناله آرد بار درد من

فتد چون سیل اگر بر کوه راهم بی صدا باشم

بحمدالله مکافات عمل از پیشدستیها

مرا نگذاشت در اندیشه روز جزا باشم

قمار پاکبازی مهره بی نقش می خواهد

چه افتاده است در ششدرز نقش بوریا باشم

ندارم آبروی شبنمی در پیشگاه گل

به این خواری و بیقدری درین گلشن چرا باشم

ز پیش پا ندیدن سیل آمد راست تا دریا

چه غماز بلند و پست عالم چون عصا باشم

ز راه خاکساری کسب عزت کرده ام صائب

که چون خورشید هم بالای سر، هم زیر پا باشم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

ز جام بیخودی چون لاله مست از خاک بر خیزم

ز مهد غنچه چون گل با دل صد چاک بر خیزم

نه سروم کز رعونت سبزه را در زیر پامانم

چمن از خاک برخیزد چو من از خاک برخیزم

مرا هر شمع چو پروانه از جا در نمی آرد

مگر از جا به ذوق شعله ادراک برخیزم

مرا زافسردگی در تنگنای سنگ مردن به

که چون آتش به امداد خس و خاشاک برخیزم

چو شبنم کرده ام گردآوری خود را درین گلشن

به اندک جذبه ای از هستی خود پاک برخیزم

مرا با خاکساریهاست پیوندی درین گلشن

که می پیچم به خود تا از زمین چون تاک برخیزم

شلاین تر ز خون ناحقم در هر چه آویزم

نه گردم کز بر افشاندن از آن فتراک برخیزم

نخوابیده است با کین کسی هرگز دل صافم

ز بستر چون دعا از سینه های پاک برخیزم

دل بی غم زمین شوره باشد تخم پاکم را

بسامان همچو آه از سینه غمناک برخیزم

نه زنگم کز گرانجانی به خاطرها گران باشم

سبک چون عکس از آیینه ادراک برخیزم

من آن ابرم که در چشم گهرها آب نگذارم

ز هر بحری که با این دیده نمناک برخیزم

ز رشک بیقراران سوختم کو آتشین رویی

که من هم چون سپند از جای خود چالاک برخیزم

مرا از گوشه خلوت مخوان در مجلس عشرت

چه افتاده است بنشینم خجل غمناک برخیزم

مرا چون سبزه زیر سنگ دارد آسمان صائب

شوم سر وی اگر از سایه افلاک برخیزم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

ز خال عنبرین افزون ز زلف یار می ترسم

همه از مار و من از مهره این مار می ترسم

بلای مرغ زیرک دام زیر خاک می باشد

ز تار سبحه بیش از رشته زنار می ترسم

از آن چون شبنم گل خواب در چشم نمی گردد

که از چشم تماشایی بر این گلزار می ترسم

به گرد چشم او گشتن چو مژگان آرزو دارم

ز خوی نازک آن نرگس بیمار می ترسم

ز خواب غفلت صیاد ایمن نیستم بر جان

شکار لاغرم از تیغ لنگردار می ترسم

خطر در آب زیر کاه بیش از بحر می باشد

من از همواری این خلق ناهموار می ترسم

ز بس نا مردمی از چشم نرم مردمان دیدم

اگر بر گل گذارم پا ز زخم خار می ترسم

چه باشد پشت و روی اژدها در پله بینش

نه از اقبال می بالم نه از ادبار می ترسم

ز تیر راست رو چشم هدف چندان نمی ترسد

که من از گردش گردون کج رفتار می ترسم

سرشک گرم را در پرده دل می کنم پنهان

بر آب این گهر از سردی بازار می ترسم

بد از نیکان و نیکی از بدان پر دیده ام صائب

ز خار بی گل افزون از گل بی خار می ترسم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

نه چون بید از تهیدستی درین گلزار می لرزم

که بر بی حاصلی می لرزم و بسیار می لرزم

ز بیخوابی مرا چون چشم انجم نیست پروایی

ز بیم چشم بد بر دیده بیدار می لرزم

در دولتسرای نیستی می آورد دهشت

ز بیم جان نه چون منصور زیر دار می لرزم

خطر از سبزه بیگانه بسیارست گلشن را

ز خط بر عارض گلرنگ او بسیار می لرزم

به مستی می توان بر خود گوارا کرد هستی را

درین میخانه به هر کس که شد هشیار می لرزم

نیم ایمن بر آن تنگ دهان از خال شبرنگش

ازین غماز بر گنجینه اسرار می لرزم

به چشم ناشناسان گوهرم سیماب می آید

ز بس بر خویشتن از سردی بازار می لرزم

نه بهر جان بود لرزیدنم چون مردم بیدل

ز جان سختی بر آن شمشیر بی زنهار می لرزم

حضور خیره چشمان حسن را بی پرده می سازد

نسیمی را چو می بینم در آن گلزار می لرزم

نه از پیری مرا این رعشه افتاده است بر اعضا

به آب روی خود چون ساغر سرشار می لرزم

اگر چه چون شرار از سنگ دارم مهر خاموشی

ز بی ظرفی همان بر خرده اسرار می لرزم

ز بیکاری نه مرد آخرت نه مرد دنیایم

به هر جانب که مایل گردد این دیوار می لرزم

ز زخم داس بر خود خوشه در خشکی نمی لرزد

به عنوانی که من زین چرخ کج رفتار می لرزم

تجرد در نظرها تیغ چو بین را سبک سازد

نه از دلبستگی بر جبه و دستار می لرزم

ز سنگ کودکان بر خود نلرزد نخل بارآور

به عنوانی که من زین خلق ناهموار می لرزم

کند بیتاب اندک پیچ و تابی رشته جان را

بر آن موی میان از پیچش زنار می لرزم

به زنجیر تعلق گر چه محکم بسته ام دل را

نسیمی گر وزد بر طره دلدار می لرزم

ندارد درد بی درمان به جز تسلیم درمانی

ز تدبیر طبیبان بر دل بیمار می لرزم

ندارد چهره پوشیده رویان تاب رسوایی

ز غیرت سخت بر فرهاد شیرین کار می لرزم

به صد زنجیر اگر بندند اعضای مرا صائب

چو آب از دیدن آن سرو خوش رفتار می لرزم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

به دور خط از آن چاه زنخدان بیش می لرزم

ز آسیب چه خس پوش بر جان بیش می لرزم

عزیزی خواری و خواری عزیزی بار می آرد

در آغوش پدر از چاه و زندان بیش می لرزم

ز عریانی خطر افزون بود رنگین لباسی را

من آن شمعم که در فانوس بر جان بیش می لرزم

به عمر جاودان نتوان مرا ممنون خود کردن

که من بر آبرو از آب حیوان بیش می لرزم

ازان چون گنج پنهان می کنم حال خراب خود

که من بر تنگدستیها ز سامان بیش می لرزم

کمان بال و پر پرواز گردد تیر بی پر را

در آغوش وصال از بیم هجران بیش می لرزم

مرا چون مور می دانند قانع خلق ازین غافل

که بر هر دانه از ملک سلیمان بیش می لرزم

ز من بلبل کند پهلو تهی صائب نمی داند

که من از باغبان بر این گلستان بیش می لرزم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

از آن چون زلف ماتم دیدگان ژولیده زنجیرم

که چون برگ خزان دیده است روز دست تدبیرم

ز اقلیم اثر برگشتن آه من نمی داند

به عنقا می رساند نسبت خود را پرتیرم

اگر غافل به صید بیگناهی شست بگشایم

چو زخم تازه خون گردد روان از چشم زهگیرم

بلند افتاده طاق سرگرانی کعبه او را

و گرنه چین کوتاهی ندارد زلف شبگیرم

از آن در جستجوی کام، چرخم در بدر دارد

که از هر در فزاید حلقه دیگر به زنجیرم

ز بس کز دور گردون محنت و غم دیده ام صائب

هلال عید آید در نظر چون ناخن شیرم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5007850
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث