به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نیستم در عشق کافر ماجرای سوختن

می دهم جان همچو هندو از برای سوختن

نیست از سوز محبت شیوه من سرکشی

دارم آتش زیر پای خود برای سوختن

لاله دارد داغ خامی زین گلستان بر جگر

در سراپای دل من نیست جای سوختن

نیست ممکن چون سپند آسوده گردیدن مرا

تا نسازم خرده جان را فدای سوختن

دور گردان را به آتش رهنمایی می کند

از سپند من اگر خیزد صدای سوختن

نیست در آتش پرستی ها مرانسبت به شمع

بر ندارم من به کشتن سر ز پای سوختن

شب نمی سازد به چشمش روز روشن را سیاه

هر که را در دل بود نور و ضیای سوختن

سر برآرد روز حشر از یک گریبان با چراغ

هر که چون پروانه سازد جان فدای سوختن

نه ز بی دردی بود خاموشی من چون سپند

در گره فریادها دارم برای سوختن

نیست ممکن محو گردد جای داغ از سینه ها

محضری زین به نمی خواهد وفای سوختن

سوخت تا پروانه واصل شد، تو هم از بال و پر

باز کن آغوش رغبت در هوای سوختن

شمع ازان پروانه را بی بال و پر سازد، که هست

عاشق معشوق رسوا کن سزای سوختن

من ز غیرت چون چنار از آتش خود سوختم

شمع اگر پروانه را شد رهنمای سوختن

عقده های مشکلم چون عود یکسر باز شد

تا فتادم در حریم دلگشای سوختن

در خور آتش چو از تردامنی ها نیستم

آه سردی می کشم گاهی برای سوختن

نیست سیری عشقبازان را ز درد و داغ عشق

سوختن هرگز ندارد اشتهای سوختن

نیست ممکن سر به جیب خامشی دزدم چو شمع

تا نسازم پیکر خود را غذای سوختن

جان خشک خویش را آتش نمی دارم دریغ

نیستم چون هیزم تر بد ادای سوختن

هر سیه رویی که کوشش می کند در جمع مال

جمع چون هندو کند هیزم برای سوختن

زان به جرأت می زنم بر آتش سوزان که هست

دل خنک گشتن ز هستی منتهای سوختن

چشم چون بردارم از رخسار آتشناک یار؟

من که می میرم چو هندو از برای سوختن

وقت شمعی خوش که می استد به چشم اشکبار

بر سر یک پا تمام شب برای سوختن

نیست از بی جرأتی صائب مرا دوری ز شمع

کز تهیدستی ندارم رونمای سوختن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

از سرانجام سفر غافل نمی باید شدن

دل نهاد عمر مستعجل نمی باید شدن

در طریق شوق می باید گذشت از برق و باد

همسفر با مردم کاهل نمی باید شدن

عرض ره بر طول افزودن طریق عقل نیست

همچو مستان هر طرف مایل نمی باید شدن

تا به دریا می توان دست و بغل رفتن چو موج

خشک بر یک جای چون ساحل نمی باید شدن

کشتی نوح است صاحبدل درین دریای خون

در شکست هیچ صاحبدل نمی باید شدن

ناخنی تا هست در کف آه درد آلود را

دلگران از عقده مشکل نمی باید شدن

گوهری جز عقده دل نیست در بحر سراب

طالب دنیای بی حاصل نمی باید شدن

در نگارستان وحدت هر غباری محملی است

همچو مجنون محو یک محمل نمی باید شدن

نیست غیر از خوردن دل روزی ماه تمام

مرد دل خوردن نه ای، کامل نمی باید شدن

دعوی آزادگی بر طاق می باید گذاشت

چون صنوبر زیر بار دل نمی باید شدن

نشأه این باده مغز هوشمندی می خورد

از شراب عجب لایعقل نمی باید شدن

شکر خودکامی به ناکامان مدارا کردن است

غافل از ناکامی سایل نمی باید شدن

شمع را هنگامه آرایی به کشتن داده است

گرم در آرایش محفل نمی باید شدن

حسن معنی لیلی و الفاظ رنگین محمل است

پیش لیلی واله محمل نمی باید شدن

ملک دل را یاد مردم لشکر بیگانه است

صائب از یاد خدا غافل نمی باید شدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

چون توان قانع به پیغام از لب دلبر شدن؟

با دهان خشک نتوان از لب کوثر شدن

حاصل نزدیکی سیمین بران دل خوردن است

رشته از گوهر ندارد بهره جز لاغر شدن

گوشه گیری می کند ناقص عیاران را تمام

بی صدف صورت نبندد قطره را گوهر شدن

پیروان از پیشرو دارند پیش رو سپر

سینه می باید به تیغ افشرد در رهبر شدن

پای طاوس از سر طاوس رعنایی نبرد

نخوت آتش نگردد کم به خاکستر شدن

نقد خود را بر امید نسیه باطل کردن است

پش دونان با رخ زرین برای زر شدن

تا کی از اقبال دنیای خسیس افروختن؟

چند چون آتش زهر خاری زبان آور شدن؟

گوشه گیر از مردمان صائب که جز درگاه حق

با قد خم نیست لایق حلقه هر در شدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

چند سرگردان درین دریای بی لنگر شدن؟

چون حباب از پرده ای در پرده دیگر شدن

لامکانی شو، ز دار و گیر چرخ آسوده شو

تا به کی چون عود خواهی خرج این مجمر شدن؟

از بصیرت نیست در دامان ابر آویختن

قطره را تا هست ممکن در صدف گوهر شدن

گر نریزی آبروی خویش پیش هر خسیس

در همین جا می توان سیراب از کوثر شدن

پیرو از زخم زبان اعتراض آسوده است

شمع در هر گام سر می بازد از رهبر شدن

از کشاکش نیست فارغ نخل تا دارد ثمر

ایمن است از سنگ طفلان بید از بی بر شدن

نیست مفلس را ز قرب اغنیا جز پیچ و تاب

رشته از گوهر ندارد بهره جز لاغر شدن

ابر عالمگیر غفران گر نگردد پرده پوش

سخت رسوایی است در هنگامه محشر شدن

خودنمایی مانع است از چشمه حیوان ترا

چند چون آیینه سد راه اسکندر شدن؟

زندگانی بر مراد اهل عالم مشکل است

دردسر بسیار دارد صاحب افسر شدن

نیست صائب صید فرقه را دعای جوشنی

در کمینگاه حوادث، بهتر از لاغر شدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

پیش مستان از خرد بیگانه می باید شدن

چون به طفلان می رسی دیوانه می باید شدن

مدتی در خواب بی دردی به سر بردی، بس است

این زمان در عاشقی افسانه می باید شدن

هرزه خندی آبروی شیشه را بر خاک ریخت

باده چون خوردی، لب پیمانه می باید شدن

دامن بخت بلند آسان نمی آید به دست

در زمین خاکساری دانه می باید شدن

عاشقی و کوچه گردی در جوانی ها خوش است

پیر چون گشتی وبال خانه می باید شدن

نیست آسان در حریم زلف او محرم شدن

بی زبان با صد زبان چون شانه می باید شدن

خصم سرکش را توان ز افتادگی تسخیر کرد

شیشه چون گردن کشد، پیمانه می باید شدن

روزگاری شعله آواز مطرب بوده ای

مدتی هم شمع ماتمخانه می باید شدن

آشنای معنی بیگانه گشتن سهل نیست

صائب از هر آشنا بیگانه می باید شدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

مرد غوغا نیستی سرور نمی باید شدن

تاب دردسر نداری سر نمی باید شدن

مور ازین تدبیر بر دست سلیمان بوسه زد

غافل از اندیشه لشکر نمی باید شدن

گوش سنگین می شود لوح مزار باغبان

میوه تا در باغ داری کر نمی باید شدن

کف ز بی مغزی سراسر می رود بر روی بحر

مرد زندان نیستی گوهر نمی باید شدن

تیغ موج از سنگ خارا می شود دندانه وار

ز اضطراب بحر بی لنگر نمی باید شدن

خسروان را عدل می بخشد حیات جاودان

در سیاهی همچو اسکندر نمی باید شدن

پادشاه از کشور بیگانه می دارد خطر

یک قدم از حد خود برتر نمی باید شدن

غوطه در دریای آتش می زند شمع از زبان

چون تهی مغزان زبان آور نمی باید شدن

نیست زیر سقف گردون جای آرام و قرار

چون سپند آسوده در مجمر نمی باید شدن

ظلمت ذاتی بود بهتر ز نور عارضی

همچو ماه از آفتاب انور نمی باید شدن

دامن از دست هوای نفس می باید گرفت

همچو خس بازیچه صرصر نمی باید شدن

منزل نزدیک را تعجیل می سازد دراز

همسفر با هیچ بی لنگر نمی باید شدن

حاصل دست تهی، ز افسوس بر هم سودن است

عاشق سیمین بران بی زر نمی باید شدن

نشکنی گر خویش را باری خودآرایی مکن

بت شکن گر نیستی بتگر نمی باید شدن

افسر آزادگان از ملک سر پیچیدن است

زیر بار منت افسر نمی باید شدن

لاغری آهوی وحشی را دعای جوشن است

از غم فربه شدن لاغر نمی باید شدن

بوسه ای صائب ز لعل یار می باید ربود

تشنه از سرچشمه کوثر نمی باید شدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

خانه سوز و آشیان پرداز می باید شدن

با نسیم صبح هم پرواز می باید شدن

چون قفس در هم شکست از خود رمیدن مشکل است

پیشتر آماده پرواز می باید شدن

تا زبان آور شوی چون شمع در دلهای شب

با خموشی روزها دمساز می باید شدن

چون جوانمردان نه ای گر در زیان غالب شریک

با زیان و سود خلق انباز می باید شدن

چشم وام از حلقه های زلف می باید گرفت

محو آن حسن سراپا ناز می باید شدن

نیست آسان عشق با خوبان نوخط باختن

تخته مشق عتاب و ناز می باید شدن

آستین بر شعله آواز می باید فشاند

سرمه خاموشی غماز می باید شدن

تا شوی مانند صائب در سخن عالی مقام

خاک پاک هر سخن پرداز می باید شدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

در حضور بلبلان خاموش می باید شدن

همچو شاخ گل سراپا گوش می باید شدن

تا به اندک فرصتی گنجینه گوهر شوی

چون صدف در بحر هستی گوش می باید شدن

گر زبان آتشین چون شمع داری در دهن

پیش صبح خوش نفس خاموش می باید شدن

می کند کار نمک در باده اظهار شعور

چون به مستان می رسی بیهوش می باید شدن

مهر خاموشی به لب زن چون نداری معرفت

بر سر خوان تهی سرپوش می باید شدن

چشم اگر داری که خواب سیر در منزل کنی

زیر هر بار گرانی دوش می باید شدن

در بهار نوجوانی عشق ورزیدن خوش است

آتشی تا هست صرف جوش می باید شدن

گر چه نتوان گرد آن ماه تمام از شرم گشت

هاله آسا جمله تن آغوش می باید شدن

جاده های نیش صائب منتهی گردد به نوش

در جهان قانع به نیش از نوش می باید شدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

عاقبت این مرغ وحشی زین قفس خواهد شدن

با نواسنجان قدسی همنفس خواهد شدن

پرتو خورشید را زنجیر کردن مشکل است

از همان راهی که آمد بازپس خواهد شدن

چون گل این هنگامه خوبی که بر خود چیده ای

از خزان زیر و زبر در یک نفس خواهد شدن

از فغان دردمندان بیضه فولاد تو

عاقبت پر رخنه مانند جرس خواهد شدن

تیغ بی رحمی خط سبز از میان خواهد کشید

روزگار دار و گیر زلف بس خواهد شدن

این لب شیرین که می داری دریغ از طوطیان

روزی موران و پامال مگس خواهد شدن

این گل رویی که می گردد ز شبنم داغدار

زخمی تیغ زبان خار و خس خواهد شدن

زهر در پیمانه لعل تو خواهد کرد خط

چشم بدمستت گرفتار عسس خواهد شدن

همچو بار طرح، آخر ساعد سیمین تو

بار دوش و گردن اهل هوس خواهد شدن

آن لب میگون که آب خضر از وی می چکد

ناگوارا چون شراب نیمرس خواهد شدن

در خزان ناامیدی ها دل سنگین تو

بر مراد صائب آتش نفس خواهد شدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

شوق ما بال و پر جسم گران خواهد شدن

دار بر منصور ما تخت روان خواهد شدن

عشق دارد سختیی اما گوارا می شود

بیستون بر کوهکن رطل گران خواهد شدن

هست اگر هر گریه ای را خنده ای در چاشنی

ریشه غم در دل ما زعفران خواهد شدن

از هواداران مشو غافل که وقت برگریز

طوق قمری سرو را خط امان خواهد شدن

چون زلیخا هر که در عشق جوانان پیر شد

از ورق گردانی دوران جوان خواهد شدن

گر به این عنوان شود اوضاع دنیا ناگوار

خضر بیزار از حیات جاودان خواهد شدن

رشته سر در گم ما را نخواهد یافتن

سوزن عیسی اگر بر آسمان خواهد شدن

زین شکست و بست کز گردون مرا در طالع است

استخوانم مغز و مغزم استخوان خواهد شدن

صائب آن آیینه رو خواهد به فکر ما فتاد

طوطی خاموش ما شکرفشان خواهد شدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5003598
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث