به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تا چند پیر میکده را درد سر دهم؟

رفتم ز می قرار به خون جگر دهم

یکسر ز تاج و تخت برآیند خسروان

گر از حضور کنج قناعت خبر دهم

چون بهله باز گشت مبادا به ساعدش

روزی که دست خویش به دست دگر دهم

دل نیست وحشیی که شود رام با کسی

دیوانه را به کوچه و بازار سر دهم

بحر سخاوتم که به هر قطره وقت جوش

از موجه و حباب کلاه و کمر دهم

یوسف به سیم قلب فروش ز عقل نیست

حاشا که فیض صبح به خواب سحر دهم

نقصان نمی کند دهد آن کس که زر به زر

زان نقدجان خویش به آن سیمبر دهم

گر آسمان کند نگه تلخ سوی من

نه خرمنش به باد ز آه سحر دهم

مجنون من ز سنگ ملامت گرفته نیست

چون کبک، داد خنده به کوه و کمر دهم

چون نخل میوه دار درین بوستانسرا

بارد اگر به فرق مرا سنگ، بر دهم

در حالت خمار ندارم اگر شعور

هنگام مستی از ته دلها خبر دهم

مرگ من است صحبت تردامنان دهر

جان از برای سوختگان چون شرر دهم

بی حاصل است نخل امیدم چو بیدو سرو

صائب مگر به تربیت عشق بردهم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

سنجد کسی که باده و تریاک را به هم

نسبت کند سخاوت و امساک را به هم

پای مرا به دامن عزلت شکسته است

بسته است آن که دامن افلاک را به هم

دارم امیدها به گرستن که دست داد

از گریه خوشه های گهر تاک را به هم

پای چراغ را نبود بهره از چراغ

خصمی است بخت و شعله ادراک را به هم

غافل مشو چو لاله ز ادراک نشأتین

یک کاسه ساز باده و تریاک را به هم

عاجز ز خارزار علایق شدم، کجاست

سیلی که آرد این خس و خاشاک را به هم؟

جز زلف دلفریب، که پیوند می دهد؟

چون تار سبحه صد دل غمناک را به هم

صائب صفا کسی ز که دیگر طمع کند؟

خصمی است آب و آینه پاک را به هم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

کاری مکن که رو به در آسمان نهم

هر تیر ناله ای که بود در کمان نهم

کاری مکن که پا کشم از آستان تو

داغ صبوریی که ندارم به جان نهم

کاری مکن که بدعت وارستگی ز عشق

من در میان سلسله عاشقان نهم

کاری مکن که نیمشب از رخنه قفس

راه گریز پیش دل ناتوان نهم

کاری مکن که راز جگر سوز داغ را

با مرهم حرام نمک، در میان نهم

انصاف نیست کز چمنت بعد صد بهار

بی برگ سبزرو به در آشیان نهم

آخر چنان مکن که چو صائب ز زلف تو

دل بر گرفته رو به صف نیکوان نهم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

دست طمع ز مایده چرخ شسته ایم

از جان سخت خود به شکم سنگ بسته ایم

دامان بادبان توکل گرفته ایم

در زورق حباب به لنگر نشسته ایم

برگ خزان رسیده گلزار عالمیم

پیوند شاخسار اقامت گسسته ایم

موقوف ترکتاز نسیمی است گرد ما

بر روی برگ گل به امانت نشسته ایم

چون قطره سر به دامن دریا نهاده ایم

وز موجه تردد خاطر نرسته ایم

در بند یک اشاره موج است این طلسم

دل چون حباب بر نفس خود نبسته ایم

کیفیت از عبادت ما می چکد به خاک

در آب تلخ دامن سجاده شسته ایم

فردا به روی مصحف دل چون نگه کنیم؟

شیرازه اش به رشته زنار بسته ایم

مردم چرا به خرمن ما اوفتاده اند ؟

هرگز به سهو خاطر موری نخسته ایم

مکتوب خویش از الف آه کرده ایم

کاغذ دریده ایم و قلم را شکسته ایم

صائب به عیب خویش فتاده است کار ما

زان رو زبان زنیک و بد خلق بسته ایم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

لب چون صدف به آب گهر تر نمی کنم

گوهر به آبروی برابر نمی کنم

شاخ شکوفه ام که سبیل است سیم من

با خاک ره مضایقه زر نمی کنم

در کام بی نیازی من آب و خون یکی است

نفی خزف ز پاکی گوهر نمی کنم

نتوان به آب راند مرا همچو زاهدان

تا هست می نگاه به کوثر نمی کنم

آیینه است تخته تعلیم طوطیان

بی جبهه گشاده سخن سر نمی کنم

با سینه برهنه به مژگان دویده ام

پهلو تهی ز دشنه و خنجر نمی کنم

در کعبه دل است شب و روز روی من

چون آفتاب سجده هر در نمی کنم

از چشم اهل هند سخن آفرین ترم

چون طوطیان حدید مکرر نمی کنم

صائب ز بس به فکر دهانش فرو شدم

صبح قیامت آمد و سر بر نمی کنم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

نزدیک من میا که ز خود دور می شوم

وز بیخودی ز وصل تو مهجور می شوم

حاجت به باز کردن بند نقاب نیست

چون من کباب ازان رخ مستور می شوم

آن چشم پر خمار مرا می برد ز کار

ورنه حریف باده پر زور می شوم

نزدیکتر کند به تو پاس ادب مرا

هر چند بیشتر ز نظر دور می شوم

از آفتابروی تجلی شدم کباب

پنهان به پرده شب دیجور می شوم

بالیدنم چو ماه به امید کاهش است

در انتظار سیل تو معمور می شوم

صورت پذیر نیست ز من ناتوانتری

کز ضعف تن در آینه مستور می شوم

با گمرهی دلیل شوم خلق را به راه

کورم ولی عصاکش صدکور می شوم

کوتاه دیدگان شمرندم ز قانعان

از حرص اگر چه توشه کش مور می شوم

از دیده هر چه رفت ز دل دور می شود

من پیش چشم خلق ز دل دور می شوم

از خویش می روند چو بیخود شوند خلق

آیم به خویش من چو ز خود دور می شوم

از ساحل است لنگر من گر چه بیشتر

از یک پیاله قلزم پرشور می شوم

از بس گزیده اند مرا در لباس، خلق

عریان به سیر خانه زنبور می شوم

صائب ز چشم شور کنم زخم خود نهان

آلوده گر به مرهم کافور می شوم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

نتوان گرفت روزی هم از دهان هم

مرغان نمی کنند غلط آشیان هم

چون پل ز سیل حادثه از جا نمی روند

جمعی که بسته اند میان بر میان هم

ارباب ظلم تقویت یکدگر کنند

این فرقه اند از دل سنگین، فسان هم

در آسیا دو دانه نجوشد به یکدگر

در زیر چرخ نیست دو دل مهربان هم

چشم زمانه سیر نمی گردد از نفاق

تا خلق توتیا نکنند استخوان هم

چندان که در بساط جهان می کنم نظر

جز سنگ و شیشه نیست دو دل مهربان هم

از رنگ چهره راز مرا شرم یار یافت

دانند خوب بسته زبانان زبان هم

در روزگار حسن سلوک تو اهل نظم

صائب شدند از ته دل مهربان هم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

می می کشند لاله عذاران ز روی هم

مستند بی شراب ز جام و سبوی هم

خوبان به آشنایی هم بیوفا شدند

دلهای ساده زود پذیرند خوی هم

صاحبدلان ز ناز نسیمند بی نیاز

چون غنچه می درند گریبان به بوی هم

چون برگ گل درین چمن از پاک طینتی

پشت همند خاک نشینان و روی هم

خامان تلاش نکهت عنبر کنند و عود

تازه است مغز سوخته جانان ز بوی هم

آشفتگان که آه به هم قرض می دهند

فارغ نیند یک نفس از رفت و روی هم

با تشنگی بساز که این خشک طینتان

چینند همچو ریگ روان آبروی هم

هر چند هست خانه روشندلان جدا

چون آب می روند سراسر به جوی هم

از شرم حسن و عشق همان در دو عالمیم

ما و ترا کنند اگر روبروی هم

شکر ز بند خانه نی گو برون میا

ما را بس است چاشنی گفتگوی هم

از منت طبیب شود دردها زیاد

بیچارگان شوند مگر چاره جوی هم

صائب در بهشت برین است بی سخن

چشمی که واکنند دو یکدل به روی هم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

چون شمع چند من به زبان گفتگو کنم؟

روشندلی کجاست به جان گفتگو کنم؟

تلقین خون مرده دلم را سیاه کرد

تا چند با سیاه دلان گفتگو کنم؟

روشندلی نمانده درین باغ و بوستان

با خود مگر چو آب روان گفتگو کنم

خیزد ز شیشه خانه دل بانگ الامان

هر جا من شکسته زبان گفتگو کنم

لوح سیاه کرده پذیرای نقش نیست

چون خامه من به ساده دلان گفتگو کنم

با تیغ او که از رگ جانهاست جوهرش

چون من برای خرده جان گفتگو کنم؟

صائب ز پیچ و تاب گره می شود سخن

گاهی کز آن دهان و میان گفتگو کنم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

آغاز خط مفارقت از یار می کنم

در نوبهار پشت به گلزار می کنم

حرفی که از لب تو شنیدم چو طوطیان

روزی هزار مرتبه تکرار می کنم

بر دست کار رفته نباشد گرفت و گیر

چون بهله دست در کمر یار می کنم

هرگز به عاشقان نکند چشم نیمخواب

نازی که من به دولت بیدار می کنم

دندان مار را به نمد می توان کشید

چون گل ملایمت به خس و خار می کنم

هر نقش بد که رو دهد، از پاک گوهری

بر خویشتن چو آینه هموار می کنم

آورده ام ز هر دو جهان روی خود به دل

در نقطه سیر گردش پرگار می کنم

سنگین کند زگوش گران بار درد من

صائب به هر که درد خود اظهار می کنم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5005981
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث