به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ز خود دور آن پریرو را نمی دانم نمی دانم

جدا ز بحر این جو را نمی دانم نمی دانم

اگر چه پیرهن در مصر و در کنعان بود نکهت

ز پیران جدا بورا نمی دانم نمی دانم

به چشم من شب و روز جهان یکرنگ می آید

نزاع ترک و هندو را نمی دانم نمی دانم

نمی باشد گل رعنا بهارستان وحدت را

مسلمان را و هندو را نمی دانم نمی دانم

به گرد خامه نقاش می گردد نگاه من

ز نقش شیر آهو را نمی دانم نمی دانم

زبان جوهر پیچیده شمشیر می فهمم

اشارتهای ابرو را نمی دانم نمی دانم

لطافت پرده بینش شود سرشار چون افتد

قماش آن بر رو را نمی دانم نمی دانم

خوشا سیلی که می داند به دریا می رسد آخر

مآل این تکاپو را نمی دانم نمی دانم

به میزان قیامت بیش کم، کم بیش می آید

زبان این ترازو را نمی دانم نمی دانم

مرا صائب به زهر چشم پرورده است عشق او

نگاه آشنا رو را نمی دانم نمی دانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

 

چو بیدردان به روی سبزه غلطیدن نمی دانم

اگر گل از گریبانم دمد چیدن نمی دانم

زبان شکوه ام کندست از روی گشاد او

رخ آیینه با ناخن خراشیدن نمی دانم

مرا بیرون بر از گردون و گلبانگ سخن بشنو

زدلتنگی درون بیضه نالیدن نمی دانم

قماش مردم عالم اگر این است، من دیدم

لباس عافیت جز چشم پوشیدن نمی دانم

گل من از خمیر شیشه و جام است پنداری

که چون خالی شدم از باده، خندیدن نمی دانم

لباسی نیست چون پروانه عشق پرده سوز من

به گرد کعبه فانوس گردیدن نمی دانم

ز حرف خام هر بی ظرف از جا در نمی آیم

شراب کهنه ام، در شیشه جوشیدن نمی دانم

ز بس از دلخراشی سرد گردیده است دست و دل

ز کاغذ نقطه سهوی تراشیدن نمی دانم!

نگاه سرکشم در جستجوی گوشه چشمم

به هر شیرین لبی چون بوسه چسبیدن نمی دانم

ز بس بسته است راه گفتگو بر من لبش صائب

گناه خویش از آن بیرحم پرسیدن نمی دانم!

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

بیا در جلوه ای سرو روان تا جان برافشانم

بیفشان زلف کافر کیش تا ایمان برافشانم

مرو ای آفتاب گرمرو چندان ز بالینم

که جان چون صبح صادق با لب خندان برافشانم

نفس در سینه صبح قیامت بی صفا گردد

اگر از دل غبار کلفت دوران برافشانم

تو صبح عالم افروزی و من شمع سحرگاهم

گریبان باز کن تا بی تأمل جان برافشانم

به خون زخم می جوشم، به روی داغ می غلطم

نه بیدردم که در بستر گل و ریحان برافشانم

چو بر می گردد از آب روان نیکی، همان بهتر

که در سرچشمه شمشیر نقد جان برافشانم

به دست افشاندنی بی برگ می گردد نهال من

ندارم حاصلی چون بید تا دامان برافشانم

غبار دل چو سیل افزود از سیر مقاماتم

مگر گردره از خود در دل عمان برافشانم

شود خار سر دیوارها چون پنجه مرجان

به روی خاک اگر سرپنجه مژگان برافشانم

چون نقش پا به جا ننشسته گردون کرد پامالم

مرا فرصت نداد از گردره دامان برافشانم

من آن دیوانه ام کز شور من عالم به وجد آید

سر زنجیر اگر در گوشه زندان برافشانم

فغان کاین طارم نیلوفری چون غنچه سوسن

ندارد آنقدر میدان که من دامان برافشانم

ز بس کز دل غبار آلود می آید حدیث من

دو عالم گم شود در گرد اگر دیوان برافشانم

ز شغل بی شمار درد و داغ عاشقی صائب

ندارم آنقدر فرصت که دست از جان برافشانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

خط شبرنگ را خوشتر ز زلف و خال می دانم

من این تقویم پارین را به از امسال می دانم

تو کز کیفیت حسن چمن بی بهره ای، می خور

که من هر شبنمی را رطل مالامال می دانم

مرنج از من اگر جان را به استقبال نفرستم

که از جا رفتن دل را من استقبال می دانم

بغیر از زیر بار عشق در زیر فلک هر کس

که زیر بار دیگر می رود، حمال می دانم

جنونی کز حصار شهر نتواند برون آمد

من صحرانشین بازیچه اطفال می دانم

غبار کلفت از معموره جسم آنقدر دارم

که جغد مرگ را مرغ همایون فال می دانم

ز دست انداز دوران گر چه یک مشت استخوان گشتم

ضمیر خلق را چون قرعه رمال می دانم

تو کز خط بی نصیبی عیش کن بانقطه خالش

که بی خط، خال را من چشم بی دنبال می دانم

ندارد فال بد راه سخن در بزم خرسندی

اگر ادبار رود آرد به من، اقبال می دانم

سری از پیچ و تاب زلف او بیرون نمی آرم

وگرنه موبموی رشته آمال می دانم

نمی دانم چه حال است این که پیچیده است درجانم

که اهل قال را صائب ز اهل حال می دانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

سیه مست جنونم وادی و منزل نمی دانم

کنار دشت را از دامن محمل نمی دانم

خدنگ دور گردم، با هدف خون در میان دارم

بلایی بدتر از نزدیکی منزل نمی دانم

چه افتاده است مهر از غنچه منقار بر دارم؟

به خود یک غنچه را در بوستان یکدل نمی دانم

من آن سیل سبکسیرم که از هر جا که برخیزم

بغیر از بحر بی پایان دگر منزل نمی دانم

نظر بر حال من دارند هر کس را که می بینم

کسی را چون خود از احوال خود غافل نمی دانم

خضر گوبهر خود اندیشه همراه دیگر کن

که من استادگی چون عمر مستعجل نمی دانم

شکار لاغرم، مشاطگی از من نمی آید

نگارین کردن سر پنجه قاتل نمی دانم

تو کز وحدت نداری بهره، جست و جوی لیلی کن

که من دامان دشت از دامن محمل نمی دانم

بغیر از عقده دل کز گشادش عاجزم عاجز

دگر هر عقده کآید پیش من مشکل نمی دانم

سپندی را به تعلیم دل من نامزد گردان

که آداب نشست و برخاست در محفل نمی دانم!

اگر سحر این بود صائب که از کلک تو می ریزد

تکلف بر طرف، من سحر را باطل نمی دانم!

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

ز رخسار که گل را در جگر خارست می دانم

نسیم صبح از بوی که بیمارست می دانم

نبیند ماه ماه از شرم در آیینه روی خود

ز شرم خویش بیش از من در آزارست می دانم

ز مستی گر چه نتواند گرفتن چشم او خود را

ولی در صید دل بسیار هشیارست می دانم

چه حد دارم که گویم آن بهشتی روی را کافر؟

کمربستن به خون خلق زنارست می دانم

نمی سازد فروغ لاله و گل آب دلها را

چراغی در ته دامان گلزارست می دانم

نمی دانم کجا می باشد آن سرو سبک جولان؟

به هر جا می روم جولانگه یارست می دانم

عبث از طوق قمری نعل وارون می زند هر دم

به صد دل سرو پیش او گرفتارست می دانم

از آن جان جهان نتوان کنار از بیم جان کردن

وگرنه مست و بی پروا و خونخوارست می دانم

زبیتابی همان بر گرد او چون سایه می گردم

اگر چه بوی گل بر خاطرش بارست می دانم

ز کوشش بی قضای آسمانی کار نگشاید

وگرنه از دو جانب شوق در کارست می دانم

نمی دانم چه رنگ از رحم و لطف و مردمی دارد

هوس پرور، ستمگر، عاشق آزارست می دانم

ز غیرت می شود عاشق به مرگ خویشتن راضی

وگرنه دوری از معشوق دشوار است می دانم

نمی دانم چها در بار دارد جلوه یوسف

به صد جان گر خرد مفت خریدارست می دانم

شعار حسن تمکین، شیوه عشق است بیتابی

و گرنه یار بیش از من گرفتارست می دانم

ندارد تنگنای خاک صائب اینقدر شکر

نی کلک تو از جایی شکربارست می دانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

ترا از خواندن مکتوب من تنگ است می دانم

جواب نامه ناخوانده ام جنگ است می دانم

ز آه و ناله بیجا چرا خود را سبک سازم؟

که تمکینش به کوه قاف همسنگ است می دانم

نیم از دورباش خار و منع باغبان درهم

که با خونین دلان آن غنچه یکرنگ است می دانم

چه دل در وعده شب در میان زلف او بندم؟

مرا صبح امید آن خط شبرنگ است می دانم

به اشک گرم و آه سرد خود امیدها دارم

دل بیرحم او هر چند سنگ است می دانم

به نعل واژگون نتوان مرا گمراه گرداندن

تغافل، التفات و آشتی جنگ است می دانم

امید بوسه هر دم دستگاه تازه می چیند

ز خط هر چند وقت آن دهان تنگ است می دانم

به رنگ تازه ای در هر دهن نالیدن بلبل

ز رنگ آمیزی آن حسن بیرنگ است می دانم

از آن چون زخم می سازم گریبان پاره از شادی

که خونم رزق آن لبهای گلرنگ است می دانم

چرا صائب ز سنگ کودکان پهلو تهی سازم؟

گشاد کار من چون شیشه از سنگ است می دانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

شکوه حسن را از دورباش ناز می دانم

عیار عشق را از لرزش آواز می دانم

از آن بر من شکست از مومیایی شد گواراتر

که بی بال و پری را شهپر پرواز می دانم

نمی گردد صدف از دیدن گوهر حجاب من

قماش نغمه را از پرده های ساز می دانم

من آن کبک ز جان سیرم شکارستان عالم را

که ماه عید خود را چنگل شهباز می دانم

همن بهتر که سازم توتیا آیینه خود را

که من زنگار را چون طوطیان غماز می دانم

ربوده است آنچنان درد طلب از کف عنانم را

که انجام سفر را پله آغاز می دانم

نه کافر نعمتم تا نالم از ناسازی گردون

که قدر گوشمال چرخ را چون ساز می دانم

نه کافر نعمتم تا نالم از ناسازی گردون

که قدر گوشمال چرخ را چون ساز می دانم

نسازد لن ترابی چون کلیم از طور نومیدم

نمک پرورده عشقم، زبان ناز می دانم

زجیب خامشی چون شمع از آن سربرنمی آرم

که لب وا کردن خود را دهان گاز می دانم

درین بستانسرا صائب چنان خود را سبک کردم

که رنگ چهره گل را گران پرواز می دانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

نه امروز ست سودای جنون را ریشه درجانم

به چوب گل ادب کردی معلم در دبستانم

عزیز مصرم اما در فرامشخانه چاهم

گل خورشیدم اما بر کنار طاق نسیانم

به گردخوان مردم چون مگس ناخوانده چون گردم؟

که من در خانه خود از حیا ناخوانده مهمانم

تمنای تنم چون به گرد خاطرم گردد؟

که چشم شور باد در جگرخوردن نمکدانم

ز من سنجیده وضع عالم و سنگ است رزق من

همانا من درین بازار پرآشوب میزانم

چنان محوم که اشک تلخ در چشمم نمی گردد

قیامت گر نمکدان بشکند در چشم حیرانم

لب افسوس اگر غافل به دندان آشنا سازم

دو چندان می برد مقراض قسمت از لب نانم

گلی گفتم به خواب از گلشن رخسار او چینم

پرید از چشم خواب از هایهوی عندلیبانم

نمی افتم چو اسکندر به دنبال خضر صائب

من آن خضرم که آب روی باشد آب حیوانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

اگر آرد برون آن دلستان سراز گریبانم

برآرد صد بهشت جاویدان سر از گریبانم

همان چون طوق قمری حلقه بیرون درباشم

برون آرد گر آن سرو روان سر از گریبانم

اگر با نو بهاران در ته یک پیرهن باشم

برآرد چون گل رعنا خزان سر از گریبانم

اگر در پرده سازی بگذرد چون غنچه عمر من

برآرد خرده راز نهان سر از گریبانم

زبیتابی همان صد چاک می سازم گریبان را

مه من گر برآرد چون کتان سر از گریبانم

نیم چون شمع ایمن هرگز از تیغ زبان خود

برآرد دشمن من چون زبان سر از گریبانم

اگر در خلوت عنقا روم، چون کوه قاف آنجا

گرانجانی برآرد در زمان سر از گریبانم

ز دلتنگی اگر چون غنچه خواهم گرد دل گردم

برآرد دور باش باغبان سر از گریبانم

ز زخم خار اگر سازم پناهی از قفس خود را

برآرد خار خار آشتیان سر از گریبانم

چو عیسی گر بدوزم بر فلک خود را، برون آرد

چو سوزن تنگ چشمی ناگهان سر از گریبانم

ز دلگیری همن چون غنچه می پیچم به خود صائب

برون آرد اگر صد گلستان سر از گریبانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 4:51 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5007769
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث