به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چه بود هستی فانی که نثار تو کنم؟

این زر قلب چه باشد که به کار تو کنم؟

جان باقی به من از بوسه کرامت فرمای

تا به شکرانه همان لحظه نثار تو کنم

همه شب هاله صفت گرد دلم می گردد

که ز آغوش خود ای ماه حصار تو کنم

چون سر زلف امید من ناکام این است

که شبی روز در آغوش و کنار تو کنم

دام من نیست به آهوی تو لایق، بگذار

تا به دام سر زلف تو شکار تو کنم

زلف شد چشم سراپا و ترا سیر ندید

من به یک دیده چسان سیر عذار تو کنم؟

آنقدر باش که خالی کنم از گریه دلی

نیست چون گوهر دیگر که نثار تو کنم

من و بی روی تو نظاره یوسف، هیهات

چون به این جام تهی دفع خمار تو کنم ؟

حاش لله که به رخسار بهشت اندازم

دیده ای را که منقش به نگار تو کنم

همچنان بر کف پای تو دلم می لرزد

اگر از پرده دل راهگذار تو کنم

کم نشد درد تو صائب به مداوای صبح

من چه تدبیر دل خسته زار تو کنم؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

سبک به چشم تو از شیوه وفا شده ام

سزای من که به بیگانه آشنا شده ام

کسی به خاک چو من گوهری نیندازد

به سهو از گره روزگار وا شده ام

ز خون شکوه دهانم پرست چون سوفار

خدنگ راست روم از هدف خطا شده ام

ملایمت شکند شاخ تندخویان را

ز خار نیست غمم تا برهنه پا شده ام

کیم من و چه بود رزق همچو من موری

که بار خاطر این هفت آسیا شده ام

نمک به دیده من رنگ خواب می ریزد

ز چشم سرمه فریب تو تا جدا شده ام

هنوز نقش تعلق به لوح دل باقی است

ز فقر نیست که قانع به بوریا شده ام

به ناله چون جرسم صد زبان آهن هست

ز بیم خوی تو چون غنچه بی صدا شده ام

ز هیچ همنفسی روی دل نمی بینم

چو پشت آینه زان روی بی صفا شده ام

میان اهل سخن امتیاز من صائب

همین بس است که با طرز آشنا شده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

برون نیامده از برگ بی ثمر شده ام

خبر نیافته از خویش بیخبر شده ام

مرا ز سنگ ملامت چو نیست آزادی

ازین چه سود که چون سرو بی ثمر شده ام

به گرد کعبه مقصود اگر نگردیدم

به این خوشم که درین راه پی سپر شده ام

اگر رسد به سرم بی خبر چه خواهم شد

که از رسیدن پیغام بیخبر شده ام

قناعت از گل این باغ کرده ام به گلاب

ز آفتاب تسلی به چشم تر شده ام

ز نارسایی پرواز گشته ام طاوس

زبس فریفته نقش بال و پر شده ام

چو قطره گر چه فتادم ز چشم ابر بهار

سرم به ابر رسیده است تا گهر شده ام

بود ز آهوی رم کرده نافه ای بسیار

ز چشم شوخ تو قانع به یک نظر شده ام

نبود ناله من بی اثر چنین صائب

ز هرزه نالی بسیار، بی اثر شده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

به حرف پوچ مرا عمر شد تباه تمام

فغان که خرمن من گشت خرج آه تمام

فریفت طبع شریف مرا جهان خسیس

پریدنم چو نظر شد به برگ کاه تمام

ز من چو دیده قربانیان حساب مجو

که عمر من بسر آمد به یک نگاه تمام

چه نسبت است به مجنون ساده لوح مرا

که شد ز مشق جنونم زمین سیاه تمام

اگر چو مشمع خموشم به روز معذورم

که شب شود نفسم خرج مد آه تمام

ز اهل فقر مرا می رسد کله داری

اگر به ترک تعلق شود کلاه تمام

نمی توان ز نشان پی بی نشان بردن

و گر نه سنگ نشان است سنگ راه تمام

چو سود ازین که چو یوسف عزیز خواهم شد

مرا که عمر به زندان گذشت و چاه تمام

کجاست نیستی جاودان، که بیزارم

از آن حیات که گردد به سال و ماه تمام

لباس پرده عیب است بی کمالان را

که زیر ابر نماید عیار ماه تمام

ز آفتاب چه تقصیر، کم عیاری ماست

که همچو ماه گهی ناقصیم و گاه تمام

گواه خام چه سازد به دعوی ناقص

ز عذر لنگ شود بیشتر گناه تمام

که می تواند بر حرف من نهاد انگشت

چنین که نامه خود کرده ام سیاه تمام

خوشا کسی که درین انجمن کند صائب

چو شمع زندگی خود به اشک و آه تمام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

به حرف و صوت ز بوس و کنار ساخته ام

به بوی گل چو نسیم از بهار ساخته ام

توقع خوشی دیگر از جهانم نیست

به وقت خوش من ازین روزگار ساخته ام

نیم چو شبنم گستاخ بار خاطر گل

به خار خاری از آن گلعذار ساخته ام

به پای خم نبرم دردسر چون بی ظرفان

ز خون دل به می بی خمار ساخته ام

به آبروی خود از عقد گوهرم قانع

ز بحر من به همین چشمه سار ساخته ام

نظر سیاه نسازم به مرهم دگران

چو لاله با جگر داغدار ساخته ام

به من دورویی مردم چه می تواند کرد

که با دو رنگی لیل و نهار ساخته ام

چو کودکان به تماشا زعبرتم قانع

به رشته از گهر شاهوار ساخته ام

به من ز طالع ناساز غم نمی سازد

وگرنه من به غم از غمگسار ساخته ام

مگر شود دل روشن ز جسم تیره خلاص

چو شمع با مژه اشکبار ساخته ام

به راه سیل درین خاکدان ز همواری

بنای هستی خود پایدار ساخته ام

به خون ز نعمت الوان عالمم قانع

چو نافه با نفس مشکبار ساخته ام

شود خموش ز تردامنان ستاره من

از آن به سوختگان چون شرار ساخته ام

به پای گهر من چرا ننازد بحر

که قطره را گهر شاهوار ساخته ام

تهی زسنگ ملامت نمی کنم پهلو

چو کبک مست به این کوهسار ساخته ام

ز ممسکی فلک از من دریغ داشته است

به زخم خار اگر از خارزار ساخته ام

از آن به روی زمین بار نیست سایه من

که من به دست تهی چون چنار ساخته ام

ز بوسه صلح به پیغام کرده ام صائب

به حرف از آن لب شکر نثار ساخته ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

چه غوطه ها که درین بحر پر خطر زده ام

که سر چو رشته برون از دل گهر زده ام

به تر دماغی من نیست لاله ای امروز

که یک دو جام ز خونابه جگر زده ام

به یاد پنجه خونین دلخراشان است

ز بیغمی نبود گر گلی به سر زده ام

به مایه داری مژگان خونفشانم نیست

چو برق بر رگ هر ابر نیشتر زده ام

دهن چگونه گشایم به ابر همچو صدف

که پشت دست به دریای پر گهر زده ام

همان نفس ز شفق کرده اند خون به دلم

اگر ز ساده دلی خنده چون سحر زده ام

به جستجو نتوان آن جهان جان را یافت

وگر نه من دو جهان را به یکدگر زده ام

نکرده است کسی جمع شور و شیرین را

منم که برنمک انگشت نیشکر زده ام

نیم چو سرو ز آزادگان، نمی دانم

که دست خود به چه امید بر کمر زده ام

شده است برق خس و خار هستیم صائب

اگر به سوخته ای خنده چون شرر زده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

چو شانه مهر به لب با دو صد زبان زده ام

که دست در کمر زلف دلستان زده ام

درین بساط من آن سیل خانه پردازم

که پشت پای به معموره جهان زده ام

مرا به کنج قفس کیست رهنما گردد

که برق بر خس و خاشاک آشیان زده ام

به گوهرم صدف چرخ می کند تنگی

ز عجز نیست که مهر بر دهان زده ام

شده است خار ندامت جگر خراش مرا

به سهو برگ گلی گر به دشمنان زده ام

ز شرم بی ادبی آب گشته ام هر چند

ز دور بوسه بر آن خاک آستان زده ام

به زور نرم دل آسمان نمی گردد

و گرنه زور مکرر بر این کمان زده ام

حذر کنید ز زخم زبان ناله من

که من ز کوه غم این تیغ برفسان زده ام

ز سرد مهری احباب در ریاض جهان

تمام برگ سفر چون گل خزان زده ام

ز بس به تیر خدنگ تو داده ام پهلو

چو شیر دست به ترکش ز نیستان زده ام

چگونه خون نچکد از کلام من صائب

که تکیه بر دم شمشیر خونچکان زده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

آنقدر عقل نداریم که فرزانه شویم

آنقدر شور نداریم که دیوانه شویم

چند سرگشته میان حق و باطل باشیم

تا کی از کعبه برآییم و به بتخانه شویم

سنگ بی منت اطفال به وجد آمده است

خوش بهاری است بیایید که دیوانه شویم

چون به سیلاب بلا بر نتوانیم آمد

چاره ای بهتر ازین نیست که ویرانه شویم

سخت بی حاصل و بسیار پریشان حالیم

چشم موری نشود سیر اگر دانه شویم

قسمت روز ازل خانه ما می داند

چه ضرورست که ما بر در هر خانه شویم

ما که در سینه چراغی چو دل خود داریم

چه ضرورست غبار دل پروانه شویم

سیر گل باعث آزادی طفلان شده است

صرفه وقت درین است که دیوانه شویم

رفت بر باد فنا عمر گرامی صائب

بیش ازین در شکن زلف چرا شانه شویم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

چه خیال است که دیوانه و شیدا نشویم؟

بوی مشکیم، محال است که رسوا نشویم

عشق ما را پی کاری به جهان آورده است

ادب این است که مشغول تماشا نشویم

پرده راز بود حرف دلیرانه زدن

با تو گستاخ ازانیم که رسوا نشویم

خون بر هم زدن اوقات بزرگان هدرست

بی حجابانه چو سیلاب به دریا نشویم

عیش ما چون سر ناخن به گشاد گره است

تا نیفتد به گره کار کسی، وا نشویم!

پای پر آبله باشد صدف بحر سراب

بهتر آن است پی عشوه دنیا نشویم

این غزل آن غزل خواجه نظیری است که گفت

تا سر شیشه می وا نشود وانشویم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

گذشت عمر سبکرو به خورد و خواب تمام

به شوره زار مرا صرف گشت آب تمام

چه حاصل است ز قرب گهر چو رشته مرا

چو مد عمر سرآمد به پیچ و تاب تمام

چو ماه نو به تمامی به هم شکن خود را

که در دو هفته کند بازت آفتاب تمام

چه حاجت است به تسبیح سال، عمر مرا

که می شود به یک انگشت این حساب تمام

نگشته است چنان روی ما سیه ز گناه

که روسیاهی ما را کند خضاب تمام

تمامی دل عاشق به درد و داغ بود

اگر به گنج شود خانه خراب تمام

به چشم روشن خود پای میهمان جاده

که هیچ خانه زین نیست بی رکاب تمام

مده غبار به خاطر ز خط مشکین راه

که حس گردد ازین عنبرین نقاب تمام

در آن چمن که تو از رخ نقاب برداری

نسیم دفتر گل را دهد به آب تمام

مگر نسیم به گلزار بوی زلف تو برد

که خون لاله و گل گشت مشک ناب تمام

کسی نظر ز سراپای او کجا فکند

که هست دفتر گل فرد انتخاب تمام

صفای آن لب میگون ز خط سبز افزود

چنان که از رگ تلخی شود شراب تمام

ز ابر رحمت عشق است آبداری حسن

که آب دیده بلبل بود گلاب تمام

ز باده تا عرق آلود گشت چهره یار

رساند خانه یک شهر را به آب تمام

دگر چه چاره کنم تا تو بی حجاب شوی

که می به چشم تو شد پرده حجاب تمام

به چشم هر که چو مجنون شود بیابان گرد

سواد شهر بود آیه عذاب تمام

زبان کلک تو صائب همیشه گویا باد!

که هست فکر تو یکدست انتخاب تمام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5006794
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث