به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از موج اشک، کام نهنگ است مسکنم

وز برق آه، دیده شیرست روزنم

پرواز من به شهپر سنگ ملامت است

در دست روزگار همانا فلاخنم

سیل فنا مرا نتواند ز ریشه کند

آویخت بس که خار علایق به دامنم

نخل صنوبرم که درین باغ دلفریب

خوشوقت می شوند حریفان ز شیونم

چون عنبرست خامی من به ز پختگی

خجلت کشد رسیدگی از نارسیدنم

پروای باد صبح ندارد چراغ من

چون آه، زنده کرده، دلهای روشنم

در خواب ناز بود نسیم سحرگهی

در فرصتی که بود دماغ شکفتنم

با این برهنگی که مرا نیست رشته ای

در پای هر که می شکند خار، سوزنم

از بس که در نیام خموشی نهفته ماند

زنگار بست تیغ زبان همچو سوسنم

چون بوی گل که می شود افزون ز برگ خویش

بی پرده گشت راز من از پرده بستنم

از میوه بهشت مرا بی نیاز کرد

دندان به پاره های دل خود فشردنم

آن گلشن همیشه بهارم که ره نیافت

از جوش گل خزان حوادث به گلشنم

از شش جهت اگر چه گرفتند راه من

نتوان گرفت دامن از خویش رفتنم

کو سیل اشک تا برد از جای خود مرا؟

کز باد آه پاک نگردید خرمنم

گردید کوه طاقت من پایدارتر

چندان که تیغ و تیر شکستند در تنم

دارد زبان به دشمن من تیغ من یکی

در راه زخم، دام کشیده است جوشنم

در طینت ملایم من نیست سرکشی

باریکتر ز موی میان است گردنم

صائب تلاش گلشن فردوس می کنم

چون خار و خس اگر چه سزاوار گلخنم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

چون نیست پای آن که ز عالم بدر زنم

دستی به دل گذارم و دستی به سر زنم

گر می زنم به هم کف افسوس دور نیست

بال و پرس نمانده که بر یکدگر زنم

اکنون که تیغ من سپر و تیر شد کمان

دستی مگر به ترکش آه سحر زنم

ای سرو خوش خرام ز پیش نظر مرا

چندان مرو که دامن جان بر کم زنم

از گریه شمرده من شد جهان خراب

ای وای اگر به آبله ها نیشتر زنم

در زیر چرخ سعی به جایی نمی رسد

در تنگنای بیضه چه بیهوده پر زنم؟

از چشم بد چکیده الماس می شود

از گریه مشت آبی اگر بر جگر زنم

هر چند طوطیم، علف تیغ می شوم

از هر کجا چو سبزه بیگانه سر زنم

صائب هزار نیش ز هر خار می خورم

در راه عشق گامی اگر بیخبر زنم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

کو ناخنی که رخنه به داغ جگر کنم؟

این خون گرم را هدف نیشتر کنم

نه سجده ای به جبهه و نه بوسه ای به لب

از آستان او به چه سامان سفر کنم؟

چون تیغ آبدار رود در گلوی من

گر بی لبت به آب خضر کام ترکنم

پروانه نیستم که به یک بال سوختن

معشوق را حواله به آه سحر کنم

از باغ رفتنم نه ز بیمهری گل است

چندان دماغ نیست که با گل بسر کنم

در کار عشق سعی مرا دست دیگرست

صد نخل شعله سبز ز تخم شرر کنم

آن به که از میان نبرم داغ لاله را

از باطن سیاه زبانان حذر کنم

چون شوق را به حرف تسلی کنم ز تو؟

چون تشنگی علاج به آب گهر کنم؟

صائب سرم چو گرم شود از می صبوح

خورشید را ز خنده مستانه تر کنم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

 

دل را ز جوش گریه نگردید تاب کم

زور شراب عشق نگردد ز آب کم

بی داغ عشق پختگی از دل طمع مدار

خام است میوه ای که خورد آفتاب کم

آتش حریق بال سمندر نمی شود

مستور را ز باده نگردد حجاب کم

از وعده دروغ، دلی شاد کن مرا

هر چند تشنگی نشود از سراب کم

می خار خار آن لب میگون ز دل نبرد

شوق لقای گل نشود از گلاب کم

کوته ز پیچ و تاب شود گر چه رشته ها

طول امل نمی شود از پیچ و تاب کم

صد بار اگر شکسته مه را کند درست

یک ذره روشنی نشود ز آفتاب کم

صائب ز رستخیز چه غم راست خانه را؟

اندیشه از حساب کند خود حساب کم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

تیغ برهنه را به بغل تنگ می کشم

چون ساغری ز باده گلرنگ می کشم

شبدیز عقل ترک حرونی نمی کند

گلگون باده را به ته تنگ می کشم

خال تو سنگ کم به ترازوی من نهاد

من هم متاع دل به همین سنگ می کشم!

قرب مکان تسلی عاشق نمی دهد

در پای ناقه ناله به فرسنگ می کشم

آتش ز چشم تیشه فرهاد می جهد

هر ناخنی که بر جگر سنگ می کشم

صائب خمار زور چو می آورد به من

مینای باده را به بغل تنگ می کشم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

از فکر خلق عشق خدا کرد فارغم

این درد از هزار دوا کرد فارغم

هر چند سوخت تخم مرا عشق، خوشدلم

کز خار نشو و نما کرد فارغم

قد تو از قیامت نقدی که جلوه داد

از انتظار روز جزا کرد فارغم

شادم به غنچه دل مشکل گشای خویش

کز منت نسیم صبا کرد فارغم

چون مغز بی حجاب برون آمدم ز پوست

عشق یگانه از دو سرا کرد فارغم

حیرانیی که شد ز محبت مرا نصیب

از امتیاز درد و دوا کرد فارغم

صحرا به من ز راهنما تنگ گشته بود

آوارگی ز راهنما کرد فارغم

شکر خدا که دیدن آن لعل آبدار

ازناز خشک آب بقا کرد فارغم

مشرب درین جهان ندهد گر نتیجه ای

این بس که از عصا و ردا کرد فارغم

دریافتم حقیقت دنیای پوچ را

دل زین سراب آب نما کرد فارغم

صائب ربود جاذبه دل مرا ز خلق

زین همرهان آبله پا کرد فارغم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

 

سرگرم عشقم از غم دستار فارغم

از کفر و دین و سبحه و زنار فارغم

در سینه لاله زار تجلی رسانده ام

از جلوه دو روزه گلزار فارغم

خاک وجود خویش رسانیده ام به آب

از ناز ابر و قلزم زخار فارغم

آفاق را ز رخنه دل سیر می کنم

از قبض و بسط دیده خونبار فارغم

رد و قبول خلق به یک سو نهاده ام

ز اقرار این گروه چو انکار فارغم

جغد و هماست در نظرم مرغ یک قفس

ز اقبال بی نیازم و ز ادبار فارغم

دانسته ام که دزد من از خانه من است

از پستی و بلندی دیوار فارغم

با نور آفتاب چو شبنم سفر کنم

از سنگ راه و کشمکش خار فارغم

راضی شوم به قیمت دل خاک اگر دهند

ز اندیشه کسادی بازار فارغم

مانند سرو و بید درین بوستانسرا

با برگ خویش ساخته از بار فارغم

شکر خدا که کار جگر خوار عشق را

جایی رسانده ام که زهمکار فارغم

دانسته ام شفا و مرض از دکان کیست

صائب ز نسخه بندی عطار فارغم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

از روی نرم سرزنش خار می کشم

چون گل ز حسن خلق خود آزار می کشم

آزاده ام، مرا سرو برگ لباس نیست

از مغز خود گرانی دستار می کشم

هر چند شمع راهروانم چو آفتاب

از احتیاط دست به دیوار می کشم

آیینه پاک کرده ام از زنگ قیل و قال

از طوطیان گرانی زنگار می کشم

جان می رسد به لب من شیرین کلام را

تا حرف تلخی از دهن یار می کشم

نازی که داشتم به پدر چون عزیز مصر

در غربت این زمان ز خریدار می کشم

مژگان صفت به دیده خود جای می دهم

از پای هر که در ره او خار می کشم

از بس به احتیاط قدم می نهم به خاک

دست نوازشی به سر خار می کشم

بی پرده تر چو بوی گل از برگ می شود

هر چند پرده بر رخ اسرار می کشم

صائب به هیچ دل نبود دیدنم گران

بار کسی نمی شوم و بار می کشم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

اول سری به رخنه دیوار می کشم

دیگر به آشیانه خود خار می کشم

سوزن تمام چشم شد از انتظار و من

با ناخن شکسته ز پا خار می کشم

چون زاهدان به مهره گل دل نبسته ام

از سبحه بیش غیرت ز نار می کشم

امسال خنده ام نه چو گل از ته دل است

خمیازه بر شکفتگی پار می کشم

از خار خار تیغ به تن پوست می درد

از خون فزون ز نیشتر آزار می کشم

دارم به هر دو دست دل نازک ترا

از موم گرد آینه دیوار می کشم

در حلقه جنون به چه رو سر درآورم؟

داغم به فرق و منت دستار می کشم

در حلقه جنون به چه رو سر درآورم؟

داغم به فرق و منت دستار می کشم

با شانه دست کرده یکی در شکست من

دست از میان طره طرار می کشم

آیینه ام، به جامه خاکستری خوشم

از بخت سبز زحمت زنگار می کشم

صائب ز کوچه گردی زلف آمدم به تنگ

خود را به گوشه دهن یار می کشم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

 

از زلف او چگونه دل ناتوان کشم؟

در دست دیگری است عنانم چسان کشم؟

مرکز شود ز تنگی دل در نظر مرا

خود را اگر به دایره لامکان کشم

دامان برگ گل نه به اندازه من است

خاری به آشیان مگر از گلستان کشم

از رشته سخن، به سخن واشود گره

حرف از زبان او به کدامین زبان کشم؟

از بیم چشم، چون گل رعنا درین چمن

بر روی نوبهار نقاب خزان کشم

چون موج در میان ز کنارم کشد محیط

هر چند خویش را به کنار از میان کشم

چون تیر کج مرا ز هدف دست کوته است

خمیازه ای ز دور مگر چون کمان کشم

گل را به بر چگونه کشم کز حجاب عشق

شرم آیدم که بوی گل از گلستان کشم

صائب ز گل چو قسمت من نیست غیر خار

بیهوده ناز خشک چه از گلستان کشم؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5005987
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث