به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

از زلف او چگونه دل ناتوان کشم؟

در دست دیگری است عنانم چسان کشم؟

مرکز شود ز تنگی دل در نظر مرا

خود را اگر به دایره لامکان کشم

دامان برگ گل نه به اندازه من است

خاری به آشیان مگر از گلستان کشم

از رشته سخن، به سخن واشود گره

حرف از زبان او به کدامین زبان کشم؟

از بیم چشم، چون گل رعنا درین چمن

بر روی نوبهار نقاب خزان کشم

چون موج در میان ز کنارم کشد محیط

هر چند خویش را به کنار از میان کشم

چون تیر کج مرا ز هدف دست کوته است

خمیازه ای ز دور مگر چون کمان کشم

گل را به بر چگونه کشم کز حجاب عشق

شرم آیدم که بوی گل از گلستان کشم

صائب ز گل چو قسمت من نیست غیر خار

بیهوده ناز خشک چه از گلستان کشم؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

آن بختم از کجاست سخن زان دهن کشم؟

این بس که گاهی از قلم او سخن کشم

باد خزان که خار به چشمش شکسته باد!

نگذاشت همچو غنچه نفس در چمن کشم

مرغی به آشیانه خود خار اگر برد

صد ناله غریب ز شوق وطن کشم

از بوسه غیر دلزده گردیده است و من

در فکر این که چون زلب او سخن کشم

تیغ اجل دو دست مرا گر قلم کند

مشق جنون همان به بیاض کفن کشم

خون از دماغ غنچه تصویر گل کند

در محفلی که شانه به زلف سخن کشم

صائب زبس که دست زعالم کشیده ام

شرم آیدم که دست به زلف سخن کشم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

از گوهر سرشک بود آب و تاب چشم

چشمی که خشک شد نبود در حساب چشم

از چشم و دل مپرس که در اولین نگاه

شد چشم من خراب دل و دل خراب چشم

بیدار کردن دل خوابیده مشکل است

ور نه به یک دو قطره شود شسته خواب چشم

در دست رعشه دار گهر را قرار نیست

شد بیقرار اشک من از اضطراب چشم

از حیرت جمال تو آیینه خشک شد

از آفتاب اگر چه شود بیش آب چشم

خواهد دمید سبزه خط از عذار یار

تا خشک می کند عرق خود حجاب چشم

صبح از نظاره دیده خورشید را نیست

کی می شود سفیدی ظاهر نقاب چشم؟

هر چند از آفتاب بود تلخی گلاب

شد تلخ از ندیدن رویت گلاب چشم

از بس به روی تازه خطان چشم دوختم

چون مصحف غبار مرا شد کتاب چشم

هرگز نمی رسد لب خمیازه اش بهم

از خانه است اگر چه مهیا شراب چشم

صائب شکنجه ای بتر از چشم شور نیست

پروای شور حشر ندارد کباب چشم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

از گریه شبانه فزاید جلای چشم

باشد ز اشک گرم چراغ سرای چشم

اجزای حسن زیر و زبر می شود ز خط

جز پیشگاه جبهه و دولتسرای چشم

از قید خط و زلف امید نجات هست

بیچاره عاشقی که شود مبتلای چشم

از باز چشم بسته نیاید اگر شکار

چون می برد ز اهل نظر دل حیای چشم؟

خیزد به رنگ دود ز مژگان نگه مرا

گرم است بس که از دل گرمم هوای چشم

در منزلت ز خنده اگر گریه بیش نیست

بالاتر از دهن ز چه دادند جای چشم

صائب غبار اگر چه به آیینه دشمن است

از خط چون غبار بود توتیای چشم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

چشمی به گریه تر نشد از دود آتشم

یارب چه بود مصلحت از بود آتشم؟

پروانه مرا به چراغ احتیاج نیست

چون کرم شبچراغ زراندود آتشم

آسوده اند سوختگان از گداز عشق

از خامیی که هست مرا، عود آتشم

پای چراغ سوختگان است سینه ام

از داغ عشق، کعبه مقصود آتشم

سوزی که هست در جگر من مرا بس است

خامی نمی کند هوس آلود آتشم

دیگر عنان گریه نیارد نگاه داشت

در دیده ای که سرمه کشد دود آتشم

نه مستحق عشقم و نه در خور هوس

بیگانه بهشتم و مردود آتشم

خاکسترست حاصل نشو و نمای من

بی عاقبت چو خرمن نابود آتشم

از آه کم نشد پرکاهی غم از دلم

شد چهره کهربایی ازین دود آتشم

چون گوهر گرامی آدم درین بساط

مسجود آفرینش و مردود آتشم

صائب نگشت نرم دل آهنین من

عمری است گر چه در کف داود آتشم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

از شرم عشق بود مرا در نقاب چشم

شد زان رخ گشاده مرا بی حجاب چشم

سوزد به هر کجا که فتد اشک گرم من

دارد ز بس به دیدن رویت شتاب چشم

ترک حیات نیست به خاطر مرا گران

ترسم شود ز مرگ، بدآموز خواب چشم

امروز محو دختر رز نیست چشم من

واشد مرا به روی قدح چون حباب چشم

مشق نظاره گل روی تو می کنم

گر افکنم جدا ز تو برآفتاب چشم

پایم نمی رسد به زمین از شکفتگی

تا سوده ام به پای تو همچون رکاب چشم

از خط فزود مستی آن چشم پر خمار

در نوبهار سیر نگردد ز خواب چشم

گه اشک می فشاند و گه محو می شود

هر دم زند ز شوق تو نقشی بر آب چشم

از بحر، چون حباب، تهی کاسه است حرص

قانع دهد چو آبله آب از سراب چشم

فریاد کز نظاره خورشید طلعتان

خواهد رساند خانه دل را به آب چشم

باغ و بهار عشق، جگرهای سوخته است

آتش همیشه آب دهد از کباب چشم

هر کس که آبرو طلبد صائب از سخن

دارد ز حرص از گل کاغذ گلاب چشم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

تا چند خون زرشک تماشاییان خورم؟

دل جای دانه چند درین گلستان خورم؟

تا هست خون چرا می چون ارغوان خورم؟

تا دل بجا بود چه غم آب و نان خورم؟

صد دل حریف یک غم فیروز جنگ نیست

من چون به نیم دل غم صددودمان خورم؟

آخر مروت است که زاغان درین دیار

شکر خورند و من چو هما استخوان خورم؟

در جبهه عزیمت من نور صدق نیست

چون تیر کج مگر به غلط برنشان خورم

هر قطره را کنم چو صدف گوهر خوشاب

من آن نیم که آب کسی رایگان خورم

خون دل است از دهن جام من زیاد

من کیستم که باده چون ارغوان خورم و

آیینه عقیدت من صیقلی شود

هر چند خاکمال درین آستان خورم

درمان من ز برگ سبکبار گشتن است

زان پیشتر که سیلی باد خزان خورم

از سادگی به دست نوازش کنم حساب

از هر که روی دست من ناتوان خورم

درمانده ام به دست غم بی شمار خویش

آن فرصتم کجاست غم دیگران خورم؟

تا سیر می توان شدن از جان خویشتن

صائب چه لازم است غم آب و نان خورم؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

همت بلند نام شد از طبع سرکشم

گوگرد احمر خس و خارست آتشم

با آن که سنگ را به نظر لعل می کنم

از خاک تیره است چو خورشید مفرشم

در قبضه تصرف گردون کج نهاد

از راست خانگی چو کمان در کشاکشم

اندیشه از سیاهی لشکر چرا کنم؟

چون آفتاب مشرق تیرست ترکشم

از سوختن چگونه گریزم، که چون سپند

برآسمان اگر شده ام رزق آتشم

دارم چو موج تنگ در آغوش بحر را

وز جوش اشتیاق همان در کشاکشم

صائب چرا به رشته مریم برم پناه؟

شیرازه گیر نیست حواس مشوشم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

خط تو ریشه در رگ جان می دواندم

خال تو تخم مهر به دل می فشاندم

این شرم نارسا که نگهبان حسن توست

از بهر یک دو بوسه بجان می رساندم

دانم همین که می کشدم دل به خاک و خون

آگاه نیستم که کجا می کشاندم

دارم اگر چه دست به معشوق در کمر

حیرت همان به کوه و کمر می دواندم

این آتشی که در جگر من علم زده است

در یک نفس به خاک سیه می نشاندم

مشکل که روز حشر بیابم سراغ خویش

زینسان که جلوه تو ز خود می ستاندم

غافل که غوطه در جگر خاک می زند

آن ساده دل که گرد ز رخ می فشاندم

دو دست سبزه دانه آتش برشته را

دهقان عبث به خون جگر می دماندم

نزدیکتر به لب بود از دست، رزق من

حرص زیاده سر، به سفر می دواندم

فربه چسان شوم، که درین دشت پر فریب

صیاد سنگدل به نظر می چراندم

در کام شیر مانده ام از دعوی خودی

خضر من است هر که ز خود می رهاندم

غفلت بلاست، ورنه من آن صید زیرکم

کز خواب خوش تپیدن دل می جهاندم

دستار مست و دامن اطفال نیستم

چندین فلک چرا به زمین می کشاندم؟

چون صبح پاکدل نفس مهر می زنم

چندان که چرخ نیش به دل می خلاندم

بیهوشی من از اثر نکهت گل است

ناصح عبث گلاب به رخ می فشاندم

ذوق سفر چنین که عنانگیر من شده است

صائب چو مهر گرد جهان می دواندم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

با درد خشک ساخته ام، از دوا ترم

چشم غبار دیده ام، از توتیا ترم

در آفتابروی قناعت نشسته ام

از سایبان منت بال هما ترم

ای سیل بگذر از سر ویرانیم که من

از نقش پای ریگ روان بی بقا ترم

جرم مرا چو اشک میاور به روی من

کز جبهه تا (به) نقش قدم از حیا ترم

دورم مکن به تهمت بیگانگی که من

از معنی بلند به دل آشنا ترم

حسنش همان به ساغر می جلوه می کند

از اشک تاک اگر چه بسی باصفا ترم

روزی که در پیاله می لاله رنگ نیست

از عندلیب فصل خزان بینوا ترم

هر چند می دهم به غزل داد خسروی

صائب همان ز عرفی شیرین ادا، ترم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:09 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5005989
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث