به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دست در دامن رنگین بهاری نزدم

ناخنی بر دل گلزار چو خاری نزدم

شبنمی نیست درین باغ به محرومی من

که دلم خون شد و بر لاله عذاری نزدم

دهشت سختی این راه گره کرد مرا

سینه چون آبله بر نشتر خاری نزدم

ساختم چون خس گرداب به سرگردانی

دست چون موج به دامان کناری نزدم

گنج پر گوهر من اشک ندامت کافی است

بر سر گنجی اگر حلقه چو ماری نزدم

در شکست دل من چرخ چرا می کوشد؟

سنگ بر شیشه پیمانه گساری نزدم

زان ز عیب و هنر خویش نگشتم آگاه

که به اخلاص در آینه داری نزدم

شد سرم خاک درین بادیه و ز پاس ادب

دست چون گرد به فتراک سواری نزدم

گشت خرج کف افسوس، حنای خونم

بوسه بر پای بلورین نگاری نزدم

گر چه سر حلقه دلسوختگانم چون داغ

ناخنی بر جگر لاله عذاری نزدم

تیر تخشی طمع از شیر شکاران دارم

که ز کوتاهی اقبال شکاری نزدم

سیل بر خانه من زور چرا می آرد؟

من چون بی وقت در خانه یاری نزدم

کار این نشأه سزاوار به اقبال نبود

نه ز عجزست اگر دست به کاری نزدم

به چه تقصیر زرم قسمت آتش گردید؟

خنده چون گل به تهیدستی خاری نزدم

گر چه چون شانه دو صد زخم نمایان خوردم

دست صائب به سر زلف نگاری نزدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

کرده ام نذر که از دست سبو نگذارم

جانب باده گلرنگ فرو نگذارم

چند ترسانیم که از آتش دوزخ واعظ؟

من به این () دست سبو نگذارم

ادب بلبل اگر خاره ره من نشود

در دل غنچه گل، رنگ ز بو نگذارم

بهتر آن است که بر تشنه لبی صبر کنم

خال تبخال به طرف لب جو نگذارم

آه من از جگر سر خزان می خیزد

برحذر باش به گلزار تو رو نگذارم

با تیمم که ز نقش قدم او باشد

کرده ام نذر نمازی به وضو نگذارم

دل من آب ز سرچشمه سوزن نخورد

کار زخم جگر خود به رفو نگذارم

گر چه در حلقه ز نار مقیم صائب

طرف سلسله سبحه فرو نگذارم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

چند در دایره مردم عاقل باشم؟

تخته مشق صد اندیشه باطل باشم

فتح بابی نشد از کعبه و بتخانه مرا

بعد ازین گوش برآواز در دل باشم

من که از آب رخ خود چو گهر سیرابم

در دل بحرم اگر بر لب ساحل باشم

عالم از جلوه یارست خیابان بهشت

من به یک دیده حیران به که مایل باشم؟

همه اجزای جهان محمل معشوق من است

من سودازده حیران چه محمل باشم؟

سوخت پروانه بیدرد و مرا یاد نکرد

به چه امید درین گوشه محفل باشم؟

زعفران زار شود ریشه غم در جگرم

اگر از شادی غمهای تو غافل باشم

می شود خاطر صیاد خوش از غفلت من

ورنه از دام محال است که غافل باشم

از در حق به در خلق چرا باید رفت؟

نه ز بخل است اگر دشمن سایل باشم

صائب از دامن دل دست به خون می شویم

چند درمانده این عقده مشکل باشم؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

چه شکایت ز تو ای خانه برانداز کنم

هر چند انجام ندارد ز چه آغاز کنم؟

در نهانخانه غیب است کلید دل من

این نه چشم است که برهم نهم و باز کنم

دام مرغان گرفتار بود ناله من

آه از آن روز که دام تو پرواز کنم

التفات تو مرا بر سر ناز آورده است

گر کنم ناز به عالم، به تو چون ناز کنم؟

خضر در بادیه شوق ز همراهی من

آنقدر دور نمانده است که آواز کنم

پرده طاقش از شیشه تنکتر گردد

سنگ را گر صدف گوهر این راز کنم

صورت حال من آن روز شود بر تو عیان

که دل سنگ ترا آینه پرداز کنم

می کند چرخ ستمگر به شکر خنده حساب

لب مخمور به خمیازه اگر باز کنم

صائب از عشق جوانمرد گدایی دارم

آنقدر صبر که خون در جگر ناز کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

گوشه ای کو که دل از فکر سفر جمع کنم؟

پا به دامان صدف همچو گهر جمع کنم

تخم خود چند درین خاک سیه چون انجم

شب پریشان کنم و وقت سحر جمع کنم؟

از پریشانی خاطر دو نفس را چون صبح

نیست ممکن که من خسته جگر جمع کنم

رخنه در کار ز تسبیح فزون است مرا

چون دل خویش ز صد رهگذار جمع کنم؟

از گهر سینه چاکی به صدف بیش نماند

به چه امید درین بحر گهر جمع کنم؟

حیف و صد حیف که چون فضل خزان مهلت عمر

آنقدر نیست که من برگ سفر جمع کنم

نه چنان دل ز فراق تو پریشان شده است

که به شیرازه آن موی کمر جمع کنم

هر سر موی ترا چشم نگاهی است ز من

به تماشای تو چون نور نظر جمع کنم؟

چند چون آبله صرف قدم خار شود؟

آبرویی که به صد خون جگر جمع کنم

من که در بیضه به گرد سر گل می گشتم

در گلستان چه خیال است که پر جمع کنم؟

سرو از بی ثمری خلعت آزادی یافت

چه فتاده است من خام، ثمر جمع کنم؟

پرده خواب شود دیده کوته بین را

از گرانجانی اگر برگ سفر جمع کنم

چشم امید از آن بسته ام از هر دو جهان

که به نظاره روی تو نظر جمع کنم

من نه آنم که به شیرازه محشر صائب

جسم ویران شده را بار دگر جمع کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

کیستم من که ز فرمان تو سرگردانم؟

آب در دیده به صد خون جگر گردانم

نه چنان آمده عشقت که به افسون برود

نه چنان رفته ز دل صبر که برگردانم

دارم آن صبر که گر در قدحم زهر کنند

به سبکدستی تسلیم، شکر گردانم

برو ای ناصح بیدرد که روی دل من

در شمار ورقی نیست که برگردانم

پا مزن آنقدر ای باده به خاکستر من

که شبی در قدم شمع، سحر گردانم

چند در دیده من باشی و از حیرانی

گرد آفاق چو خورشید نظر گردانم؟

از عدم چون به وجود آمدی ای عمر عزیز

آنقدر باش که من رخت سفر گردانم

بشنوی ای صائب اگر قصه شیرین مرا

پرده گوش ترا تنگ شکر گردانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

حال خود چون به تو ای غنچه دهن عرض کنم؟

به زبانی که ندارم چه سخن عرض کنم؟

چون بغیر از تو سخن را نبود دادرسی

سخن خود به که از اهل سخن عرض کنم؟

درد خود را زمسیحا نتوان داشت نهان

سرتویی، درد سر خود به که من عرض کنم؟

سخن بوسه که جنگ است گل پیشرسش

به چه امید من ای غنچه دهن عرض کنم؟

آرزویی که گره در دل گستاخ من است

ادب این است که با تیغ و کفن عرض کنم

مومیایی ز دل سنگ برون می آید

شکوه خود به که ای عهدشکن عرض کنم؟

محرم راز چو در دایره امکان نیست

رخصتم ده که به آن چاه ذقن عرض کنم

گر به طومار شکایت نتوانی پرداخت

آنقدر باش که من یک دو سخن عرض کنم

گل نفس سوخته از شاخ برآید صائب

گر تهیدستی خود را به چمن عرض کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

چشم بیمار بلایی است که من می دانم

زیر این درد دوایی است که من می دانم

جلوه سرو برآورده بالای کسی است

خوبی گل ز لقایی است که من می دانم

هیچ جا گر چه ازو نیست که نازش نرسد

ناز آن شوخ ز جایی است که من می دانم

دست گلچین شود از خنده گلهای گستاخ

خشم او لطف بجایی است که من می دانم

جوهر خط که در آن آینه رو پنهان است

زره زیر قبایی است که من می دانم

از اداهای تو کوته نظران بیخبرند

هر ادا تیر قضایی است که من می دانم

گر چه این بادیه از بانگ جرس پرشورست

گوش لیلی به نوایی است که من می دانم

می شود باد مراد دل دریایی من

نی اگر نغمه سرایی است که من می دانم

همتی کز دو جهان است دست فشان می گذرد

در زخم زلف دوتایی است که من می دانم

در ره عشق که بال و پر او عریانی است

راهزن راهنمایی است که من می دانم

قبله مردم آزاده یکی می باشد

در سر سرو هوایی است که من می دانم

موج دریای حوادث دل چون آینه را

صیقل زنگ زدایی است که من می دانم

در خرابی است دو صد گنج سعادت مدفون

جغد را فر همایی است که من می دانم

زاهد کودن و ادراک لطایف، هیهات

می و نی آب و هوایی است که من می دانم

پیش قارون به ته خاک کند دست دراز

حرص اگر حبه گدایی است که من می دانم

راه از نشتر الماس نمی گرداند

شوق اگر آبله پایی است که من می دانم

عقده نه فلک از ناخن پا باز کند

عشق اگر عقده گشایی است که من می دانم

طبل رحلت که ازو بیجگران می ترسند

نغمه روح فزایی است که من می دانم

راز پنهان مرا باعث شهرت صائب

روی اندیشه نمایی است که من می دانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

هردم از شوق عدم ناله و فریاد زنم

نه حبابم که گره بیهده بر باد زنم

جوهر ذاتی من موجه دریای بقاست

پیچ و خم چند درین بیضه فولاد زنم؟

نعل من پیش محیط است در آتش چون سیل

تا به دریا نرسم ناله و فریاد زنم

این قیامت که من از هستی ناقص دیدم

نیست ممکن که به محشر در ایجاد زنم

چه گشادم ز جنون شد که خردمند شوم؟

از خرابات چه دیدم که به آباد زنم؟

چهره ساخته ماه دلم کرد سیاه

می روم صیقلش از حسن خداداد زنم

چون کسی نیست که باری ز دلم بردارد

چون جرس چند درین قافله فریاد زنم؟

صائب این زمزمه ها از سر بیدردی نیست

که صلا از نفس گرم به صیاد زنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

من نه آنم که چو گلچین در گلزار زنم

دست در دامن معشوق خس و خار زنم

مدت آمدن و رفتن ایام بهار

آنقدر نیست که گل بر سر دستار زنم

من که آزار به ارباب هوس نپسندم

گل چرا بر قفس مرغ گرفتار زنم؟

هدف چشم بد و نیک شدن دشوارست

به از آن نیست که آیینه به زنگار زنم

دل تسبیح ز بی قیدی من سوراخ است

دست چون در کمر رشته زنار زنم؟

بی توقف به ته خاک رود چون قارون

من به این درد اگر تکیه به کهسار زنم

به خموشی بگذارید دل زار مرا

خون علم گردد اگر زخمه برا ین تار زنم

می روم صائب ازین عالم افسرده برون

نان خود چند چو خورشید به دیوار زنم؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 5:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5006793
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث