به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دلم ز پاس نفس تار می شود چه کنم

وگرنه نفس کشم افگار می شود چه کنم

اگر ز دل نکشم یک دم آه آتشبار

جهان به دیده من تار می شود چه کنم

چو ابر منع من از گریه دور از انصاف است

دلم ز گریه سبکبار می شود چه کنم

به درد ساختن من ز بی علاجی نیست

دم مسیح به من بار می شود چه کنم

ز حرف حق لب از آن بسته ام که چون منصور

حدیث راست مرا دار می شود چه کنم

اگر ز دل سخن راست بر زبان آرم

پی گزیدن من مار می شود چه کنم

ز دوستان گله من ز تنگ ظرفی نیست

ز درد حوصله سرشار می شود چه کنم

نخوانده بوی گل آید اگر به خلوت من

ز نازکی به دلم بار می شود چه کنم

بر آبگینه من بار نیست خاکستر

ز روشنی دل من تار می شود چه کنم

توان به دست و دل از روی یار گل چیدن

مرا که دست و دل از کار می شود چه کنم

گرفتم این که حیا رخصت تماشا دارد

نگاه پرده دیدار می شود چه کنم

درین حدیقه به غفلت نفس کشد هر کس

دل چو آینه ام تار می شود چه کنم

نفس درازی من نیست صائب از غفلت

دلم گشوده ز گفتار می شود چه کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

چه دست در خم آن زلف دلنواز کنم

به ناخنی که ندارم چه عقده باز کنم

ببین چه ساده دل افتاده ام که می خواهم

ترا به نیم دل از خلق بی نیاز کنم

مرا که هر مژه در عالمی است پا در گل

نظر به شاهد وحدت چگونه باز کنم

فروغ عاریتی آنقدر گزیده مرا

که همچو شمع زبان در دهان گاز کنم

یکی هزار شود قطره چون به بحر رسید

چرا مضایقه جان به دلنواز کنم

مرا که نیست دلی، چون حضور دل باشد

مرا که نیست نیازی چرا نماز کنم

من آنچه می کشم از خویش می کشم صائب

چگونه از خودی خویش احتراز کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

بر آن سرم که وطن در دیار خویش کنم

تأملی که ندارم به کار خویش کنم

کنم چو صیقل فولاد، رویی از آهن

جلای آینه پر غبار خویش کنم

نهم چو آینه روز شمار را در پیش

شمار معصیت بی شمار خویش کنم

به گوش تا نرسیده است بانگ طبل رحیل

ز جای خیزم و سامان کار خویش کنم

ز چشم عیب شناسان نگاه وام کنم

نظر به روز خود و روزگار خویش کنم

عنان کشم ز پی لشکر شکسته خلق

چو گرد، سر ز پی شهسوار خویش کنم

به کار خویش ببندم حواس را هر یک

نظام کارکنان دیار خویش کنم

میان خدمت میر و وزیر بگشایم

همین ملازمت کردگار خویش کنم

به عرصه تا محک امتحان نیامده است

علاج این زر ناقص عیار خویش کنم

کنم ز سنگ بنا، خانه ای به رنگ صدف

حمایت گهر آبدار خویش کنم

چو شمع، خلوت فانوسی اختیار کنم

غذای خویش ز جسم نزار خویش کنم

به بوی سیب قناعت کنم ز باغ جهان

لباس خویش چو به از غبار خویش کنم

به خون دل ز می لاله گون بشویم دست

به اشک تلخ علاج خمار خویش کنم

دگر سیاه نسازم نظر به هیچ کتاب

نظر به دفتر لیل و نهار خویش کنم

به نان خشک قناعت کنم ز ناز و نعیم

لبی تر ا ز مژه اشکبار خویش کنم

چو خار خشک بسازم به برگ بی برگی

خزان سرد نفس را بهار خویش کنم

برون کنم ز جگر خار خار گلشن را

نظاره جگر داغدار خویش کنم

دل رمیده خود را به حیله سازم رام

شکار خلق گذارم، شکار خویش کنم

به هر فسرده نفس عرض گفتگو ندهم

نثار سوخته جانان شرار خویش کنم

بس است آنچه به غفلت گذشته است از عمر

گذشته را سبق روزگار خویش کنم

قدم ز گوشه عزلت برون نهم وقتی

که نقد هر دو جهان در کنار خویش کنم

ز دامن طلب آن روز دست بردارم

که دست تنگ در آغوش یار خویش کنم

چو بوی سوخته ای در جهان نمی یابم

ز خلق رو به دل داغدار خویش کنم

کمین دشمن دانا، مربی مردست

نظر ز روی عداوت به کار خویش کنم

چو نیست آب مروت به چشم خلق، آن به

که تازه روی خود از جویبار خویش کنم

علاج سیل حوادث جز این نمی دانم

که خاکساری خود را حصار خویش کنم

اسیر کشمکش جلوه های تقدیرم

کجاست فرصت آنم که کار خویش کنم

جواب آن غزل اوحدی است این صائب

که او شمار خود و من شمار خویش کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم

دلم نمی دهد این صفحه را سیاه کنم

نه آه بر لب و نه گریه در نظر دارم

چسان نگاه بر رخسار صبحگاه کنم

هزار رنگ گل داغ در بغل دارم

نه لاله ام که همین صفحه ای سیاه کنم

دوبار برخ او دیدن از مروت نیست

تمام عمر چو آیینه یک نگاه کنم

مرا به گوشه چشم ترحمی دریاب

که نیست طاقت آنم که نیم آه کنم

به سد آهن اگر کار آه من افتد

به نیم آه برابر به خاک راه کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

اگر چه با گل دمساز می شود شبنم

چو صبح شد به فلک بار می شود شبنم

درین حدیقه زنگار گون نمی ماند

به وصل مهر سرافراز می شود شبنم

اگر ز دامن گل تکیه گاه سازندش

چو بوی گل به هوا باز می شود شبنم

درون دیده خورشید جای خود دیده است

که زود خانه برانداز می شود شبنم

صفای دل به کف آور کز این ره روشن

سبک به عالم آغاز می شود شبنم

ز جمع کردن دامن بود ز هر خس و خار

که بر فلک به یک انداز می شود شبنم

سحر به سیر چمن رو که چون هوا شد گرم

نهفته چون گهر راز می شود شبنم

ز پرده خیرگی عشق چون برون آید

به آفتاب نظرباز می شود شبنم

چه پابه دامن غفلت کشیده ای صائب

قرین مهر به پرواز می شود شبنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم

تمام چشم ز شوق فنای خویشتنم

ره گریز نبسته است هیچ کس بر من

اسیر بند گران وفای خویشتنم

به بی نیازی من ناز می کند همت

توانگر از دل بی مدعای خویشتنم

ز دستگیری مردم بریده ام پیوند

امیدوار به دست دعای خویشتنم

به پاره دل خود می کنم چو غنچه مدار

رهین منت برگ و نوای خویشتنم

چرا ز غیر شکایت کنم، که همچو حباب

همیشه خانه خراب هوای خویشتنم

سفینه در عرق شرم من توان انداخت

ز بس که منفعل که کرده های خویشتنم

ز بند خصم به تدبیر می توان جستن

مرا چه چاره که زنجیر پای خویشتنم

گرفت تاج زر از آفتاب شبنم و من

همان ز پستی طالع به جای خویشتنم

به جای خویش نبودم چو جابجا بودم

کنون که در همه جایم به جای خویشتنم

به اعتبار جهان نیست قدر من صائب

عزیز مصر وجود از نوای خویشتنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

چگونه توبه ز می موسوم بهار کنم

من آن نیم که پشیمانی اختیار کنم

خوش آن که روز شب خود ز روی یار کنم

شبی به روز در آن زلف مشکبار کنم

مروت است که بوسد لب تو ساغر و من

ز دور بوسه بر آن لعل آبدار کنم

شبی چو روز قیامت دراز می خواهم

که بیحساب ترا یک به یک شمار کنم

خمار آن لب میگون به می نمی شکند

چه لازم است که خون در دل خمار کنم

ز آفتاب به چشم من آب می گردد

چگونه خیره نظر بر جمال یار کنم

حجاب جوهر آیینه می شود صیقل

چسان مطالعه آن خط غبار کنم

به بوسه تلخی هجران نمی رود ز مذاق

به حرف چون ز لب یار اختصار کنم

طراوت تو ز آب مستغنی است

دو چشم خود به چه امید اشکبار کنم

فغان که نیست مرا عمر جاودان چون خضر

که حلقه حلقه آن زلف را سرشمار کنم

مرا غرض ز عنانداری حیات این است

که در رکاب تو این نیم جان نثار کنم

چنان ربوده ز من شوق دیدن تو قرار

که چشم بسته ز خلد برین گذار کنم

حذر ز صبح قیامت ندارد آن کافر

سفید چشم چه در راه انتظار کنم

یسر نیامده ایام عمر، می خواهم

شبی به روز در آن زلف مشکبار کنم

ز چشم او به نگاهی ز دور خرسندم

من آن نیم که غزال حرم شکار کنم

ز اشک و آه نگردید مهربان صائب

دگر چه با دل سنگین آن نگار کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

منم که قیمت یاقوت داغ می دانم

سرشک را گهر شبچراغ می دانم

نمی دهم به دو عالم جنون یکدمه را

ستاره سوخته ام قدر داغ می دانم

چه لازم است به جام آشنا کنم لب را

نمک فشانی شور دماغ می دانم

ز پر شکستگیم بر ستم دلیر مشو

که راه رخنه دیوار باغ می دانم

ستاره ریزی کلک سیه زبان صائب

ز فیض خوردن دود چراغ می دانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

منم که مصرف نقد نگاه می دانم

به روی خوب ندیدن گناه می دانم

اگر چه شد تنم از داغ عشق لاله ستان

هنوز دعوی خود بی گواه می دانم

فتادگی است در آیین من پرستش حق

زمین میکده را خانقاه می دانم

کمند شوخی این ره چنان ربوده مرا

که گر به کعبه رسم سنگ راه می دانم

به حرفهای سبک قیمت مرا مشکن

که کوه درد ترا کم ز کاه می دانم

چنان زلف به چشمم جهان سیاه شده است

که آه را نفس صبحگاه می دانم

اگر چه مسند عزت به من قرار گرفت

هنوز یوسف خود را به چاه می دانم

ز عجز دشمن خونخوار می شود گستاخ

سبک عنانی برق از گیاه می دانم

توجهی که ترا در شکست دلها هست

ز بر شکستن طرف کلاه می دانم

همان ز مشق گنه دست بر نمی دارم

اگر چه نامه خود را سیاه می دانم

گناه را چو شفیعان عزیز می دارم

ز بس که عفو تو عاشق گناه می دانم

از آن چو آبله پیچیده ام به دامن پای

که گل به خار زدن را گناه می دانم

به رشته نگه آن کس که می کشد صائب

بغیر گوهر عبرت، گناه می دانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

ستاره سوخته آتشین عذارانم

چو داغ لاله سیه روز نوبهارانم

به پاک چشمی من شبنمی ندارد باغ

ز دست هم بربایند گلعذارانم

ز مشت خار و خس من سفر نمی آید

مگر به بحر برد سیل نوبهارانم

مرا به حلقه اطفال رهنما گردید

که شیشه بارم و مشتاق سنگبارانم

ربوده است ز من اختیار، جذبه بحر

عنان گسسته تر از رشته های بارانم

چو داغ لاله به خون گر چه روی خود شستم

درین حدیقه هنوز از سیاهکارانم

هزار مرحله دارم به آن رمیده غزال

اگر چه قافله سالار بیقرارانم

اگرچه تخته مشتی حوادث فلکم

گشاده روی تر از شام روزه دارانم

بشوی دست ز تعمیر من که چون مجنون

خراب کرده جولان نی سوارانم

چو از هزار یکی ناله ام به گل نرسد

ازین چه سود که سر حلقه هزارانم

همان که داده غمم غمگسار خواهد شد

اگر به غم بگذراند غمگسارانم

به گرد من نرسد سیل خوش عنان صائب

که من گداخته آتشین عذارانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:57 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5005991
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث