به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به حرف تلخ ز لبهای یار خرسندم

چو طوطیان نبود چشم بر شکر خندم

مرا مکن ز سر کوی خود به خواری دور

که من به یک نگه دور از تو خرسندم

اگر علاقه به مجنون من ندارد عشق

چرا از چشم غزالان کند نظربندم

چو سرو و بید ز بی حاصلی کفایت من

همین بس است که آسوده دل ز پیوندم

به خون بیگنهان نیست تشنه غمزه تو

چنین که من به وصال تو آرزومندم

رسیده است به جایی جنون من صائب

که هیچ کس ز عزیزان نمیدهد پندم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

جمال یوسف ازین تیره خاکدان دیدم

عبیر پیرهن از گرد کاروان دیدم

ربود خواب ترا در کنارم از مستی

ترا چنان که دلم خواست آنچنان دیدم

جز این که آب شدم دست شستم از هستی

دگر چه بهره چو شبنم زگلستان دیدم

ز شست صاف نشد تیر راست را روزی

گشایشی که من از خانه چون کمان دیدم

دل گرفته من چون ز باغ بگشاید

که در گشودن در روی باغبان دیدم

برابرست به عیش تمام روی زمین

که روی خویش برآن خاک آستان دیدم

از آن گذشت به خمیازه عمر من چو کمان

که من ز دور گردی از نشان دیدم

میانه وطن وغربت است بادیه ها

منم که داغ غریبی در آشیان دیدم

چو گردباد نفس می کشم غبارآلود

ز بس که کلفت ازین تیره خاکدان دیدم

جواب آن غزل حاذق است این صائب

بهار دیدم و گل دیدم و خزان دیدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

ز فکر پوچ درین شوره زار بی حاصل

عنان گسسته تر از موجه سیراب شدم

تو از نظاره رخسار خود مشو غافل

که من ز هوش ز نظاره نقاب شدم

ز پشت پا که براین خاکدان زدم صائب

به یک نفس چو مسیح آسمان رکاب شدم

درین ریاض چو شبنم اگر چه آب شدم

خوشم که محو تماشای آفتاب شدم

عجب که صبح قیامت مرا کند بیدار

که از نظاره آن چشم مست خواب شدم

امید گنج گهر آب در گلم دارد

ز ترکتاز محبت اگر خراب شدم

ز پیچ و تاب اگر رشته می شود کوتاه

یکی هزار من از مشق پیچ و تاب شدم

وبال دامن گل نیست خون بلبل من

که من به شعله آواز خود کباب شدم

به سیر چشمی من گوهری نداشت محیط

ز چشم شور تهی چشم چون حباب شدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

ز ناروایی خود این چنین که خوار شدم

به حیرتم که چسان خرج روزگار شدم

درین قلمرو آفت ز ناتوانیها

به هر کجا که نشستم خط غبار شدم

تو شاد باش که من همچو غنچه تصویر

خجل ز آمدن و رفتن بهار شدم

ز وحشتی که نکردند آهوان از من

به آشنایی لیلی امیدوار شدم

همان چو گرد یتیمی فزود قیمت من

ز بردباری خود گر چه خاکسار شدم

نمانده بود ز دل جز غبار افسوسی

ز خواب بیخبریها چو هوشیار شدم

همان ز سوزن کوته نظر در آزارم

اگر چه همچو مسیحا فلک سوارشدم

چه حاجت است به آغوش همچو موج مرا

چنین که محو در آن بحر بیکنار شدم

به پشت پاست مرا همچو لاله دایم چشم

ز دل سیاهی خود بس که شرمسار شدم

به گنج راه نبردم درین خراب آباد

اگر چه همچو زبان در دهان مار شدم

ز آب من جگر تشنه ای نشد سیراب

مرا ازین چه که چون گوهر آبدار شدم

ز اختیار مزن دم درین جهان صائب

که من ز راه ادب صاحب اختیار شدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

اگر دو روز درین تیره خاکدان ماندم

گمان مبر که ز پرواز لامکان ماندم

به بازگشت رفیقان امیدها دارم

اگر چه خفته به دنبال کاروان ماندم

به بوی وصل گل از آشیان سفر کردم

به وصل گل نرسیدم ز آشیان ماندم

من کناره طلب را که چشم بندی کرد

که همچو نقطه پرگار در میان ماندم

چنان که معنی نازک ز نارسایی لفظ

نهفته ماند درین تنگنا چنان ماندم

نصیب کام و دهانی نگشت میوه من

چو بار سرو درین باغ و بوستان ماندم

ز گل نسیم سبکدست دفتری وا کرد

که من خموش چو سوسن به صد زبان ماندم

برای زاد سفر نه حضور خاطر بود

اگر دو روز درین تیره خاکدان ماندم

غرور جمع روان شد راه توفیق است

گذشتم از دو جهان تا ز کاروان ماندم

ز فکر جسم نپرداختم به جان صائب

ز صد شکار به یک مشت استخوان ماندم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

ز سادگی است تمنای سود ازین مردم

که شد به خاک برابر وجود ازین مردم

بغیر آبله دل که غوطه زد در خون

کدام عقده مشکل گشود ازین مردم

زمین شور کند تلخ آب شیرین را

ببر علاقه پیوند زود ازین مردم

بغل گشایی جان بود پیش تیغ اجل

گشایشی که مرا رو نمود ازین مردم

درین قلمرو آفت قدم شمرده گذار

که دام مکر بود تار و پود ازین مردم

ز خون تشنه لبان است موج بحر سراب

مرو ز راه به محض نمود ازین مردم

پلی است آن طرف آب پیش بینایان

دو تا شدن به رکوع و سجود ازین مردم

چونی ز حرص کمر بسته می دمند از خاک

چه بندها که ندارد وجود ازین مردم

به مردمی ز دد و دام مردمند جدا

چو نیست مردمی آخر چه سود ازین مردم

ز بس فتاد بر او سایه گرانجانان

چو چرخ روی زمین شد کبود ازین مردم

کسی که سر به گریبان درین زمانه کشید

یقین که گوی سعادت ربود ازین مردم

مرا چون صورت دیوار در بهشت افکند

به گل زدن در گفت و شنود ازین مردم

کجاست برق جهانسوز نیستی صائب

که شد سیاه جهان وجود ازین مردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

منم که از جگر لاله داغ می دزدم

فروغ از گهر شب چراغ می دزدم

به نیم جنبش ابرو خموش می گردم

به یک نسیم نفس چون چراغ می دزدم

اگر به مجلس می صد حدیث تلخ رود

به زیرلب همه را چون ایاغ می دزدم

سراغ می کنم از مردمان نشان ترا

دگر ز رشک نشان از سراغ می دزدم

ز داغ بی نمکی چند زخم من سوزد

ز بزم عشق نمکدان داغ می دزدم

دماغ نکهت تند نسیم زلف کراست

ز بوی سیب زنخدان دماغ می دزدم

دگر عجب گل داغی به دستش افتاده است

ز صائب این گهر شب چراغ می دزدم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

ادب گذشته بر روی یکدیگر دستم

وگرنه همچو صدف نیست بی گهر دستم

تهی شود به لبم نارسیده رطل گران

ز بس که ریشه دوانده است رعشه در دستم

جدا چودست سبو از سرم نمی گردد

ز بس به فکر تو مانده است زیر سردستم

گره زکار دو عالم گشودن آسان است

نمیرود پی این کار مختصر دستم

کنون که شمع برون آمده است از فانوس

زبال و پر کف خاکستری است در دستم

ز آب گوهر من روی عالمی تازه است

چو خاک اگر چه تهی مانده از گهر دستم

به فکر مور میانی فتاده ام صائب

عجب رگی ز سخن آمده است در دستم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

مرا که هست به دل کوه آهن از مردم

سبک چگونه توانم گذشتن از مردم

هزار رنگ گل از خار پای خود چینند

جماعتی که نخواهند سوزن از مردم

به چار موجه رد و قبول تن در ده

ترا که نیست میسر گسستن از مردم

تو آن زمان سر عیار پیشگان باشی

که خویش را بتوانی ربودن از مردم

به چشم بسته گل از خار می توان چیدن

به اعتزال توان طرف بستن از مردم

اگرنه تیرگی آرد طمع چرا سایل

چراغ می طلبد روز روشن از مردم

برآورند سر از جیب آسمان صائب

جماعتی که کشیدند دامن از مردم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

ز بیغمی نه ز مطرب ترانه می طلبم

برای گریه چو طفلان بهانه می طلبم

شده است سنگ نشان دل ز بی پر و بالی

ز آه سوختگان تازیانه می طلبم

سیاه کاسه فتاده است چشمه حیوان

ز عشق زندگی جاودانه می طلبم

نظر به عالم غیب است گوشه گیران را

ز خال کنج لب یار دانه می طلبم

ربوده است ز من شوق خاکبوس قرار

اگر چو موج ز دریا کرانه می طلبم

ز ریگ روغن بادام چشم می دارم

مروت از دل اهل زمانه می طلبم

دهان تیشه فرهاد شد به خون شیرین

هنوز مزد ازین کارخانه می طلبم

گهر به گرد یتیمی نمی رسد اینجا

من از محیط محبت کرانه می طلبم

کجاست پله آزادی و گرفتاری

حضور کنج قفس ز آشیانه می طلبم

نمی رسد به هدف تیر کج به هیچ نشان

همان ز ساده دلی من نشانه می طلبم

نصیب خانه خرابان نمی شود صائب

گشایشی که من از کنج خانه می طلبم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5006783
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث