به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

کار هر بی ظرف نبود عشق پنهان داشتن

سهل کاری نیست اخگر در گریبان داشتن

بیستون از صبر بالا دست من دارد به یاد

بر سر خود تیغ خوردن، پا به دامان داشتن

بخیه تسبیح زاهد عاقبت بر رو فتاد

چند بتوان دام را در خاک پنهان داشتن؟

خاک بر لب مال اینجا، تا توانی چون مسیح

دست در یک کاسه با خورشید تابان داشتن

کشتی امید در دریای خون افکندن است

از تنور نوح امید لب نان داشتن

ضبط معشوق پریشان گرد کردن مشکل است

چون نگردد خون دلم از پاس پیکان داشتن؟

از من آزاده دارد یاد (سرو) بی ثمر

روی خود را تازه با اهل گلستان داشتن

چون معلم را نگیرد دود آه کودکان؟

نیست آسان بی گناهان را به زندان داشتن

می زنم امروز و فردا بر جنون از دست عقل

چند صائب پاس ننگ و نام بتوان داشتن؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

اندکی کوتاه کن زلف بلند خویشتن

تا مبادا ناگه افتی در کمند خویشتن

گر چه این تعلیم بهر من ندارد صرفه ای

تا شوی واقف ز حال مستند خویشتن

لیک می دانم که از فولاد اگر باشد دلت

برنمی آیی به مژگان کشند خویشتن

ناز در تسخیر ما گر می کند استادگی

مشورت کن با دل مشکل پسند خویشتن

حسن چون افتاد شیرین، دل ز خود هم می برد

نیشکر بیرون نمی آید ز بند خویشتن

ز اشتیاق خویش در یک جا نمی گیرد قرار

ای خوشا حسنی که خود باشد سپند خویشتن

شکر این معنی که عیسای زمانت کرده اند

اینقدر غافل مشو از دردمند خویشتن

لب نگه دار از لب ساغر که نادم می شود

هر که اندازد در آب تلخ، قند خویشتن

سعی تا حد توکل دست و پایی می زند

چون به این وادی رسی پر کن سمند خویشتن

پند دل صائب مرا از کوی او آواره کرد

هیچ کافر گوش نگذارد به پند خویشتن!

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

موج دریا را نباشد اختیار خویشتن

دست بردار از عنان گیر و دار خویشتن

زهد خشک از خاطرم هرگز غباری برنداشت

مرکب نی بار باشد بر سوار خویشتن

خاک باشد از مصافم چشم دشمن را نصیب

کرده ام تا خاکساری را حصار خویشتن

خار دیوار گلستانم که از بی حاصلی

می کشم خجلت ز اوج اعتبار خویشتن

خلوتی چون خانه آیینه داری پیش دست

بهره ای بردار از بوس و کنار خویشتن

گوهر از گرد یتیمی می شود کامل عیار

بیش ازین دامن مکش از خاکسار خویشتن

می توانی آتش شوق مرا خاموش کرد

گر دلت خواهد، به لعل آبدار خویشتن

دیدن آیینه را موقوف خواهی داشتن

گر بدانی حال من در انتظار خویشتن

گر دهم ملک سلیمان را به موری بی سؤال

همچنان باشم ز همت شرمسار خویشتن

بس که چون آیینه صائب دیده ام نادیدنی

می شمارم زنگ کلفت را بهار خویشتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

پیچ و تاب عشق را نتوان ز جان برداشتن

نیست ممکن موج از آب روان برداشتن

چون صدف من هم ز گوهر دامنی می داشتم

می توانستم اگر دست از دهان برداشتن

خانه خالی پر و بالی است بهر سالکان

تیر را آسان بود دل از کمان برداشتن

هر که از دل بار بردارد، گران بر دوش نیست

از سبوی می گرانی می توان برداشتن

نیست در دریای شورانگیز عالم موج را

هیچ تدبیری به از دست از عنان برداشت

از خدا تا کی به دنیای دنی قانع شدن؟

چند از خوان سلیمان استخوان برداشتن؟

برنمی گردد به ابر از گوهر شهوار آب

نیست ممکن دل ز لعل دلستان برداشتن

پسته بی مغز در لب بستگی رسواترست

نیست حاجت پرده از کار جهان برداشتن

خوشتر از صد باغ و بستان است کنج عافیت

با قفس سهل است دل از گلستان برداشتن

می توان برداشت دل صائب به آسانی ز جان

لیک دشوارست دل از دوستان برداشتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

راز را در سینه دشوارست پنهان داشتن

ورنه آسان است اخگر در گریبان داشتن

گوی توفیق از خم چوگان گردون بردن است

گوشه کردن از جهان، سر در گریبان داشتن

ابر هیهات است بیرون آید از تسخیر برق

عشق عالمسوز را پوشیده نتوان داشتن

می کند از مهر خاموشی تراوش راز عشق

مشک را در نافه ممکن نیست پنهان داشتن

سینه ها را می کند گنجینه گوهر چو کوه

زیر تیغ از سخت جانی پا به دامان داشتن

از زمین شور باشد زعفران کردن طمع

دلگشایی چشم از صحرای امکان داشتن

ترک خواهش کن که می سازد صدف را دل دو نیم

کاسه دریوزه پیش ابر نیسان داشتن

هست باران داشتن از کاغذ ابری طمع

چشم ریزش از کف خشک لئیمان داشتن

خوار می گردد عزیزان را کند هر کس که خوار

از بصیرت نیست یوسف را به زندان داشتن

بهتر از گنج گهر بی خواست بخشیدن بود

پاس آب روی سایل از کریمان داشتن

از شکست دل دو جانب را رعایت کردن است

پیش زنگی در بغل آیینه پنهان داشتن

لرزش بیدل به جان در زیر تیغ آبدار

هست چون پاس نفس در آب حیوان داشتن

می کند دل را چو سرو آزاد از دلبستگی

چشم پیش پا چو نرگس در گلستان داشتن

زیر سرو و بید دامان طمع وا کردن است

کاسه دریوزه پیش این خسیسان داشتن

قطره ناچیز را تشریف گوهر می دهد

یاد گیرید از صدف آیین مهمان داشتن

صد دل آشفته را شیرازه می باید شدن

نیست معشوقی همین زلف پریشان داشتن

دیدی از اخوان چه خواری ها عزیز مصر دید

چشم دلجویی نمی باید ز اخوان داشتن

این جواب آن غزل صائب که راقم گفته است

گنج پابرجاست پای خود به دامان داشتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

پیش اهل دل ادب منظور باید داشتن

با کمال قرب خود را دور باید داشتن

سر نباید تافتن از گفتگوی حق به تیغ

پاس حرف خویش چون منصور باید داشتن

چشم شور از نعمت فردوس لذت می برد

درد و داغ عشق را مستور باید داشتن

گریه کردن پیش بی دردان ندارد حاصلی

تخم را پاس از زمین شور باید داشتن

تا به شیرینی سرآید روزگار زندگی

نفس را قانع به تلخ و شور باید داشتن

برنمی آید دل نازک به استیلای عشق

شیشه را پاس از می پر زور باید داشتن

در چنین عهدی که از روشندلان آثار نیست

در بغل آیینه را مستور باید داشتن

از فروغ هر شراری سوختن دون همتی است

شرمی از روی چراغ طور باید داشتن

چشم او در روزگار خط قیامت می کند

در بهاران مست را معذور باید داشتن

گر بود روی زمین در حلقه فرمان تو

چون سلیمان دست پیش مور باید داشتن

شمع اگر صائب صلای گرد سرگشتن دهد

خاطر پروانه را منظور باید داشتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

بر سبکروحان گران نبود بپا برخاستن

بر گرانجانان بود مشکل ز جا برخاستن

سرفرازی می فزاید آتش سوزنده را

پیش پای هر خس و خاری بپا برخاستن

خوشنماتر در نگین دان از نشست گوهرست

از بزرگان گران تمکین ز جا برخاستن

حیرت رخسار آتشناک آن جان جهان

برد از یاد سپند من ز جا برخاستن

می رساند یک نفس بنیاد هستی را به آب

چون حباب از جا به امداد هوا برخاستن

می شود با خاک یکسان از طمع نفس خسیس

از سر راه است مشکل بر گدا برخاستن

جذبه ای عشق در کار من افتاده کن

کز سر دنیا شود آسان مرا برخاستن

برندارد عفو اگر از دوش ما بار گناه

سخت دشوارست در محشر ز جا برخاستن

سبزه زیر سنگ صائب راست نتوانست شد

با گرانجانی بود مشکل ز جا برخاستن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

چون صدف تا چند پیش ابر دست افراشتن؟

اشک حسرت را فرو خوردن، گهر پنداشتن

چند پیش صبح بردن آبروی اشک و آه؟

در زمین شور تا کی تخم ریحان کاشتن؟

خیمه بیرون زن ز هستی، تا توانی چون حباب

در ته یک پیرهن با بحر صحبت داشتن

تخم رنجش در زمین دوستی پاشیدن است

شکوه احباب را پوشیده در دل داشتن

تا کمان آسمان در زه بود تقدیر را

از تهی مغزی است گردن چون هدف افراشتن

صائب از خاک عدم شکر اگر حاصل شود

از لب جانان تمتع می توان برداشتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

نیست معشوقی همین زلف چلیپا داشتن

دردسر بسیار دارد پاس دلها داشتن

حسن عالمسوز یوسف چون برانداز نقاب

نیست ممکن پاس عصمت از زلیخا داشتن

چون تو از ما شیشه جانان می کنی پهلو تهی

چیست حاصل از دل سنگ چو خارا داشتن؟

تا توان گردآوری کرد آبروی خویش را

بهر گوهر دست نتوان پیش دریا داشتن

جنگ دارد صحبت سوداییان با خلق تنگ

جبهه واکرده ای باید چو صحرا داشتن

از لب بیهوده گویان امن نتوان زیستن

سوزنی با خویش باید همچو عیسی داشتن

تا تو نتوانی به همت داد سامان کار خلق

از مروت نیست دست از کار دنیا داشتن

گر چه دارد جنگ صائب خانه داری با جنون

می توانم خانه زنجیر بر پا داشتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

نیست آسان خون نعمت های الوان ریختن

برگریزان مکافات است دندان ریختن

سالها گل در گریبان ریختی چون نوبهار

مدتی هم اشک می باید به دامان ریختن

چشمه خورشید را شبنم نیندازد ز جوش

چند آب سرد بر خون شهیدان ریختن؟

تلخی منت حلاوت می برد از شهد جان

آبرو نتوان برای آب حیوان ریختن

با سبکروحان به سر بر، تا توانی همچو گل

در کنار دشمن خود خرده جان ریختن

می تواند بلبل ما از غبار بال و پر

در گریبان خزان رنگ گلستان ریختن

بر سر شورست اشکم، نوح تردستی کجاست

تا ز چشمم یاد گیرد رنگ طوفان ریختن

آنقدر موج حلاوت زد دهان او که مور

می تواند قندها از شیره جان ریختن

حسن را صائب گزیر از دودمان زلف نیست

شمع عالمسوز را بی رشته نتوان ریختن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5004026
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث