به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

جگری سوخته چون لاله ایمن دارم

چون نسوزم، که سر داغ به دامن دارم

غوطه در زنگ زد از سیر چمن آینه ام

چشم امید به خاکستر گلخن دارم

من که هر آبله ام مرکز سرگردانی است

به که چون غنچه گل، پای به دامن دارم

تشنه چشمه خورشید بود شبنم من

چشم ازین خانه دربسته به روزن دارم

لاغری صید زبون از زره داودی است

چشم بد دور ازین جامه که برتن دارم

صائب از شعله آواز که چشمش مرساد

منت گرمی هنگامه به گلشن دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

از سری کوی تو آهنگ جدایی دارم

بوسه ای توشه راه از تو گدایی دارم

در و دیوار به نومیدی من می گرید

کز سر زلف تو انداز رهایی دارم

نیست غیر از نفس سوخته و دست تهی

آنچه حاصل من ازین عقده گشایی دارم

چشم بد دور ز رخسار تو ای باد صبا

که ز احسان تو صد جان فدایی دارم

به لباس زر خورشید مبدل نکنم

سر و پایی که من از بی سر و پایی دارم

به سفر می روم از شهر صفاهان صائب

همتی از دل احباب گدایی دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

تا به کی افتم و تا چند بپا برخیزم؟

من که افتادنی ام چند زجا برخیزم؟

من که تا خاستم از خاک، به خون افتادم

در قیامت دگر از خاک چرا برخیزم؟

چون لب خشک صدف تشنه آب گهرم

نه حبابم که پی کسب هوا برخیزم

من که از پستی طالع به زمین بستم نقش

نیست امید که در روز جزا برخیزم

نه سرو برگ غریبی، نه سرانجام وطن

به چه طاقت بنشینم، به چه پا خیزم؟

چاره غفلت من صور قیامت نکند

این نه خوابی است که از وی به صدا برخیزم

خاک بادا به سر همت مردانه من

اگر از خاک به اقبال هما برخیزم

قدمی بر سر خاکم بر زیارت بگذار

تا ز خواب عدم آغوش گشا برخیزم

من که گم کرده خود یافتم اینجا صائب

دیگر از کوی خرابات چرا برخیزم؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

چند امید به خوی تو ستمگر بندم؟

نخل مومین به هواداری اخگر بندم

لب ز اظهار محبت نتوانستم بست

من که با موم دو صد روزن مجمر بندم

همچنان سبزه من گرد یتیمی دارد

جگر تشنه اگر بر لب کوثر بندم

زخم من چون گل صد برگ ز ناخن شده است

ننگ صد بوسه چرا بر لب خنجر بندم؟

روز فرهادی من چند بود پرده نشین؟

تیغ کوهی به کف آرم کمری بر بندم

دیگر از هیچ رخی نشأه می گل نکند

شوری بخت اگر بر لب ساغر بندم

چشم بر ابر ندارد صدف قانع من

آب شور از مژه افشانم و گوهر بندم

مهر کردم روش نامه فرستادن را

دوزخی را ز چه بر بال کبوتر بندم؟

صائب از خنده او تا نظری یافته ام

تهمت تلخی گفتار به شکر بندم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

طمع بوسه از آن لعل شکر خا دارم

خیر از خانه در بسته تمنا دارم

چون قدح چشم به احسان صراحی است مرا

روزی خود طمع از عالم بالا دارم

چه کند با جگر سوخته چندین خار

دم آبی که من از آبله پا دارم

نیست از ریگ روان موج نفس سوخته را

لب خشکی که من از صحبت دریا دارم

دانه از دام به انداز رهایی چینم

توشه آخرت است آنچه ز دنیا دارم

نیست بی گوهر عبرت صدف عالم خاک

نه ز طفلی است اگر ذوق تماشا دارم

وحشت از دیدن مکروه فزون می گردد

نه ز حرص است اگر روی به دنیا دارم

تن خاکی که به معماری آن مشغولم

لب بامی است که از بهر تماشا دارم

در سیه خانه لیلی نبود مجنون را

این حضوری که من از پرده شبها دارم

صائب از محرمی شانه دلم صد چاک است

راه هر چند در آن زلف چلیپا دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

قطره بی سرو پایم دل دریا دارم

ذره خاکم و پیشانی صحرا دارم

نیست از سیل گرانسنگ حوادث خطرم

خانه در کوچه گمنامی عنقا دارم

همچو شبنم چه به مجموعه گل دل بندم؟

من که در دیده خورشید فلک جا دارم

جگر سنگ به نومیدی من می سوزد

شیشه آبله ام، راه به خارا دارم

من تنک حوصله و دختر رزشیشه دل است

چه عجب گر هوس توبه ز صهبا دارم؟

به یک آغوش چه گل چینم از آن نخل امید؟

همچو گل یک بغل آغوش تمنا دارم

موم از چرب زبانی نکند صید مرا

شعله ام شعله، سرعالم بالا دارم

گریه تاب نشست از رخ من گرد خمار

چشم بر خوشه انگور ثریا دارم

نقش امید محال است که صورت بندد

چند آیینه بر صورت عنقا دارم؟

روزگاری است ز چشم گهرافشان صائب

همچو گرداب وطن در دل دریا دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

جگری تشنه تر از وادی محشر دارم

دم آبی طمع از ساقی کوثر دارم

گر گهر نیست مرا، چشم گهرباری هست

زر اگر نیست مرا، چهره چون زر دارم

همچنان داغ غریبی جگرم می سوزد

گر چه جا در دل آتش چو سمندر دارم

ریزش پیر مغان نیست به خواهش موقوف

چون سبو دست توقع به ته سر دارم

می کند روی مرا عاقبت الامر سفید

در دل خویش بهاری که چو عنبر دارم

پیش نیسان نکنم همچو صدف دست دراز

بس بود قطره آبی که چو گوهر دارم

ازتر و خشک جهان دستم اگر کوتاه است

شکرالله لب خشک و مژه تر دارم

می روم هر نفس از بیم گسستن به گداز

گر چه چون رشته وطن در دل گوهر دارم

چون درین بحر ز سرنگذرم آسان چو حباب؟

که به هر چشم زدن عالم دیگر دارم

خار راه تو کند در دل گل خون از ناز

من درین ره به چه امید قدم بردارم؟

گر چه چون شانه مرا دست از کار افتاده است

پنجه در پنجه آن زلف معنبر دارم

سود و سرمایه من از سفر عالم خاک

کف خاکی است که در کوی تو بر سر دارم

از شکر چاشنی حرف گلوسوز ترست

طوطی خوش سخنم، ناز به شکر دارم

گر لبم تر نشد از چشمه حیوان صائب

دل چون آینه ز اقبال سکندر دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

 

چند از ساده دلی زخم هوس بردارم؟

به که این آینه از پیش نفس بردارم

من که چون برگ خزان بام و پرم ریخته است

به چه امید دل از کنج قفس بردارم؟

آفت حرص ز شمشیر دو دم بیشترست

چون دو دست از سر خود همچو مگس بردارم؟

گل به دشمن نزنند اهل مروت، ورنه

من نه آنم که زبونی ز عسس بردارم

راه خوابیده ز بیدار دلان می گردد

دست اگر از دهن خود چو جرس بردارم

عشق خواهد ز هوس کرد سبکبار مرا

از ره سیل چه افتاده که خس بردارم؟

آنقدر مهلت از ایام توقع دارم

که از آیینه دل زنگ هوس بردارم

زان بود بستر و بالین من از گل چو نسیم

که خس و خار ز راه همه کس بردارم

در شبستان جهان روشن از آنم چون صبح

که غبار از دل عالم به نفس بردارم

بلبلی نیست درین باغ ز من قانعتر

فیض آغوش گل از چاک قفس بردارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

از دل سوخته اخگر به گریبان دارم

سینه ای گرمتر از خاک شهیدان دارم

ساده از نقش تمناست دل خرسندم

عالمی امن تر از دیده حیران دارم

به تهیدستی من خنده زند موج سراب

دامن بحر به کف گر چه چو مرجان دارم

قسمت زنگی از آیینه روشن نشود

انفعالی که من از صاف ضمیران دارم

هر که محروم شد تا از نان جوین می داند

که چون خون در جگر از نعمت الوان دارم

خرقه پوشیدن من نیست ز بیدار دلی

پای خوابیده نهان در ته دامان دارم

بوی خون شفق از خنده من می آید

گر چه چون صبح به ظاهر لب خندان دارم

چون تو از پشت ورق روی ورق می خوانی

حال خود از تو چه پوشیده و پنهان دارم؟

گر چه چون شانه ز من باز شودهر گرهی

سری آشفته تر از زلف پریشان دارم

می کند شهپر پرواز قفس را صائب

خار خاری که من از شوق گلستان دارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

شفق آلود شراب است مگر دستارم؟

که فتاده است به پا همچو سحر دستارم

هیچ وقت از گرو باده نیامد بیرون

از سر پنبه میناست مگر دستارم؟

چه کنی سرزنش من، که قضا می بندد

هر گل صبح به عنوان دگر دستارم

با دستان سر و دستار ز هم نشناسند

ریشه چون صبح ندارد به جگر دستارم

هیچ کس را گنهی نیست در آشفتن من

خودبخود گشت پریشان چو سحر دستارم

عشق از آن جوش که در مغز من انداخت، هنوز

مضطرب چون کف دریافت به سر دستارم

سر برون نازده از چاک گریبان وجود

رفت بر باد فنا همچو شور دستارم

من و از کوی مغان پای کشیدن صائب؟

گرو باده نگیرند مگر دستارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5008625
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث