به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بی خواست بس که بار دل گلستان شدم

بی اعتبار در نظر باغبان شدم

نانم همان به خون شفق غوطه می زند

چون صبح اگر چه پیر درین آستان شدم

از سنگ خاره می گذرد تیر آه من

از بار درد اگر چه دو تا چون کمان شدم

تا کی چو سرو دست توان داشت در بغل؟

از بی بری به خار گلشن گران شدم

گرد ملال و زنگ الم بود حاصلم

از سینه گر چه آینه دار جهان شدم

تنگ شکر شد از سخنم گوش روزگار

هر چند چون دهان ز نظرها نهان شدم

نگرفت هیچ کس به ثمر دست من چو سرو

چندان که ایستاده درین بوستان شدم

اول ز رشک محرمیم سرمه داغ بود

چون خواب رفته رفته به چشمش گران شدم

نتوان شکست خاطر بلبل برای گل

با دست و دامن تهی از بوستان شدم

فیض شراب کهنه مرا کرد نوجوان

دل زنده از توجه پیر مغان شدم

رنگ من از شکستگی آن رو فتاده است

شرمنده توجه باد خزان شدم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

عمری چو گرد در قدم کاروان شدم

تا همچو ناله با جرسی همزبان شدم

از عشق من ز چرخ گذشت آفتاب تو

سرو تو قد کشید چو من باغبان شدم

تا چند بانفاق کسی هم نمک شود؟

دلسرد از آشنایی این دوستان شدم

پرواز، دانه خور نکند بلبل مرا

چون سبزه پا شکسته این بوستان شدم

صائب کسی به رتبه شعرم نمی رسد

دست سخن گرفتم و بر آسمان شدم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

امشب به آه سرد ره خواب می زدم

در کوی یار، سیر چو مهتاب می زدم

در جام دیده پاره دل می گداختم

جولانگه خیال ترا آب می زدم

مژگان به هم رساندنم از بیغمی نبود

هر لحظه نیشتر به رگ خواب می زدم

فکر دهان تنگ توام داشت در میان

تا صبح بی پیاله می ناب می زدم

چون موج، سینه بر دل دریای پر خطر

از اشتیاق گوهر نایاب می زدم

تا صبح بود صحبت من گرم با خیال

بر یاد شمع سینه به مهتاب می زدم

از شغل گریه مطلب دیگر نداشتم

آبی به روی بخت گرانخواب می زدم

سنگ از تپیدن دل بیتاب خویشتن

تا صبحدم به سینه محراب می زدم

می شد چو نقطه دایره حیرتم وسیع

چندان که سیر و دور چو گرداب می زدم

از ضعف اگر چه بال پریدن نداشت چشم

فال مراد دیدن احباب می زدم

صائب نبود بی سببی اضطراب من

دامن به آتش دل بیتاب می زدم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

از خاکیان ز صافی طینت جدا شدم

از دست روزگار برون چون دعا شدم

آورد روی عشرت روی زمین به من

تا قانع از جهان به مقام رضا شدم

چون آب تیغ بود وفادار، شبنمم

آویختم به دامن گل بیوفا شدم

دست نسیم و پای صبا در نگار بود

در گلشنی که من به هوای تو وا شدم

بر کوه و دشت جلوه من جای تنگ داشت

چون سیل در محیط تو بی دست و پا شدم

داغ است نوبهار ز فیض جنون من

دیوانه شد به هر که دو روز آشنا شدم

در طبع بردبار هدف سرکشی نبود

چون تیر من زکجروی خود خطا شدم

صائب به زیر تیغ سرآمد حیات من

زان دم که چون قلم به سخن آشنا شدم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

با صد زبان چو غنچه گل بی زبان شدم

تا پرده دار خرده راز نهان شدم

چون ماه مصر، قیمت من خواست عذر من

گر یک دو روز بار دل کاروان شدم

از خار راه من گل امید می دمد

اکنون که همچو سیل به دریا روان شدم

سیلاب من کجا به محیط بقا رسد؟

زینسان که از غبار علایق گران شدم

افتاد حرف من به زبان چون دهان یار

هر چند بیشتر ز نظرها نهان شدم

هرگز شکوفه ام به ثمر بارور نشد

چون صبح اگر چه پیر درین بوستان شدم

چون خار دلشکسته درین بوستانسرا

شرمنده نسیم بهار و خزان شدم

در موسمی که بال برآرد ز لاله سنگ

چون بیضه پا شکسته درین آشیان شدم

درد طلب به مرگ ز من دست بر نداشت

آخر چو موج کشتی ریگ روان شدم

رضوان نداشت منصب دربانی بهشت

روزی که من ریاض ترا باغبان شدم

تا شد قبول پیر خرابات خدمتم

صائب امیدوار به بخت جوان شدم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

از دست رفت دامن یاری که داشتم

سیماب شد شکیب و قراری که داشتم

برق فنا کجاست که از مشت خار من

دامن فشان گذشت بهاری که داشتم

غایب شد از نظر به نفس راست کردنی

در پیش چشم خویش شکاری که داشتم

برخاک ریخت ناشده شیرین ازو لبی

از برگریز حادثه باری که داشتم

در زنگ غوطه زد ز تریهای روزگار

آیینه تمام عیاری که داشتم

صد گلشن خلیل در آتش نهفته داشت

در سینه داغ لاله عذاری که داشتم

از چشم شور خلق میان محیط شد

زین بحر بیکنار کناری که داشتم

از شورش زمانه مرا داشت بیخبر

زان چشم نیم مست خماری که داشتم

داغم که صرف سوخته جانی نگشت و مرد

در سینه همچو سنگ شراری که داشتم

چون آسیا به باد فنا داد هستیم

از گردش زمانه دواری که داشتم

بی آب کرد گوهر دریا دل مرا

از تنگنای چرخ فشاری که داشتم

شد شسته از نظاره آن لعل آبدار

بر دل ز روزگار غباری که داشتم

صائب فدای جلوه آن شهسوار شد

عقل و شکیب و صبر و قراری که داشتم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

چون زلف دست بر کمر یار یافتم

سر رشته نزاکت ز نار یافتم

چون شبنم به چهره گل جای می دهند

این منزلت ز دیده بیدار یافتم

آخر چو شبنم از اثر صاف طینتی

در پیشگاه خاطر گل بار یافتم

آن دولتی که بال هما صفحه ای ازوست

در زیر چتر سایه دیوار یافتم

میراب زندگی ز حیات ابد نیافت

فیضی که من ز چشم گهربار یافتم

طاق پل مجاز، اساس حقیقت است

من ساق عرش را ز سر دار یافتم

از عشق ره به مرتبه حسن برده ام

آب گهر ز رنگ خریدار یافتم

تا چشم همچو غنچه گشودم ز یکدگر

خود را چو خار بر سر دیوار یافتم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

چشم دلم ستاره فشان بود صبحدم

هر گوشه بحر فیض روان بود صبحدم

می زد دم از بهشت برین کنج خلوتم

طاوس قدس بال فشان بود صبحدم

دل دامن از غبار عناصر فشانده بود

جولان من برون ز مکان بود صبحدم

اشکم ز رازهای نهان پرده می گشود

حیرت اگر چه بند زبان بود صبحدم

زلف امید داعیه سرکشی نداشت

طول امل گسسته عنان بود صبحدم

معمور گشته بود دماغم ز بوی یار

بوی گلم به مغز گران بود صبحدم

شاخ گلی که دیده شبنم ندیده بود

در پیش دیده جلوه کنان بود صبحدم

از خون دیده ام شفقی بود روی چرخ

خورشید اگر چه مهر دهان بود صبحدم

دل در برم چو برگ خزان دیده می تپید

در عین نوبهار، خزان بود صبحدم

نوری که پرده سوز نظر بود در نقاب

مانند آفتاب عیان بود صبحدم

تسبیحم از کشاکش غیرت گسسته بود

دستم به زیر رطل گران بود صبحدم

عیسی گرفته بود ز لب مهر خامشی

شربت مرا ز شیره جان بود صبحدم

در انتظار جلوه خورشید، شبنمم

با چشم خون فشان نگران بود صبحدم

می گشت هر سخن که به گرد زبان کلک

باریکتر ز موی میان بود صبحدم

صائب خدا نصیب همه دوستان کند

من شرح چون دهم که چسان بود صبحدم؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

با هرکه روی حرف به جز یار داشتم

آیینه پیش صورت دیوار داشتم

همچون سرو، برگ بر من آزاده بار بود

از بار اگر چه جان سبکبار داشتم

هموار بود وضع جهان در نظر مرا

تا روی خود ز خلق به دیوار داشتم

منظور بود کوری اغیار بدگمان

چشم عنایتی اگر از یار داشتم

هرگز به خواب دیده عاشق نداشته است

نازی که من به دولت بیدار داشتم

از عیب پاک ساخت دل پاک بین مرا

ورنه هزار آینه در کار داشتم

هر چند گوهر سخنم آبدار بود

خون در جگر زناز خریدار داشتم

زلف شکسته داشت سری با شکستگان

ورنه دل شکسته چه در کار داشتم؟

در زلف او نبود دلم برقرار خویش

دلبستگی چو نغمه به هر تار داشتم

صائب به حرف تلخ مرا یاد هم نکرد

امید بیش ازین به لب یار داشتم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

 

دلتنگ از ملامت اغیار نیستم

چون گل ، گرفته در بغل خار نیستم

در زهر روی پوش خطر بیشتر بود

امن از خط نرسته دلدار نیستم

از طوق بندگی نکشم سر به سیم قلب

یوسف صفت گران به خریدار نیستم

وضع جهان ز نقطه دل دیده ام تمام

محتاج سیر و دور چو پرگار نیستم

صبح قیامت از سر هر مو علم کشید

از خویشتن هنوز خبردار نیستم

ز آزادگی بریده ام از خویش عمرهاست

در پیش خود چو سرو گرفتار نیستم

از سایه هما نشود خواب من گران

مست از غرور دولت بیدار نیستم

روشن به نور شمسه عقل است مغز من

آتش پرست طره زر تار نیستم

دیوانه ام که بر سر من جنگ می شود

جنس کساد کوچه و بازار نیستم

صائب ز خود غبار گرانی فشانده ام

چون بوی گل به هیچ دلی بار نیستم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 1:01 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5005988
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث