به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

صفحه دل، سیه از مشق تمنا کردیم

کعبه را بتکده زین خط چلیپا کردیم

از سیه کاری انفاس، دل روشن را

آخرالامر سیه خانه سودا کردیم

رشته، گوهر سنجیده، عبرتها بود

نگهی چند که ما صرف تماشا کردیم

نفسی چند که در غم گذاردن ستم است

همچو گل صرف شکر خنده بیجا کردیم

به زر قلب ز کف دامن یوسف دادیم

دل ما خوش که درین قافله سودا کردیم

عمر در بیهده گردی گذراندیم چو موج

از گهر صلح به خار و خس دریا کردیم

سیلی مرگی به عقبی نکند ما را روی

این چنین کز ته دل روی به دنیا کردیم

چه خیال است توانیم کمر بستن باز

ما که در رهگذر سیل کمر وا کردیم

هیچ زنگار به آیینه روشن نکند

آنچه ما با دل و با دیده بینا کردیم

نظری را که گشاد دو جهان بود ازو

شانه زلف گرهگیر تماشا کردیم

گر چه ز افسرده دلانیم به ظاهر صائب

عالمی را به دم گرم خود احیا کردیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم

سفر آن بود که ما در قدم دل کردیم

دامن کعبه چه گرد از رخ ما پاک کند

ما که هر گام درین راه دو منزل کردیم

دست از آن زلف بدارید که ما بیکاران

عمر خود در سر یک عقده مشکل کردیم

باغبان بر رخ ما گو در بستان مگشا

ما تماشای گل از روزنه دل کردیم

هر چه جز یاد حق، از دامن دل افشاندیم

خاک در دیده اندیشه باطل کردیم

آسمان بود و زمین، پله شادی با غم

غم و شادی جهان را چو مقابل کردیم

دل ما مفت نشد مشرق انوار یقین

چشم را در سر روشنگری دل کردیم

ای معلم سر خود گیر که ما چون گرداب

قطع امید ز سر رشته ساحل کردیم

آه اگر در جگر تیغ گوارا نشود

مشت خونی که نثار ره قاتل کردیم

رفت در کار سخن عمر گرامی صائب

جز پشیمانی ازین کار چه حاصل کردیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

گر چه با کوه گرانسنگ گناه آمده ایم

لیک چون سنگ نشان بر سر راه آمده ایم

بر سیه کاری ما هر سر مویی است گواه

گر چه خاموش ز اقرار گناه آمده ایم

نیستم از کرم بحر چو عنبر نومید

گر چه از خامی دل نامه سیاه آمده ایم

پرده بردار ز رخسار خود ای صبح امید

که سیه نامه چو شبهای گناه آمدیم

رایت فتح ز انگشت شهادت داریم

گر چه در گرد نهان همچو سپاه آمده ایم

شب ظلمانی ما نامه سیه چون ماند

که به جولانگه آن روی چو ماه آمده ایم

سبز کن بار دگر مزرع بی حاصل ما

گر چه مستوجب آتش چو گیاه آمده ایم

هست امید که نومید ز غفران نشویم

ما که با هدیه مقبول گناه آمده ایم

جان ما را به نگهبانی عصمت دریاب

که ز کوته نظری بر لب چاه آمده ایم

رحم کن بر نفس سوخته ما یارب

که درین راه، عنان ریز چو آه آمده ایم

نیست ممکن که شود خدمت ما پا به رکاب

با قد خم شده آخر همه راه آمده ایم

خوشه ای چون مه نو قسمت ما خواهد شد

در تمامی به سر خرمن ماه آمده ایم

پاک کن از خودی آیینه خودبینی ما

که به درگاه تو از خود به پناه آمده ایم

این که در جامه زهدیم نه از دینداری است

که پی راهزنی بر سر راه آمده ایم

نیست انصاف نظر بسته گذاشتن از ما

به امیدی به سر راه نگاه آمده ایم

صائب این آن غزل حافظ والا گهرست

که درین بحر کرم غرق گناه آمده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

ما ز بیقدری اگر لایق دیدار نه ایم

قابل منع نگاه در و دیوار نه ایم

گر چه چون سرو درین باغ نداریم بری

از رخ تازه به نظاره گیان بار نه ایم

شیوه عشق بود بنده نوازی، ورنه

ما به این درد گرانمایه سزاوار نه ایم

به گل و خار رسد فیض بهاران یکسان

ناامید از نظر مرحمت یار نه ایم

گر چه از پاس نفس صورت دیوار شدیم

همچنان محرم آن آینه رخسار نه ایم

نیست دلبستگیی با تن خاکی ما را

برگ کاهیم ولی در ته دیوار نه ایم

گر چه باری نتوانیم از دلها برداشت

لله الحمد که بر خاطر کس بار نه ایم

چشم گویاست گرفتاری ما را باعث

به رخ و زلف و خط و خال گرفتار نه ایم

درد و داغیم که جا در همه دلها داریم

درس عشقیم که محتاج به تکرار نه ایم

خود فروشی نبود کار غیوران صائب

دلگران از جهت قحط خریدار نه ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

از غم زلف تو در دام بلا افتادیم

چه هوا در سر ما بود و کجا افتادیم

بوی پیراهن مصریم که از بی قیدی

در گریبان گل و جیب صبا افتادیم

پوست بر پیکر ارباب جنون زندان است

سستی ماست که در بند قبا افتادیم

همچنان منتظر سرزنش خار و خسیم

گر چه چون آبله در هر ته پا افتادیم

خضر توفیق بود تشنه تنها گردان

بی سبب در عقب راهنما افتادیم

تکیه بر عقل مکن پیش زنخدان بتان

که درین چاه مکرر به عصا افتادیم

موجه سبزه زنگار گذشت از سر ما

تا از آن آینه رخسار جدا افتادیم

صائب افسانه زلفش به جنون انجامید

در کجا بود حکایت، به کجا افتادیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

ما به ناسازی ابنای زمان ساخته ایم

وسعت حوصله را مهر دهان ساخته ایم

وقت ما را نکند موج حوادث ناصاف

ما به این سلسله چون آب روان ساخته ایم

نه سر گفتن و نه ذوق شنیدن داریم

با لب خامش و با گوش گران ساخته ایم

نقش امید جهان روی به ما آورده است

تا چون آیینه به چشم نگران ساخته ایم

چون مه عید عزیزم به چشم همه کس

تا ز الوان نعم با لب نان ساخته ایم

با گل روی تو در پرده نظر می بازیم

ما از آن آینه با آینه دان ساخته ایم

از مروت نبود روی ز ما پوشیدن

ما که با داغی از آن لاله ستان ساخته ایم

هوس بوسه زیاد از دهن ساغر ماست

ما به پیغامی از آن غنچه دهان ساخته ایم

از هم آغوشی آن قامت چون تیر خدنگ

ما به خمیازه خشکی چو کمان ساخته ایم

داغ سودای ترا در دل سی پاره خود

چون شب قدر نهان در رمضان ساخته ایم

غوطه در آتش سوزنده چو پیکان زده ایم

تا دل خویش موافق به زبان ساخته ایم

صائب از کلک سخنور چو عصای موسی

چشمه ها از جگر سنگ روان ساخته ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

ما به پیغامی از ان تنگ دهن ساخته ایم

چو نی خامه ز شکر به سخن ساخته ایم

چشم ما بر زر گل نیست ز بی برگیها

ما چو بلبل به نوایی ز چمن ساخته ایم

لقمه بوسه زیاد از دهن جرأت ماست

ما به حرف از لب آن غنچه دهن ساخته ایم

از شکر چاشنی حرف گلوسوز ترست

همچو طوطی ز شکر ما به سخن ساخته ایم

محرم راز چو در دایره امکان نیست

مخزن راز خود آن چاه ذقن ساخته ایم

نیست در مصر غریبی ز عزیزان خبری

ما نه از بی پر و بالی به وطن ساخته ایم

بر تن از دار فنا بیجگران می لرزند

ما ازین پنبه چو حلاج رسن ساخته ایم

نرسد دست چو ما را به گریبان سهیل

با جگر گاه پر از خون چو یمن ساخته ایم

میل مرکز همه را نعل در آتش دارد

ما به یاد وطن خون ز وطن ساخته ایم

بار دندان نکشد میوه جنت صائب

ما به نظاره آن سیب ذقن ساخته ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

نقد جان در بغل از بهر نثار آمده ایم

همه جا رقص کنان همچو شرار آمده ایم

عشق استاده و ما جای دگر مشغولیم

به طواف حرم از بهر شکار آمده ایم

نقد جان چیست که در راه فنا نتوان باخت؟

ما درین کار به صد حرص شرار آمده ایم

برگ ما لخت جگر، میوه ما بار دل است

ما چه نخلیم ندانیم به بار آمده ایم

چشم باطن بگشا، رم مخور از ظاهر ما

گنج عشقیم که در کسوت مار آمده ایم

چهره عیش در آیینه ما ننموده است

تا به این خانه پر گرد و غبار آمده ایم

پرده سنگ خطر دامن ساحل بوده است

دل ما خوش که ز دریا به کنار آمده ایم

نیست یک نقطه بیکار درین صفحه خاک

ما درین غمکده یارب به چه کار آمده ایم

چون گل از خاک به نظاره رویش صائب

با طبقهای پر از زر نثار آمده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

ما به دنیا نه پی ناز و نعم آمده ایم

بهر تحصیل غم و درد و الم آمده ایم

دامن از ما مکش ای ساحل امید که ما

به زمین بوس تو از بحر عدم آمده ایم

قطع و وصل شب و روز از نفس روشن ماست

نور صبحیم که با تیغ دودم آمده ایم

باش گو وقت سفر تنگتر از شق قلم

ما کمر بسته برون همچو قلم آمده ایم

نعل وارون نشود رهزن ماراست روان

کز ره دیر مکرر به حرم آمده ایم

بی نیازی ز دل یار گدایی داریم

ما به این در نه به امید درم آمده ایم

صائب از تیغ ز درگاه کرم پا نکشیم

ما درین راه به سر همچو قلم آمده ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

چه ضرورست که آلوده تعمیر شوم؟

در ره سیل چه افتاده زمین گیر شوم؟

خاک در دیده همت نتوان زد، ورنه

می توانم که چو خورشید جهانگیر شوم

چه گذارم ز ریاضیت جگر خود، که مرا

به زر قلب نگیرند گر اکسیر شوم

منت مهد امان می کشم از طالع خویش

اگر از زخم زبان در دهن شیر شوم

پیش دریا چه ضرورست کنم گردن کج؟

من که قانع به دمی آب چو شمشیر شوم

چون کمان گوشه گر از خلق کنم معذورم

چند از انگشت اشارت هدف تیر شوم؟

تو به صد آینه از دیدن خود سیرنه ای

من به یک چشم ز دیدار تو چون سیر شوم؟

می کند عشق جوانمرد تلافی صائب

چون زلیخا ز غم عشق اگر پیر شوم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 6:43 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5006795
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث