به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

یاد آن عهد که در بحر سفر می کردم

کمر سعی خود از موج خطر می کردم

چون صدف قطره اشکی که به من می دادند

می زدم بر لب خود مهر و گهر می کردم

یک جهان سوخته دل می شد اگر مهمانم

به دم گرم چراغ همه بر می کردم

گر دو صد قافله مخمور به من بر می خورد

سر خوش از میکده خون جگر می کردم

از چمن محو جمال چمن آرا بودم

چشم پوشیده ز فردوس گذر می کردم

می گرفتند بتان گوش خود از افغانم

در دل سنگ به فریاد اثر می کردم

گر چه دنباله رو قافله دل بودم

خفتگان را به سر پای خبر می کردم

ز آشنایی بی طلسم ره و رسم افتادم

من که از معنی بیگانه حذر می کردم

ای خوش آن عهد که در مصر وجود از مستی

یوسفی بود به هر جای نظر می کردم

این که عمرم همه در مرحله پیمایی رفت

کاش یک بار هم از خویش سفر می کردم

یاد عهدی که به اکسیر قناعت صائب

زهر اگر قسمت من بود شکر می کردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

مدتی صبر چو زنجیر به زندان کردم

تا نظر باز به روی مه کنعان کردم

تا ز یاقوت لب او نظری دادم آب

ریگ این بادیه را لعل بدخشان کردم

تا مرا کعبه مقصود به بالین آید

سالها بستر خود خار مغیلان کردم

سوخت چون لاله نفس در جگر خونینم

قطع این وادی خونخوار نه آسان کردم

روز عمرم به شب تیره مبدل گردید

تا شبی روز در آن زلف پریشان کردم

تا سر زلف تو چون شانه به دستم آمد

دست در گردن صد زخم نمایان کردم

شورش عشق مرا گرد جهان گردانید

سیر این بحر به بال و پر طوفان کردم

ابرا ین بادیه در شوره زمین می گردد

حیف و صد حیف ز تخمی که پریشان کردم

چه ضرورست به دامان بهار آویزم؟

من که سیر چمن از چاک گریبان کردم

لله الحمد که بعد از سفر حج صائب

عهد خود تازه به سلطان خراسان کردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

قطع امید ز هجران و وصالش کردم

سیر چشمانه قناعت به خیالش کردم

پشت دستم هدف زخم ندامت شده است

که چرا دست در آغوش خیالش کردم

مرغ تصویر در آرامگهم گر جنبید

نامه شوق ترا شهپر بالش کردم

سرو اگر کرد به شمشاد تو بی اندامی

به یک آه چمن افروز خلالش کردم

در شب تار پی دزد دویدن جهل است

دل اگر برد ز من زلف، حلالش کردم

سرو اگر بر سر من سایه رحمت افکند

من هم از نسبت قد تو نهالش کردم

قفل تبخال زدم بر دهن خود صائب

قطع امید ز خضر و ز زلالش کردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

 

در مصافی که من از آه علم وا کردم

کوه اگر بود طرف، بادیه پیما کردم

توشه آخرت من ز خرابات وجود

مشت خاکی است که در کاسه دنیا کردم

گوهری نیست که درد امن این صحرانیست

من قناعت به همین آبله پا کردم

سفری را که توان گفت به دل بار نبود

سفر بیخودیی بود که تنها کردم

کمر ساحل مقصود به دستم آمد

تا درین قلزم خونخوار کمر وا کردم

حیف ازین عمر گرانمایه که از بیخبری

صرف طول امل و عرض تمنا کردم

پاس اندوه بدارید که من همچو شرر

عمر خود در سر یک خنده بیجا کردم

چون معنبر نشود بزم دو عالم صائب؟

زین گرهها که من از زلف سخن وا کردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

 

عمرها تربیت دیده بینا کردم

تا ترا یک نظر از دور تماشا کردم

رخنه از آه در آن دل نتوانستم کرد

من که صد غنچه پیکان به نفس وا کردم

هر قدر خون که به دلها طلب دنیا کرد

من ز گرداندن رو در دل دنیا کردم

نشد از ابر گهر بار صدف را روزی

آنچه من جمع ز دریوزه دلها کردم

زور سیلاب به همواری صحرا چه کند؟

خاک در کاسه دشمن به مدارا کردم

منم آن غنچه غافل ز بی حوصلگی

سر خود در سر یک خنده بیجا کردم

از گل آتش به ته پای چو شبنم دارم

تا هوای سفر عالم بالا کردم

نفرت از دیدن مکروه یکی صد گردد

نیست از رغبت اگر روی به دنیا کردم

نفس از موج خطر راست نکردم صائب

سر برون تا چو حباب از دل دریا کردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

اگر چه چندی به زمین همچو غبار افتادم

عاقبت در پی آن شاهسوار افتادم

کشش بحر مرا جانب خود باز کشید

گر چه چون موج ز دریا به کنار افتادم

شد به یک چشم زدن خرج عدم خرده من

تا جدا ز آتش سوزان چو شرار افتادم

شد مگر قطره من بیخبر از شکر وصول؟

که ز دریا به کف ابر بهار افتادم

ز آهن و سنگ چه سختی که نیامد پیشم

در دل سوخته ای تا چو شرار افتادم

فتح بابی که مرا شد ز گلستان این بود

که ز خمیازه گلها به خمار افتادم

من که یک عمر به خود راه نبردم صائب

به چه امید به اندیشه یار افتادم؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

بیخودی داشت ز فکر دو جهان آزادم

تا به هوش آمدم از عرش به فرش افتادم

پای من بر سر گنج است چو دیوار یتیم

دست خود بوسه زند هر که کند آبادم

سفر بیخودیم پا به رکاب است، کجاست

باد دستی که به یک جرعه کند امدادم؟

کار من در گره از پرهنری افتاده است

دارد از جوهر خود مو قلم فولادم

باد یارب ز سعادت همه روزش نوروز

هر که در عید نیاید به مبارکبادم!

ناله مرغ گرفتار اثرها دارد

خواهد افتاد به دام دگران صیادم

خانه آینه را تنگ کند بر شیرین

بیستونی که مصور شود از فرهادم

منهم آن گوهر شهوار که از غلطانی

از کنار صدف چرخ به خاک افتادم

شب آبستن امید شد آن روز عقیم

که من از مادر سنگین دل دوران زادم

به چه امید دهم دامن فریاد از دست؟

من که فریاد رسی نیست به جز فریادم

نیست آن مصرع برجسته خدنگش صائب

که اگر بال برآرد، برود از یادم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:05 PM

به فلک از تن خاکی چو مسیحا رفتم

از دل خم به پریخانه مینا رفتم

منم آن شبنم افتاده که شد آب دلم

تا ز پستی به سوی عالم بالا رفتم

آن حبابم که مکرر به هوای دل خویش

سر ز دریا زدم و باز به دریا رفتم

غوطه در کام نهنگ و دهن شیر زدم

از سر کوی خرابات به هر جا رفتم

چون گهر گرد یتیمی به رخ سنگ نشست

تا من از حلقه اطفال به صحرا رفته

روم اکنون چو عصا راه به پای دگران

من که صد بادیه را سلسله بر پا رفتم

دل چو وحشی است غم از کثرت همراهان نیست

که من این راه به صد قافله تنها رفتم

گر چه بیماری من روی به بهبود گذاشت

دردم این است که از یاد مسیحا رفتم

نرسیدم به مقامی که نباید رفتن

گر چه یک عمر به دنبال تمنا رفتم

اثری از دل خون گشته ندیدم، هر چند

در رگ و ریشه آن زلف چلیپا رفتم

نتوان برق سیه خانه لیلی گردید

به سیه خانه بی مانع سودا رفتم

عاجزم در ره باریک محبت صائب

من که راه کمر مور به شبها رفتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:05 PM

 

سوختم بس که به دنبال تمنا رفتم

مردم از بس که پی آتش سودا رفتم

منم آن سیل که صد بار شدم زیر و زبر

تا از این وادی خونخوار به دریا رفتم

سرمه گردید نفس در جگر سوخته ام

تا به کنه دل خود همچو سویدا رفتم

می زدم جوش طرب در دل خم چون می ناب

به چه تقصیر به پیمانه و مینا رفتم؟

عرق سعی به مقصود رسانید مرا

بر بساط گهر از آبله پا رفتم

این زمان راه به پای دگران می سپرم

من که صد بادیه را سلسله بر پا رفتم

(جلوه گل نزند راه تماشای مرا

من که از کار ز حسن چمن آرا رفتم)

(درد عشق است خداداد، و گر نه صد بار

من بیچاره به دریوزه دلها رفتم)

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:05 PM

عالم بیخبری بود بهشت آبادم

تا به هوش آمدم از عرش به فرش افتادم

عشق بر باد اگر داد باکی نیست

می کشد جانب خود باز چو کاغذ بادم

نیستم از کشش موجه رحمت نومید

گر چه از قلزم رحمت به کار افتادم

موجه ریگ روانم که به هر جنبش باد

می زند غوطه به دریای عدم بنیادم

منم آن طفل بدآموز شکر خواب عدم

که شب اول گورست شب میلادم

گره از غنچه پیکان نگشاید به نسیم

نتوان کرد به افسون طرب دلشادم

از دم تیغ که هر دم به سرم می بارد

می توان یافت که سهو القلم ایجادم

عزت عشق جهانسوز بود عزت من

گر چه خاکسترم، از آتش سوزان زادم

گوشمال عبثی می دهد استاد مرا

سبقی نیست محبت که رود از یادم

اختیاری نبود نقش بد و نیک مرا

کعبتینم که گرفتار کف نرادم

از گرفتاری من هست اگر عار ترا

می توان کرد به یک چین جبین آزادم

چه عجب صائب اگر شد سخن من یکدست

من که از فکر متین چون قلم فولادم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:05 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5007909
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث