به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چه ضرورست که آلوده تعمیر شوم؟

در ره سیل چه افتاده زمین گیر شوم؟

خاک در دیده همت نتوان زد، ورنه

می توانم که چو خورشید جهانگیر شوم

چه گذارم ز ریاضیت جگر خود، که مرا

به زر قلب نگیرند گر اکسیر شوم

منت مهد امان می کشم از طالع خویش

اگر از زخم زبان در دهن شیر شوم

پیش دریا چه ضرورست کنم گردن کج؟

من که قانع به دمی آب چو شمشیر شوم

چون کمان گوشه گر از خلق کنم معذورم

چند از انگشت اشارت هدف تیر شوم؟

تو به صد آینه از دیدن خود سیرنه ای

من به یک چشم ز دیدار تو چون سیر شوم؟

می کند عشق جوانمرد تلافی صائب

چون زلیخا ز غم عشق اگر پیر شوم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

بسته تر شد دل من داد چو خط دست به هم

کار زنجیر کند مور چو پیوست به هم

مژه بر هم زدن یار تماشا دارد

که شود دست و گریبان دو جهان مست به هم

نه چنان گشت پریشان دل صد پاره من

که به شیرازه آن زلف توان بست به هم

مگذر از صحبت یاران موافق زنهار

رشته و موم، شود شمع چو پیوست به هم

زلف او فتنه و خط آفت و خال است بلا

آه از آن روز که این هر سه دهد دست به هم

مگذر از چاشنی شهد خموشی صائب

که ز شیرینی آن، رخنه لب بست به هم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

برگ عیش خود از آن تازه چمن می خواهم

یک گل بوسه از آن کنج دهن می خواهم

طفل گستاخم و کامم به شکر خو کرده است

بوسه می خواهم و از کنج دهن می خواهم!

خون من لاله و گل نیست که پامال شود

خونبهای خود از آن عهد شکن می خواهم

کربلا گشت زمین یمن از پرتو او

از عقیق لب او خون یمن می خواهم

نیستم از سخن ساده چو طوطی محفوظ

پیچ و تابی به سر زلف سخن می خواهم

روز و شب در طلب سینه صافم صائب

طوطیم، آینه ای بهر سخن می خواهم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

به که در پیش تو اظهار محبت نکنم

لب خود زخمی دندان ندامت نکنم

نگرفته است خراج از عدم آباد کسی

چون به یک بوسه ز لعل تو قناعت نکنم؟

آن غیورم که اگر شیشه به من کج نگرد

به قدح دست دراز از سر رغبت نکنم

دل بر این عمر سبکسیر نهادن غلط است

بر سر ریگ روان طرح عمارت نکنم

لب فرو بستنم از شکر نه از کفران است

شکر نعمت ز فراوانی نعمت نکنم

جان و دل زوست، چرا در قدمش نفشانم؟

چون به مال دگری جود و سخاوت نکنم؟

مشربم آب ز سرچشمه مینا خورده است

چون قدح سرکشی از خط اطاعت نکنم

شعله فطرت من نیست به از پرتو مهر

صائب از بهر چه با خاک قناعت نکنم؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

تا لبش کرد چو طوطی به سخن تلقینم

شد قفس چوب نبات از سخن شیرینم

موج دریای حوادث رگ خواب است مرا

بس که کوه غم او کرد گران تمکینم

طاقت جلوه او نیست مرا، می ترسم

که به فردوس برد دیده کوته بینم

حیف و صد حیف که در سینه بی حاصل من

نیست آهی که بساط دو جهان برچینم

تخته مشق تماشای جهان گردیدم

من که می خواستم از خویش جدا بنشینم

بحر از پنجه مرجان نپذیرد آرام

چند برسینه نهی دست پی تسکینم؟

منم آن آهوی مشکین که سویدای زمین

نافه مشک شده است از نفس مشکینم

چه امیدست شود شمع مزارم صائب؟

آن که یک بار نیامد به سر بالینم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

به که بردیده گستاخ تمنا فکنم

پرده ای کز رخ آن آینه سیما فکنم

خوش نشین نیست چنان جوهر بینایی من

که به هر آینه رو طرح تماشا فکنم

بی تو گر چشم به رخسار بهشت اندازم

مشت خاری است که در دیده بینا فکنم

مایه عیش حیات ابدی می گردد

هر نگاهی که بر آن قامت رعنا فکنم

نیست در روی زمین کوه گران تمکینی

تا بر او سایه اقبال چو عنقا فکنم

کشتی خاک ز آب گهرم طوفانی است

به که این گوهر شهوار به دریا فکنم

برنتابد دو جهان درد گرانسنگ مرا

این نه کوهی است که در دامن صحرا فکنم

خاک در کاسه کنم دیده دون همت را

به غلط دیده اگر بر رخ دنیا فکنم

تا گمان نفسی هست مرا، ممکن نیست

بار خود بر دل گردون چو مسیحا فکنم

خجلم چون کف بی مغز ز روشن گهران

من که سجاده خود بر سر دریا فکنم

می شود مشرق خورشید سعادت صائب

چون هما سایه اقبال به هر جا فکنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

دست در یوزه خسیسانه به بالا چه کنم؟

طرف وعده کریم است تقاضا چه کنم؟

نیست یک جبهه واکرده درین وحشتگاه

ننهم روی خود از شهر به صحرا چه کنم؟

از گرانان جهان قاف سبکروحترست

نکشم رخت بر سر منزل عنقا چه کنم؟

زندگی را کند احسان ترشرویان تلخ

برنگردم به لب تشنه ز دریا چه کنم؟

پیش هر کس نتوان کرد دل خود خالی

ننهم سر به خط جام چو مینا چه کنم؟

نه چنان مرده دل من که دگر زنده شود

دم جان بخش توقع ز مسیحا چه کنم؟

نوشداروی امان در گره حنظل نیست

شهد راحت طلب از قبه خضرا چه کنم؟

می توان چشم ز اوضاع جهان پوشیدن

با دل روشن و با جان مصفا چه کنم؟

مطلب روی زمین در ته دامان شب است

نزنم دست در آن زلف چلیپا چه کنم

سایه را سرکشی از سرو سبک جولان نیست

نروم در پی آن قامت رعنا چه کنم؟

بی کشاکش نبود موجه دریای سراب

طمع خاطر آسوده ز دنیا چه کنم؟

آب و رنگ چمن از برق سبکسیرترست

سربرآرم ز گریبان تماشا چه کنم؟

من که از خانه بدوشان جهانم چو حباب

از گرانسنگی سیلاب محابا چه کنم

نیست در عالم ایجاد چو فریادرسی

تلخ صائب دهن از شکوه بیجا چه کنم؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

با دل تشنه و سوز جگر خود چه کنم؟

در صدف آب نسازم گهر خود چه کنم؟

مرهم امروز تویی داغ جگرریشان را

ننمایم به تو داغ جگر خود چه کنم؟

صندل امروز تویی دردسر عالم را

پیش عیسی نبرم دردسر خود، چه کنم؟

من که از دوری منزل نفسم سوخته است

با درازی شب بی سحر خود چه کنم؟

چون خریدار گلوسوز درین عالم نیست

ندهم طرح به موران شکر خود چه کنم؟

خانه تنگ جهان جای پرافشانی نیست

گر بر آتش ننهم بال و پر خود چه کنم؟

نیست از سوخته جانان اثری چون پیدا

در دل سنگ ندزدم شرر خود چه کنم؟

(من که سر رشته تدبیر ز دستم رفته است

نکنم خاک زمین را به سر خود، چه کنم؟)

هیچ کس را خبری نیست چو از خود صائب

من عاجز ز که پرسم خبر خود، چه کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

شکوه از کجروی طالع وارون چه کنم؟

اژدها می شود این مار ز افسون چه کنم؟

دلم از زخم زبان کاغذ سوزن زده شد

همچو عیسی نکشم رخت به گردون چه کنم؟

در و دیوار به وحشت زدگان زندان است

ننهم روی خود از شهر به هامون چه کنم؟

آفت صبحت خلق از دد و دام افزون است

نروم در دهن شیر چو مجنون چه کنم؟

هست در گوشه نشینی دل جمعی گرهست

در خم می نگریزم چو فلاطون چه کنم؟

من که داغ است گران بر سر سودا زده ام

چتر کیخسروی و تاج فریدون چه کنم؟

چشم سخت فلک از آب مروت خالی است

طمع باده ازین کاسه وارون چه کنم؟

دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست

از تهی کردن دل می شود افزون چه کنم؟

بود تا از دل صد پاره اثر، کردم صبر

رفت یکبارگی از دست دل اکنون چه کنم؟

من که از خون جگر نشأه می می یابم

لاله گون روی خود از باده گلگون چه کنم؟

سازگاران جهان را دل ازو پر خون است

من به این طالع ناساز به گردون چه کنم؟

من گرفتم به گرستن شودم دیده تهی

با لب پر سخن وبا دل پر خون چه کنم؟

من نه آنم که تراوش کند از من گله ای

می دهد خون جگر رنگ به بیرون چه کنم؟

نتوان ساخت تهی دل چو درین عالم تنگ

دست صائب ننهم بر دل پر خون چه کنم؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

 

من که از شرم گذارم چو خیال تو کنم

چه خیال است تمنای وصال تو کنم؟

نیست چون حوصله یک نگه دور مرا

به ازین نیست قناعت به خیال تو کنم

برگ بارست به نورسته نهالی که تراست

چون من اندیشه پیوند نهال تو کنم؟

چون به رخسار تو بی پرده توانم دیدن؟

من که می سوزم اگر یاد جمال تو کنم

سایه را نافه صفت دور ز خود می سازد

نظر از دور چسان من به غزال تو کنم؟

نیست محتاج به گلگونه عذاری که تراست

خون خود را به چه امید حلال تو کنم؟

از خدا می طلبم عمر درازی چون زلف

که به تفصیل نظر بر خط و خال تو کنم

طالعی چون عرض شرم تمنا دارم

که به صد چشم تماشای جمال تو کنم

بحر و کان در نظرت چشم ترست و لب خشک

به چه سرمایه تمنای وصال تو کنم؟

چون شوم از تو برومند، که در عالم آب

شرم نگذاشت لبی تر ز زلال تو کنم

نیم جانی که مرا هست کمین بخشش توست

چون من ای جان جهان بخل به مال تو کنم؟

نه ز اندیشه جان است، ز بی برگیهاست

اگر اندیشه ای از برق جلال تو کنم

ز نگه غبغب سیمین تو می گردد آب

چون به انگشت اشارت به هلال تو کنم؟

گل رخسار تو داغ از نگه گرم شود

لاله را چون طرف چهره آل تو کنم؟

از لطافت گل رخسار ترا نیست مثال

تا چو آیینه قناعت به مثال تو کنم

من که چشم تر من شبنم گلزار تو بود

چون تسلی دل خود را به خیال تو کنم؟

نشد از وصل دل تنگ تو صائب خرم

به چه تدبیر دگر رفع ملال تو کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5006796
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث