به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

فارغند از قید چرخ نیلگون دیوانگان

رفته اند از حلقه ماتم برون دیوانگان

هر دم از بی اختیاری صورتی بر می کنند

مهره مومند در دست جنون دیوانگان

سنگ طفلان چیست، کز جان و دل سختی پذیر

کوه را سازند بی صبر و سکون دیوانگان

در بیابانی که باشد لاله زارش بوی خون

مست گردند از شراب لاله گون دیوانگان

تا ز چشم شور ارباب خرد ایمن شوند

می زنند از داغ، نعل واژگون دیوانگان

بلبلان دیوانه اند و بوی گل از اتحاد

می دود در کوچه و بازار چون دیوانگان

می کند باد مخالف شور دریا را زیاد

می شوند آشفته صائب از فسون دیوانگان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

سوخته است از آتش گل اشتهای بلبلان

نیست چیزی غیر بوی گل غذای بلبلان

تا کدامین سنگدل گل چید ازین گلشن که باز

بوی خون می آید امروز از نوای بلبلان

خار در چشم خزان ریزد نسیم جلوه اش

گر نپیچد شاخ گل سر از رضای بلبلان

سخت می ترسم چو برگ لاله گردد داغدار

گوش گل از ناله دردآشنای بلبلان

جذبه ای با ناله عشاق می باشد که گل

می دود از پوست بیرون در هوای بلبلان

چون گل کاغذ بود با تازه رویان بهار

نغمه های خشک مطرب با نوای بلبلان

سبزه خوابیده ای نگذاشت در گلزارها

های هوی می پرستان، های های بلبلان

غنچه مستور را خواهد فتاد از بام طشت

گر چنین بی پرده خواهد شد صدای بلبلان

غنچه نشکفته در گلزار نتوان یافتن

از نسیم نغمه های دلگشای بلبلان

چاک در دیوار گلشن چون قفس خواهد فتاد

گر چنین بالد گل از مدح و ثنای بلبلان

از نوای عندلیبان باغ پر آوازه است

شاخ گل دستی است از بهر دعای بلبلان

خرده گیری نیست کار کیسه پردازان عشق

ورنه گل آماده دارد خونبهای بلبلان

نیست آن بی درد را پروای عاشق، ورنه گل

تا سحر چون شمع می سوزد برای بلبلان

جنگ دارد با محبت خواب، ورنه شاخ گل

کرده است از غنچه سامان متکای بلبلان

می کند قانون عشرت ساز بهر گلستان

نوبهار از مد آواز رسای بلبلان

ناله تنهایی من بی اثر افتاده است

ورنه شاخ گل گذارد سر به پای بلبلان

صائب ایام خزان جوش بهاران می زنند

تا صریر کلک من شد پیشوای بلبلان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

مشک شد خون در وجود آهوان ما همچنان

سنگ خارا لعل شد در صلب کان ما همچنان

راه با خوابیدگی دامان منزل را گرفت

بر زمین چسبیده چون سنگ نشان ما همچنان

تخم قارون سر برون آورد از مغز زمین

چون شرر در سینه خارا نهان ما همچنان

سبزه خوابیده زیر سنگ قامت راست کرد

همچو مخمل بستر خواب گران ما همچنان

بیضه فولاد را جوهر به یکدیگر شکست

از گرانجانی گره در آشیان ما همچنان

کند سیلاب حوادث ریشه کوه از زمین

برنمی داریم دل زین خاکدان ما همچنان

تیر پای آهنین در دامن عزلت کشید

در کشاکش با قد همچون کمان ما همچنان

شد سکندر را ز وصل آب، خود بینی حجاب

تشنه آیینه چون آب روان ما همچنان

سوده شد ز الوان نعمت گر چه دندان ها تمام

خون خود را می خوریم از فکر نان ما همچنان

محو در خورشید شد شبنم ز گل تا چشم بست

برنمی داریم چشم از گلرخان ما همچنان

روی ماه مصر نیلی شد ز اخوان زمان

روی دل جوییم از اخوان زمان ما همچنان

آفتاب عمر آمد بر لب بام زوال

در سرانجام صفای خانمان ما همچنان

گشت از مغز قلم فربه تهیگاه سگان

چون هما محتاج مشتی استخوان ما همچنان

شمع از آتش زبانی داد صائب سر به باد

در مقام لاف سر تا پای زبان ما همچنان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

مبتلای آرزوی نفس را عاقل مخوان

عنکبوت رشته طول امل را دل مخوان

رهبری کز خویش نستاند ترا رهزن شمار

منزلی کز خود فرو نارد ترا منزل مخوان

ساحل آن باشد که امنیت در او لنگر کند

جای دست انداز موج بحر را ساحل مخوان

فیض عام حق به ذرات جهان تابیده است

هیچ نقشی را درین وحدت سرا باطل مخوان

مشکل آن باشد که حل گردد در او فکر جهان

مشکلی کز فکر حل آن شود مشکل مخوان

هیچ عیبی خاکیان را همچو کشف راز نیست

از زمین ها جز زمین شور را قابل مخوان

کاملی کز ناقصان بی بصیرت خویش را

کم نداند در کمال معرفت، کامل مخوان

عیب خود نایافتن بالاترین عیبهاست

جاهلان منفعل از جهل را جاهل مخوان

خواجه ای کآزاد نبود از دو عالم، خواجه نیست

بنده ای کز خویش نگریزد ورا مقبل مخوان

آب و رنگ چهره محفل شراب و شاهدست

محفلی کز حسن و می خالی بود محفل مخوان

شورش عشق است دلها را نشان زندگی

هر دلی کز عشق خالی گشت صائب دل مخوان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

ای فدای چشم مخمور تو خواب عاشقان

وی بلاگردان زلفت پیچ و تاب عاشقان

گر به بیداری غرور حسن مانع می شود

می توان دلهای شب آمد به خواب عاشقان

پیش ازان دست گل شبنم فرو ریزد به خاک

سر برآر از جیب صبح ای آفتاب عاشقان

شست خورشید قیامت دامن از خون شفق

همچنان خونابه می ریزد کباب عاشقان

گردن ما در کمند پیچ و تاب عقل نیست

زلف معشوقان بود مالک رقاب عاشقان

حسن لیلی در رخ مجنون تماشاکردنی است

مگذر از سیر رخ چون ماهتاب عاشقان

از حجاب غنچه بلبل سر به زیر پر کشید

نیست کم از شرم معشوقان حجاب عاشقان

سبحه ریگ روان سررشته را گم کرده است

از شمار درد و داغ بی حساب عاشقان

اعتمادی نیست بر جمعیت برگ خزان

زود می پاشد ز یکدیگر کتاب عاشقان

تیغ یار از خون ما زنجیر جوهر پاره کرد

نشأه دیوانه ای دارد شراب عاشقان

گر هوای سیر گردون هست در خاطر ترا

همتی صائب طلب کن از جناب عاشقان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

باده گلگون نمی آید به کار عاشقان

از لب میگون خود بشکن خمار عاشقان

شعله نتواند لباس رنگ را تغییر داد

چون برد زردی برون می از عذار عاشقان؟

خانه تن را به خاک تیره یکسان کرده اند

دست خالی می رود سیل از دیار عاشقان

مردم کوته نظر در انتظار محشرند

نقد خود را نسیه کردن نیست کار عاشقان

کوه طورست آن که می آید ز هر پرتو به رقص

نیست سنگ کم به میزان وقار عاشقان

صبح محشر را نمکدان در گریبان بشکند

شورش مغز پریشان روزگار عاشقان

در دل هر نقطه داغی سواد اعظمی است

تند مگذر این چنین از لاله زار عاشقان

ساده از کوه گرانجانی بود صحرای عشق

نقد جان در آستین دارد شرار عاشقان

هر که خود را باخت اینجا می زند نقش مراد

پاکبازست از پشیمانی قمار عاشقان

در سراپای وجودم ذره ای بی عشق نیست

محمل لیلی است هر کف از غبار عاشقان

آفتاب از دیده شبنم نمی پوشد عذار

رخ مپوش از دیده شب زنده دار عاشقان

نیش الماس حوادث با کمال سرکشی

خواب مخمل می شود در رهگذار عاشقان

خار صحرای ادب را دست دامنگیر نیست

زینهار ای گل مکش دامن ز خار عاشقان

دامن برق تجلی خار نتواند گرفت

دست کوته کن ز نبض بی قرار عاشقان

خاک بیدردان به شمع دیگران دارد نظر

آتش از خود می دهد بیرون مزار عاشقان

هر که می داند شمار داغهای خویش را

نیست روز حشر صائب در شمار عاشقان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

ساده است از نقش انجم آسمان عاشقان

این نشان از بی نشان دارد روان عاشقان

در حقیقت دنیی و عقبی دو منزل بیش نیست

این دو منزل را یکی سازد روان عاشقان

دامن ریگ روان را خار نتواند گرفت

دست رهزن کوته است از کاروان عاشقان

شکوه از شور قیامت محض کافر نعمتی است

بود در کار این نمکدان بهر خوان عاشقان

نیست خورشید این که می بینی بر این چرخ بلند

مانده بر جا آتشی از کاروان عاشقان

زیر پر چون صبح گیرد بیضه خورشید را

چون گشاید بال همت مرغ جان عاشقان

از صراط المستقیم عقل بیرون رفته اند

زه نمی گیرد به خود، زورین کمان عاشقان

هست در دل حسرت اکسیر اگر صائب ترا

مگذر از خاک مراد آستان عاشقان

چون نیابد نور فیض از روح پاک مولوی؟

شمس تبریزست صائب در میان عاشقان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

 

از رخش خواهند جای بوسه نافهمیدگان

در حرم محراب می جویند این نادیدگان

شوق را افسرده می سازد وصال دایمی

می برند از وصل لذت بیش هجران دیدگان

می شوند از سادگی در بوته خجلت گلاب

چون گل بی درد در باغ جهان خندیدگان

عیب دنیا را نمی بینند با صد چشم خلق

گر چه بی پرده است در چشم نظرپوشیدگان

نیستند از روی میزان قیامت منفعل

با دو چشم عاقبت بین خویش را سنجیدگان

در شبستان لحد خواب فراغت می کنند

در دل شبها ز بیداری به خود پیچیدگان

هر که دستار تعین از سر خود وا نکرد

در صف مردان بود کمتر ز سر پوشیدگان

می شوند از لاغری در هفته ای پا در رکاب

از فروغ عاریت چون ماه نوبالیدگان

چون گل رعناست می را زردرویی در قفا

سرخ رو باشند دایم خون دل نوشیدگان

قدر درویشی کسی داند که شاهی کرده است

راحت ساحل شود ظاهر به طوفان دیدگان

از خموشی های اهل فهم در تحسین شعر

می خلد افزون به دل تحسین نافهمیدگان

با کمال بی بری باشند صائب تازه رو

در گلستان جهان چون سرو دامن چیدگان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

شاخ چون دست کریمان شد زرافشان از خزان

در زر خالص زمین گردید پنهان از خزان

در درختان همچو نخل طور آتش در گرفت

جامه فانوس شد دیوار بستان از خزان

آب اگر در نوبهاران می چکید از روی باغ

می چکد آتش ز رخسار گلستان از خزان

آفتاب نوبهاران گر به زردی رو نهاد

شد ز هر برگ اختر سعدی فروزان از خزان

گر چه با دست نگارین عقده نتوان باز کرد

صد گره وا شد ز دلهای پریشان از خزان

چون پریزاد ابرها بال و پر رحمت گشود

بوستان شد شهر زرین سلیمان از خزان

از بهاران چند روزی گر چه برگ عیش یافت

شد زمین را پر ز برگ عیش دامان از خزان

خاک مظلم کز ترشرویی چو سیم قلب بود

چون زر خوش سکه شد یک روی خندان از خزان

برگها از بس به رغبت دست افشانی کنند

سرو نزدیک است گردد پایکوبان از خزان

می برد چون پاکبازان دل ز مردم بیشتر

گر چه شد جمعیت بستان پریشان از خزان

وقت بی برگی چو بلبل چون فراموشش کنم؟

من که دیدم از بهاران بیش احسان از خزان

از فنا پروا نباشد مردم بی برگ را

برگ گردد چون چراغ صبح لرزان از خزان

انقلابی در دل آزاد ما چون سرو نیست

باغبان گردید اگر دلسرد بستان از خزان

نیست با سوداییان فصل بهاران سازگار

می شود صائب دماغ من به سامان از خزان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

خاک را دامان پر زر می کند فصل خزان

بادها را کیمیاگر می کند فصل خزان

شاخساران را به رنگ عود برمی آورد

برگها را صندل تر می کند فصل خزان

طوطیان سبزپوش عالم ایجاد را

حله طاوس در بر می کند فصل خزان

از رخ زرین، بساط خاک را در یک نفس

آسمان پر ز اختر می کند فصل خزان

می پرد چون نامه اعمال، برگ از شاخسار

باغ را صحرای محشر می کند فصل خزان

رتبه ریزش بود بالاتر از اندوختن

از بهاران جلوه خوشتر می کند فصل خزان

برگ را چون میوه های پخته می ریزد به خاک

پای خواب آلود را پر می کند فصل خزان

بوسه بر دستش، که از نقش و نگار دلفریب

برگها را دست دلبر می کند فصل خزان

گر چه از دست زر افشانش زمین کان طلاست

خرقه صد پاره در بر می کند فصل خزان

از رخ چون زعفران، چین جبین خاک را

خنده رو چون سکه زر می کند فصل خزان

در کهنسالی عیار فکرها روشنترست

آبها را پاک گوهر می کند فصل خزان

شوق آتش را هوای سرد، دامان صباست

رغبت می را فزونتر می کند فصل خزان

می کند از پیکر بستان لباس عاریت

برگ پوشان را قلندر می کند فصل خزان

بر امید خط پاکی از جهان رنگ و بو

هر چه دارد خرج دفتر می کند فصل خزان

می زند بتخانه گلزار را بر یکدگر

کار ابراهیم آزر می کند فصل خزان

برگها را می کند در کف زدن بی اختیار

چون سماع بیخودی سر می کند فصل خزان

گر چنین از آه سرد آتش زند در بوستان

عندلیبان را سمندر می کند فصل خزان

از برات عیش، صائب دامان آفاق را

با پریشانی توانگر می کند فصل خزان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5004192
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث