به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گر چه از مشق جنون خواب پریشان شده ام

خط آزادی اطفال دبستان شده ام

خود فروشی است گران بر دل آزاده من

راضی از جوش خریدار به زندان شده ام

منم آن کشتی بی حوصله در بحر وجود

کز گرانباری خود تشنه طوفان شده ام

منت ابر بهارست مرا بر خس و خار

تا درین بادیه از آبله پایان شده ام

شهر افسرده تر از خاک فراموشان است

تا من از شهر چو مجنون به بیابان شده ام

غوطه ها در عرق خود زده ام چون گل صبح

تا سرافراز به یک زخم نمایان شده ام

آب را سرو اگر سر به گلستان داده است

من زمین گیر از آن سرو خرامان شده ام

بی تأمل دل سنگین تو می گردد آب

گر بدانی چه قدر تشنه باران شده ام

دل سیلاب به ویرانی من می سوزد

بس که در حسرت تعمیر تو ویران شده ام

مشق نظاره روی تو مرا منظورست

اگر از جمله خورشید پرستان شده ام

از کلف چهره من چون مه کنعان پاک است

رو سیاه از اثر سیلی اخوان شده ام

مژه در چشم ترم پنجه مرجان شده است

تا نظر باز به آن سیب زنخدان شده ام

می گزم در حرم وصل ز محرومی دست

خشک در بحر چو سرپنجه مرجان شده ام

به زبان آمده صائب در و دیوار به من

تا سخنگوی و سخنساز و سخندان شده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:05 PM

گر شوی با خبر از سوز دل بیتابم

دم آبی نخوری تا نکنی سیرابم

محرمی نیست در آفاق به محرومی من

عین دریایم و سرگشته تر از گردابم

شور من حق نمک بر همه دلها دارد

نیست ممکن که فراموش کنند احبابم

بس که آلوده عصیان شده ام، می ترسم

که درین گرد زمین گیر شود سیلابم

نبض من چون رگ سنگ است ز جستن ایمن

بس که سنگین شده ز افسانه غفلت خوابم

خامشی داردم از مردم کج بحث ایمن

نیست چون ماهی لب بسته غم قلابم

برگ عیش است مرا باعث غفلت صائب

همچو نرگس برد ایام بهاران خوابم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:05 PM

 

رفت آن روز که دامان بهار از دستم

رفت چون برگ خزان دیده قرار از دستم

گر چه چون موج ز دریا به کنار افتادم

لله الحمد نرفته است کنار از دستم

به سبکدستی من نیست کس از جانبازان

می جهد خرده جان همچو شرار از دستم

می برد دست و دل از کار غزالش، ترسم

که به یکبار رود دام و شکار از دستم

از رگ ابر قلم بس که فشاندم گوهر

چون صدف شد دل بحر آبله دار از دستم

خون ناحق شوم آنجا که فتد بر سر، کار

رفته هر چند که گیرایی کار از دستم

توتیا می شود آیینه ز جان سختی من

سنگ بر سینه زند آینه دار از دستم

تا بر آن چاک گریبان نظر افتاد مرا

رفت سر رشته آرام و قرار از دستم

صائب از زخم ندامت جگرم شد صد چاک

سینه موری اگر گشت فگار از دستم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:05 PM

 

غوطه در بحر گهر ز آبله پا زده ام

در دل خاک قدم بر سر دریا زده ام

سود من از سفر خاک، که چشمش مرساد

مشت خاکی است که در دیده دنیا زده ام

تا در فیض گشوده است به رویم توفیق

حلقه چون داغ بسی بر در دلها زده ام

به خراش جگر خویش نظر داشته ام

تیشه در ظاهر اگر بر دل خارا زده ام

چه کند سیل گرانسنگ به همواری دشت؟

خاک در دیده دشمن به مدارا زده ام

غوطه در خون زده چون پنجه مرجان دستم

بس که کف بر سر شوریده چو دریا زده ام

دست چون در کمر موج تهیدست زنم؟

من که چون رشته مکرر به گهر پا زده ام

این زمان در سفره قطره به جان می لرزم

من که صد مرتبه چون سیل به دریا زده ام

نیست بیکار در ین مرحله یک نشتر خار

همه را بر محک دیده بینا زده ام

عاجزم در گره خویش گشودن صائب

من که نقب از مژه در سینه خارا زده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:05 PM

تا ز بی حاصلی خویش خبر یافته ام

از خزف گوهر و از بید ثمر یافته ام

برو ای کعبه رو از دامن دست بدار

که من از رخنه دل راه دگر یافته ام

آب گشته است درین باغ دلم چون شبنم

تا ز خورشید جهانتاب نظر یافته ام

پینه بسته است زخم چون صدف از سیلی موج

تا درین قلزم خونخوار گهر یافته ام

برسانید به من قافله کنعان را

که از آن یوسف گم گشته خبر یافته ام

چتر گل باد به مرغان چمن ارزانی

کآنچه من می طلبم در ته پر یافته ام

مشکلی نیست که همت نکند آسانش

بارها در دل شب فیض سحر یافته ام

به که در جستن تنگ شکر صرف کنم

پر و بالی که از آن تنگ شکر یافته ام

چون کشم پای به دامان اقامت صائب؟

من که سود دو جهان را ز سفر یافته ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:05 PM

دست بر زلف پریشان سخن یافته ام

چشم بد دور، رگ جان سخن یافته ام

شسته ام روی به خوناب جگر لعل صفت

تا رگ کان بدخشان سخن یافته ام

نکنم چشمم به عمر ابد خضر سیاه

عمر جاوید ز احسان سخن یافته ام

چون شکر رفته ام از گرمی فکرت به گداز

تا نصیب از شکرستان سخن یافته ام

مورم اما ز شکر ریزی گفتار بلند

مسند از دست سلیمان سخن یافته ام

چه گهرهای گرانسنگ که در جیب امید

از هواداری نیسان سخن یافته ام

جوی شیری که سفیدست ازو روی بهشت

خورده ام خون و ز پستان سخن یافته ام

به ستم دست از آن زلف ندارم صائب

چه کنم، سلسله جنبان سخن یافته ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:05 PM

به نظر بازی از آن تنگ شکر ساخته ام

به همین رشته ز دریای گهر ساخته ام

زیر یک پیرهنم در همه جا با یوسف

من که زان یار گرامی به خبر ساخته ام

چون به آسانی از آن نخل کنم قطع امید؟

دهنی تلخ به امید ثمر ساخته ام

شعله عشق محال است به من پردازد

جگر سوخته را دام شرر ساخته ام

دل سودایی من روشن از آن است که من

همچو شمع از تن خود زاد سفر ساخته ام

نیست ممکن که دری بر رخ من نگشاید

این کلیدی که من از آه سحر ساخته ایم

خاکساری ز شکایت دهنم دوخته است

نقش پایم که به هر راهگذر ساخته ام

ناامید از شب اندوه مباشید که من

بارها از نفس سوخته پر ساخته ام

زهر اگر در قدحم همنفسان ریخته اند

به سبکدستی تسلیم شکر ساخته ام

منم آن لاله که از نعمت الوان جهان

با دل سوخته و خون جگر ساخته ام

منم آن موج سبکسیر که از بیخبری

هر نفس دام تماشای دگر ساخته ام

موی بر پیکر من حلقه زنار شده است

دست خود تا به میان تو کمر ساخته ام

زان ربایند ز هم جوهریانم صائب

که به یک قطره ز دریا چو گهر ساخته ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:05 PM

تا نظر از گل رخسار تو برداشته ام

مژه دستی است که در پیش نظر داشته ام

بس که رخسار تو در مد نظر داشته ام

دیده ام روی تو، اگر آینه برداشته ام

روز و شب چون مژه در پیش نظر جلوه گرست

نسخه ای کز خط مشکین تو بر داشته ام

می روم هر قدم از هوش و به خود می آیم

تا پی قافله بوی تو بر داشته ام

با دل تنگ ز اسباب جهان ساخته ام

این گره را به عزیزی چو گهر برداشته ام

بر گرانباری من رحم کن ای سیل فنا

که من این بار به امید تو بر داشته ام

شوخی عشق به بازار دوانده است مرا

خانه در سنگ اگر همچو شرر داشته ام

نیستم بی خبر از راز فلک چون نرگس

گر چه دایم به ته پای، نظر داشته ام

حاش الله که کنم شکوه ز قسمت، هر چند

خشک بوده است لبم گر مژه تر داشته ام

گر در آیینه بینم نشناسم خود را

بس که روی ادب پاس نظر داشته ام

چون زنم بال به هم در صف فارغبالان؟

من که هر پر زدنی دام دگر داشته ام

دلش از برق سبکدستی من آب شده است

پیش خورشید گر از موم سپر داشته ام

پرده خون از رخ مقصود به یک سو افتاد

گشت روشن که تماشای دگر داشته ام

چه کشم منت خورشید قیامت صائب؟

من که بر آتش دل دامن تر داشته ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:05 PM

از نهانخانه عصمت به تماشا بخرام

آهوان چشم به راهند به صحرا بخرام

ای که از گوهر مقصود نشان می طلبی

بر بساط گهر آبله پا بخرام

ای صبا آتش غیرت به زبان آمده است

به ادب در خم آن زلف چلیپا بخرام

کوهکن سخت به سرپنجه خود می نازد

ناخنی تیز کن ای آه و به خارا بخرام

قیمتی گوهر ساحل صدف دست تهی است

گر گهر می طلبی در دل دریا بخرام

چند صائب ز پی درد به هر جا بدوی؟

قدمی چند به دنبال مداوا بخرام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5007883
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث