به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ما لب خشک قناعت لب نان می دانیم

دست شستن ز طمع آب روان می دانیم

دل نبندیم به اسباب سبکسیر جهان

بادپیمایی اوراق خزان می دانیم

در تماشاگه این معرکه طفل قریب

هر که پوشد نظر، از دیده و ران می دانیم

چیده ایم از دو جهان دامن الفت چون سرو

هر که از ما گذرد آب روان می دانیم

بهر برداشتن از خاک مذلت ما را

هر که قد راست کند تیر و سنان می دانیم

فکر در عالم حیرانی ما محرم نیست

خامشی را ز پریشان سخنان می دانیم

چه فتاده است برآییم چو یوسف از چاه

ما که خود را به زر قلب گران می دانیم

حسن از پرده محال است که آید بیرون

روی چون آینه را به آینه دان می دانیم

هر که سنگ ره ما گرمروان می گردد

در بیابان طلب، سنگ فسان می دانیم

سنگ اگر بر سر دیوانه ما می بارد

صائب از بیخبری رطل گران می دانیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

خیز جان در ره صاحب نفسی افشانیم

مگر از سینه غبار هوسی افشانیم

سرو را نیست جز دست فشاندن باری

ما چه داریم که در پای کسی افشانیم

نیست در طالع ما جرأت دامنگیری

مشت خاکی به ره دادرسی افشانیم

هوس محمل لیلی گرهی بربادست

ما که جان را به نوای جرسی افشانیم

شکری را که به شیرینی جان می گیرند

چه ضرورست به کام مگسی افشانیم

شرم داریم که بال چمن آلوده خویش

غوطه نا داده به خون در قفسی افشانیم

چه بود خرده جان پیش زر گل صائب

به که جان در قدم خار و خسی افشانیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

چند در پرده دل باده گلنار زنیم

ای خوش آن روز که می بر سر بازار زنیم

چه کند با دل دریایی ما عشق مجاز

چه قدر جوش به یک مشت خس و خار زنیم

نشد از سبحه و زنار گشادی ما را

دست چون زلف مگر بر کمر یار زنیم

سایه با شهپر اقبال هما گستاخ است

خیز تا دست در آن طره طرار زنیم

بیشتر زان که گذاریم درین راه قدم

گوهر آبله را بر محک خار زنیم

چون سررشته آهنگ به دست دگری است

تا به کی ناخن بیهوده بر این تار زنیم

دل پریشان و پریشانتر ازو زلف حواس

به چه جمعیت خاطر در گفتار زنیم

سخت ازین عالم افسرده به تنگ آمده ایم

نان خود چند چو خورشید به دیوار زنیم

دهن تیشه فرهاد به خون شیرین شد

به چه امید دگر تیشه به کهسار زنیم

تا گشودیم نظر، رزق فنا گردیدیم

چون شکوفه به زمین پیش که دستار زنیم

رشته جاذبه مهر به خاک افتاده است

چند چون شبنم گل خیمه به گلزار زنیم

صائب این آن غزل مرشد روم است که گفت

خاک در دیده این عالم غدار زنیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

گر چه از طول امل پا به سلاسل داریم

همچنان چشم امید از کشش دل داریم

پای ما بر سر گنج و ز پریشان نظری

چشم بر کاسه دریوزه سایل داریم

نیست چون ریگ روان در دل ما فکرمقام

ما ز آهسته روی راحت منزل داریم

به چه جرأت نفس تند برآریم از دل

ما که آیینه روی تو مقابل داریم

به فرو رفتن ازین بحر توان شد به کنار

ما ز کوته نظری چشم به ساحل داریم

می زند موج پریزاد ز حق عالم و ما

دیو در شیشه ز اندیشه باطل داریم

زان همه تخم امیدی که فشاندیم به خاک

کف افسوسی ازین مزرعه حاصل داریم

چون صدف لب چه گشاییم به نیسان صائب

ما که گنج گهر از آبله دل داریم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

هر چه احسان تو داده است به ما آن داریم

ما چه داریم ز خود تا ز تو پنهان داریم

می رسد واجبی ما ز نهانخانه غیب

ما چه شرمندگی از عالم امکان داریم

چشم رغبت نگشاییم به سی پاره ماه

در نظر روی تو پیوسته چو قرآن داریم

تیرباران حوادث قفس ما نشود

دل شیریم، چه پروای نیستان داریم

خس بازیچه دریا، دل هشیاران است

ما که مستیم چه اندیشه ز طوفان داریم

گر قفس ز آهن و فولاد بود می شکنیم

طوطیانیم که رو در شکرستان داریم

دست در دامن ما زن که چو سیلاب بهار

از خرابات جهان روی به عمان داریم

داغ عشق تو ز اندازه ما افزون است

دستی از دور بر این آتش سوزان داریم

دست کوتاه ز دامان گل و پا در گل

حال خار سر دیوار گلستان داریم

خیمه در مصر چو پیراهن یوسف زده ایم

جلوه ها در نظر مردم کنعان داریم

زنگیان دشمن آیینه بی زنگارند

به کز این تیره دلان آینه پنهان داریم

رزق دست و دهن ما ز سر خوان فلک

پشت دستی است که پیوسته به دندان داریم

گر چه از تنگدلانیم به ظاهر صائب

چه فضاها که درین گوشه زندان داریم

روزی ما نبود غیر دل ما صائب

خبر از عاقبت نعمت الوان داریم

صائب این آن غزل عارف روم است که گفت

چه غم از زر نبود، چون مدد از کان داریم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

گر چه پیریم تمنای جوانی داریم

نوبهاری به ته برگ خزانی داریم

ما اگر هیچ نداریم درین عبرتگاه

لله الحمد که چشم نگرانی داریم

مست خوابیم اگر مست می ناب نه ایم

عوض رطل گران، خواب گرانی داریم

گر چه هموار نماییم به ظاهر چون ابر

در سفرها نفس برق عنانی داریم

چهره زرد سپند نظر بدبین است

ورنه در پرده دل لاله ستانی داریم

می چریم این که درین دشت به غفلت شب و روز

می توان یافت که ما نیز شبانی داریم

دامن افشان مگذر از در غمخانه ما

که بر آتش دل خونابه چکانی داریم

صائب اظهار غم و شادی خود بی ظرفی است

ورنه ما نیز بهاری و خزانی داریم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیم

شب سیه مست فنا بود که هشیار شدیم

پای ما نقطه صفت در گرو دامن بود

به تماشای تو سرگشته چو پرگار شدیم

به شکار آمده بودیم ز معموره قدس

دانه خال تو دیدیم گرفتار شدیم

در کف عقل کم از قطره شبنم بودیم

کاوشی کرد جنون قلزم زخار شدیم

پای زنگار بر آیینه ما می لغزد

صیقلی بس که از آن آینه رخسار شدیم

نرود دیده شبنم به شکر خواب بهار

عبث افسانه طراز دل بیدار شدیم

خانه پردازتر از سیل بهاران بودیم

لنگر انداخت خرد، خانه نگهدار شدیم

چون مؤذن سر تسبیح شماران بودیم

گردشی کرد فلک، رشته ز تار شدیم

جان به تاراج دهد خدمت سی روزه عشق

قوت طالع ما بود که بیمار شدیم

عالم بیخبری طرفه بهشتی بوده است

حیف و صید حیف که ما دیر خبردار شدیم!

صائب از کاسه دریوزه ما ریزد نور

تا گدای در شه قاسم انوار شدیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

گر چه از وعده احسان فلک پیر شدیم

نعمتی بود که از هستی خود سیر شدیم

نیست زین سبز چمن کلفت ما امروزی

غنچه بودیم درین باغ که دلگیر شدیم

حرص در آخر پیری کمر ما را بست

با قد همچو کمان همسفر تیر شدیم

گر چه از کوشش تدبیر نچیدیم گلی

اینقدر بود که تسلیم به تقدیر شدیم

شست آن روز قضا دست ز آبادی ما

که گرفتار به آب و گل تعمیر شدیم

استخوان سوخته ای بود شب هستی ما

دامن صبح گرفتیم طباشیر شدیم

دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را

شد جهان پیر همان روز که ما پیر شدیم

تن ندادیم به آغوش زلیخای هوس

راضی از سلسله زلف به زنجیر شدیم

می چکید از لب ما شیر ز طفلی چون صبح

کزدم گرم چو خورشید جهانگیر شدیم

تنگ شد شهر چون مجنون ز ملامت بر ما

آخر از زخم زبان در دهن شیر شدیم

سالها گرد سر سرو چو قمری گشتیم

تا سزاوار به یک حلقه زنجیر شدیم

ناز یوسف ز سیه رویی خود چون نکشیم

ما که شایسته عفو از ره تقصیر شدیم

صلح گردیم به یک نقش ز نقاش جهان

محو یک چهره چو آیینه تصویر شدیم

گره خاطر صیاد ز دام افزون است

منت ما بود درین بادیه نخجیر شدیم

گر چه اول مس ما قابل اکسیر نبود

آنقدر سعی نمودیم که اکسیر شدیم

جز ندامت چه بود کوشش ما را حاصل

ما که در صبحدم آماده شبگیر شدیم

صائب آن طفل یتیمیم در آغوش جهان

که به دریوزه به صد خانه پی شیر شدیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

خواب سنگینی از افسانه غفلت داریم

قطره ای چشم از آن ابر مروت داریم

سادگی بین که به این روی سیه چون دل شب

از دعای سحر امید اجابت داریم

عذر عصیان نتوان خواست به این عمر قلیل

نیست از غفلت اگر فکر اقامت داریم

در قیامت چه خیال است که گردیم سفید

از سیه رویی خود بس که خجالت داریم

کوه از سیل حوادث به کمر می لرزد

ما همان پشت به دیوار فراغت داریم

گوشه ای کو که چو قرآن دل ما جمع کند

دل سی پاره ای از حلقه صحبت داریم

شمع روشن گهران را غم سربازی نیست

جای سیلی به رخ از دست حمایت داریم

دل ما سوختگان را زده شیرینی جان

دم آبی طمع از تیغ شهادت داریم

برنگرداند اگر حسن غیور تو ورق

صبر بر وعده دیدار قیامت داریم

خجلت بی ثمری مانع دیوانه ماست

صائب اندیشه گر از سنگ ملامت داریم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

چشم امید به مژگان تر خود داریم

روی خود تازه به آب گهر خود داریم

صحبت ما به نگهبانی دم می گذرد

تیغ بر کف همه جا پشت سر خود داریم

منت پرتو خورشید و پر کاه یکی است

ما که شمعی چو فروغ گهر خود داریم

به گل ابر بهاران نبود دهقان را

این امیدی که به دامان تر خود داریم

نیست بر ناخن ما نقش در آزاری مور

هر چه داریم به لخت جگر خود داریم

قاصد و نامه نباشد سفر عنقا را

گوش بیهوده به راه خبر خود داریم

چیست فردوس که در دیده ما جلوه کند

ما گمانها به غرور نظر خود داریم

گوشه دامن خالی است، که چشمش مرساد!

آنچه از توشه ره بر کمر خود داریم

ما و اندیشه دستار، خدا نپسندد!

به سر دوست اگر فکر سر خود داریم

از عنانداری برق آبله زد دست سحاب

چون عنان دل عاشق سفر خود داریم

خشک گردید و نشد طفلی ازو شیرین کام

خجلت از نخل دل بی ثمر خود داریم

زانهمه قصر که کردیم بنا، قسمت ما

خشت خامی است که در زیر سر خود داریم

خضر این بادیه دنبال خبر می گردد

چه خبر ما ز دل بیخبر خود داریم

پایه حسن توسهل است گر از ماه گذشت

بیش از ین فیض گمان با نظر خود داریم

شعله از عاقبت سیر شرر بیخبرست

چه خبر ما ز دل نو سفر خود داریم

از غباری که ربودیم ز جولانگاهش

منت روی زمین بر نظر خود داریم

صائب آن روز سیه باد که روشن سازیم

برق آهی که نهان در جگر خود داریم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5006791
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث