به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چون چشم آبگینه، هر چند پاک بینم

در پرده خجالت، زان روی شرمگینم

از زلف مشکبویان مغزم شود پریشان

تا ریشه کرد در دل آن خط عنبرینم

یک برگ کاه ایشان بی کوه منتی نیست

از خرمن بزرگان عمری است خوشه چینم

افغان که همچو پرگار با پای آهنین من

چندان که می زنم دور در گام اولینم

گفتی بمیر تا من از نو دهم حیاتت

ای روح بخش عالم من مرده همینم!

رازی که در دلم هست صائب ز طینت پاک

چون آب می توان خواند از صفحه جبینم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:40 PM

از باد دستی خود ما میکشان خرابیم

در کاسه سرنگونی همچشم با حبابیم

با محتسب به جنگیم از زاهدان به تنگیم

با شیشه ایم یکدل، یکرنگ با شرابیم

آنجا که میکشانند چون ابر تر زبانیم

آنجا که زاهدانند لب خشک چون سرابیم

در گوش عشقبازان چون مژده وصالیم

در چشم می پرستان چون قطره شرابیم

با خاص و عام یکرنگ از مشرب رساییم

بر خار و گل سمن ریز چون نور ماهتابیم

آنجا که داغ بیدرد گل کرد، پنبه زاریم

آنجا که زخم عشاق خندید، مشک نابیم

آنجا که گل شکفته است شبنم طراز اشکیم

آنجا که خار خشکی است چشم تر سحابیم

چون می به مجلس آید از ما ادب مجویید

تا نیست دختر رز در پرده حجابیم

در پله نظرها هرگز گران نگردیم

ما در سواد عالم چون شعر انتخابیم

زلف معنبری نیست زان روی بی دماغیم

حسن برشته ای نیست از بهر آن کبابیم

بر تیغ حدت طبع در جمع موشکافان

ما جوهریم ازان رو در قید پیچ و تابیم

از مشرق بناگوش خندید صبح پیری

ما تیره روزگاران در سیر ماهتابیم

یک ره به گوشه چشم در زی پا نظر کن

عمری است پایمالت چون دیده رکابیم

تا اقتدا نمودیم بر فطرت ظفرخان

چون فکرهای صائب پیوسته بر صوابیم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:40 PM

به سینه تخم امیدی چو شوره زار ندارم

ستاره سوخته ام چشم بر بهار ندارم

چو درد و داغ محبت درین قلمرو وحشت

بغیر گوشه دل هیچ جا قرار ندارم

گذشته است ز منصور پایه سخن من

سر جدال به هر طفل نی سوار ندارم

عنان سیر مرا شوق بیقرار که دارد؟

که همچو ریگ روان هیچ جا قرار ندارم

خجل ز رهزن این وادیم که در همه عالم

چو گردباد لباسی به جز غبار ندارم

گرم به چرخ برآرد، ورم به خاک سپارد

دماغ شکر و شکایت ز روزگار ندارم

هزار حلقه فزون جنگ با نسیم نمودم

هنوز راه در آن زلف تابدار ندارم

عبیر پیرهن گوهرست گرد یتیمی

به دل غباری ازان خط مشکبار ندارم

(بود چو تیغ ز من آب لاله زار شهادت

چه شد به ظاهر اگر نم به جویبار ندارم؟ )

گذشتیم از سر ناموس و اعتبار چو صائب

هنوز در نظر عشق اعتبار ندارم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:40 PM

چشم گشایش از خلق نبود به هیچ بابم

در بزم بیسوادان لب بسته چون کتابم

در ملک بی نشانی ازمن چه جرم سر زد؟

کز شش جهت فکندند در پنجه عقابم

هر چند کشتی من بر خشک بسته گردون

نومید بر نگشته است یک تشنه از سرابم

محو محیط وحدت مستغرق وصال است

من از ره تعین سرگشته چون حبابم

در زهد خشک باشد پوشیده مشرب من

آب حیاتم اما خس پوش از سرابم

چون ماه نو تواضع با خاکیان نمایم

با آن شکوه گردون گیرد اگر رکابم

هرگز دلم نبوده است بی داغ عشق صائب

چسبیده است دایم بر اخگری کبابم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:40 PM

از جام بیخودی کرد ساقی خداپرستم

بودم ز بت پرستان تا از خودی نرستم

راهی که راهزن زد یک چند امن باشد

ایمن شدم ز شیطان تا توبه را شکستم

ساقی و باده من از سینه جوش می زد

روزی که بود مطرب از نغمه الستم

زان دم که عشق او بست از نیستی میانم

ز نار تازه ای شد احرام هر چه بستم

با دست در کف تن تا در خمار باشم

دارم تمام عالم روزی که نیم مستم

از خود مرا برون بر، تا کی درین خرابات

مستی و هوشیاری سازد بلند و پستم؟

از صحبت گرانان در زیر سنگ بودم

جز گوشه دل خود در هر کجا نشستم

از نوخطان گسستم سررشته محبت

زان دم که صائب آمد زلف سخن به دستم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:40 PM

با آن که من ندارم کاری به کار مردم

دایم کشم کدورت از رهگذار مردم

دنبال خلق گردد خود را کسی که گم کرد

خود را بیاب و بگذر از انتظار مردم

امیدواری خلق عنوان نا امیدی است

زنهار تا نباشی امیدوار مردم

از منت آب حیوان تیغ برهنه گردد

لب تر مساز زنهار از جویبار مردم

بنیاد اعتبارات پا در رکاب باشد

مگذار دل ز خامی بر فخر وعار مردم

در زیر تیغ دایم خون می خورد ز خجلت

هر کس به برگ سبزی شد شرمسار مردم

در چشم عیبجویان ظلمت همیشه فرش است

ز آیینه پشت بیند آیینه دار مردم

از سیر لاله و گل خاطر نمی گشاید

از مردم است صائب باغ و بهار مردم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:40 PM

مکش ز حسرت تیغ خودم که تاب ندارم

ز هیچ چشمه دیگر امید آب ندارم

بغیر دل که به دست خداست بست و گشادش

دگر امید گشایش ز هیچ باب ندارم

خوشم به وعده خشکی ز شیشه خانه گردون

امید گوهر سیراب ازین سراب ندارم

درین محیط که بی لنگرست باد مخالف

بغیر کسب هوا کار چون حباب ندارم

چرا خورم غم دنیا به این دوروزه اقامت؟

چو بازگشت این منزل خراب ندارم

در آن جهان ندهد فقر اگر نتیجه، در اینجا

همین بس است که پروای انقلاب ندارم

دلیل قطع امیدست آرمیدگی من

ز نارسایی این رشته پیچ و تاب ندارم

مبین به موی سفیدم، که همچو صبح بهاران

درین بساط به جز پرده های خواب ندارم

ترا که هست می ازماهتاب روی مگردان

که من زدست تهی روی ماهتاب ندارم

درین ریاض من آن شبنم سیاه گلیمم

که روی گرم توقع ز آفتاب ندارم

مرا ز روز حساب ای نفس دراز مترسان

که خود حسابم و اندیشه حساب ندارم

مساز روی ترش از نگاه بی غرض من

که همچو نامه بی مطلبان جواب ندارم

ز فکر صائب من کاینات مست و خرابند

چه شد به ظاهر اگر در قدح شراب ندارم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:40 PM

ازان گشاده جبین جام پر شراب گرفتم

عجب هلال تمامی ز آفتاب گرفتم

به خواب دامن آن زلف بی حجاب گرفتم

عنان دولت بیدار را به خواب گرفتم

به چشم بندی شرم و حجاب عشق چه سازم؟

گرفتم این که ز رخسار او نقاب گرفتم

نشد ز دولت بیدار رزق اهل سعادت

تمتعی که ازان چشم نیمخواب گرفتم

به من چگونه رسد پیچ و تاب موی در آتش؟

که من ز موی میان مشق پیچ و تاب گرفتم

ز گریه عاقبت کار گل فتاد به چشمم

ز گل گلاب کشیدم، گل از گلاب گرفتم

به نبض چشمه حیوان رسید دست امیدم

اگر ز صدق طلب دامن سراب گرفتم

نشد چو تیر خطا، آفرین نصیب غزالم

زنافه گر چه زمین را به مشک ناب گرفتم

به روی من در امید هر که بست ز مردم

من از گشایش توفیق فتح باب گرفتم

گزیدن لب افسوس بود نقل شرابم

ز دست هر که درین انجمن شراب گرفتم

به نارسایی من رهرو این بساط ندارد

فتاد پیش زمن، هر که را به خواب گرفتم

هزار غوطه زدم چون صدف به بحر خجالت

به یک دو قطره که من صائب از سحاب گرفتم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:40 PM

برون نمی برد از فکر دوست عالم آبم

نقاب دولت بیدار نیست پرده خوابم

جگر گداز محیط است داغ تشنگی من

کلاه گوشه به دریا شکسته موج سرابم

به خوان چرخ نکردم دراز دست تهی را

نداشت کاسه در یوزه پیش بحر حبابم

اگر چه روی مرا داشت روزگار بر آتش

چه خون که در دل آتش نکرد اشک کبابم

نیم چو آینه مه رهین پرتو منت

چو مهر باهمه آفاق روشن است حسابم

چو ماه عید نشد راست قامتم ز تواضع

همان سپهر دهد خاکمال همچو رکابم

ز بی تهی نرسیدم به غور بحر حقیقت

به فکر پوچ بسر رفت روزگار حبابم

ز خشک مغزی میناچه خون که در جگرم نیست

خوش آن زمان که به مینای غنچه بود گلابم

خم سپهر برین می کند تلاش شکستن

مگر به خانه زور آمده است باده نابم؟

همان ز طعن خطا نیستم خلاص چو صائب

گرفت روی زمین را اگر چه فکر صوابم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:40 PM

دلم سیاه شد از بس که برکتاب گذشتم

کدام روز سیه بود کز شراب گذشتم؟

چو نیست حاصل من غیر آه و ناله، چه حاصل

که چون قلم به سراپای هر کتاب گذشتم

دلم فرود نیامد به هر چه چشم گشودم

چو آفتاب براین عالم خراب گذشتم

کدام کار که آسان نشد به همت عشقم؟

اگر بر آتش سوزان زدم ز آب گذشتم

زمین مپرس کز این بحر بیکنار چه دیدی

که چشم بسته ازین بحر چون حباب گذشتم

نگشت روزی من مفت صائب اینهمه معنی

چو اشک گر مرو از پرده های خواب گذشتم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:40 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5004027
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث