به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

زلف مشکین را ز صبح عارض خود دور کن

چون چراغ روز، گل را در نظر بی نور کن

سرنوشت عشق از پیشانی من روشن است

چون توان با آب گفتن عکس را مستور کن؟

شعله چون برگ خزان از آه سردم رنگ باخت

فکر فانوس ای کلیم از بهر شمع طور کن

خاطر آیینه وحدت غبارآلود شد

گرد هستی را به چوب دار از خود دور کن

خاکساری جاده ای دارد ز مو باریکتر

گردن تسلیم نازک چون میان مور کن

سر چه باشد کس نبازد در ره داغ جنون؟

این کدوی پوچ را در کار این زنبور کن

دوش خاطر را سبک کن صائب از گرد حیات

رو به معراج فنا آنگاه چون منصور کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

 

بهر معنی های رنگین لفظ را پرداز کن

باده شیراز را در شیشه شیراز کن

بوی گل در غنچه سربسته ایمن از صباست

لب ببند از گفتگو، خون در دل غماز کن

آبرو را در عوض دریادلان گوهر دهند

پیش ابر نوبهاران چون صدف لب باز کن

از بصیرت ترک دنیا سهل و آسان می شود

بهر پوشیدن، درین هنگامه چشمی باز کن

از هوس ها قالب خود را تهی چون ساختی

بر میان گلرخان چون بهله دست انداز کن

زود دلگیر از تماشای چمن خواهی شدن

در حریم بیضه سامان پر پرواز کن

راه بی پایان خود تا کنی یک نعره وار

خرده جان را سپند شعله آواز کن

از نیاز پست فطرت ناز مردم می کشی

بی نیازی پیشه خود کن، به عالم ناز کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

مطربا صبح است، قانون صبوحی ساز کن

دانه دل را سپند شعله آواز کن

از ته دل چون سحر برکش نوای ساده ای

نقش بر بال تذروان چنگل شهباز کن

سهل باشد پرده قانون خود را ساختن

می توانی، طالع ناساز ما را ساز کن

ناقه را ذوق حدی (بر) دارد از دل فکر بار

زیر بار غم منه دل را، حدی آغاز کن

در رکاب برق دارد پای، فیض صبحگاه

ای کم از شبنم، درین گلزار چشمی باز کن

زیر کوه آهنین منت صیقل مرو

خانه آیینه دل را به می پرداز کن

ناخنی بر پرده های چنگ خواب آلود زن

عیش های شب پریشان گشته را آواز کن

غنچه باغ خموشی ایمن است از برگریز

لب ببند از گفتگو، خون در دل غماز کن

ماه صائب از نیاز خویش دایم زردروست

بی نیازی شیوه خود کن، به عالم ناز کن

این جواب آن که می گوید حکیم غزنوی

پادشاه امروز گشتی در جهان آواز کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

روز چون روشن شود زان روی انور یاد کن

شب چو گردد تیره زان زلف معنبر یاد کن

صبح با خورشید تابان چون شود دست و بغل

از بیاض گردن و رخسار دلبر یاد کن

می توان کردن به عادت زهر را شیرین چو قند

در حیات از مرگ تلخ خود مکرر یاد کن

چون به بالین سر نهی یادآور از خشت لحد

چون برآری سر ز خواب از صبح محشر یاد کن

پیشتر زان کز فراموشان کند گردون ترا

گاه گاه از دوستان نیک محضر یاد کن

ای که چون خم تا به گردن در میان باده ای

از خمارآلودگان گاهی به ساغر یاد کن

وقت سیر برق و باران، ای بهار زندگی

از دهان خشک ما و دیده تر یاد کن

ای که ساغر می زنی چون خضر از آب حیات

از دل گرم و لب خشک سکندر یاد کن

این جواب آن غزل صائب که ملا گفته است

چون ببینی آفتاب از روی دلبر یاد کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

با کمند زلف تسخیر دل افگار کن

این کهن اوراق را شیرازه از زنار کن

نیست جرمی در جهان بالاتر از هستی تو

تا نفس در سینه داری صرف استغفار کن

بر لب بام آ، به زردی چون نهد رو آفتاب

وقت رفتن شربتی در کار این بیمار کن

در خراب آباد عالم آشنارویی نماند

روی چون آیینه خورشید در دیوار کن

دزد آتشدست غفلت در کمین فرصت است

شمع بالین خود از چشم و دل بیدار کن

هیچ کس را نیست در روی زمین درد سخن

نامه خود را به کار رخنه دیوار کن

نیستی صائب حریف منت ابر بهار

کشت خود را سبز از مژگان گوهربار کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

می گدازد شیشه دل را می رنگین حسن

دل ز ساغر می برد صهبای دل شیرین حسن

نوبهار خنده گل در گریبان بگذرد

عالم افروزی کند چون خنده رنگین حسن

خویش را در کوچه بند آستین می افکند

پنجه موسی ز شرم ساعد سیمین حسن

عشق را نتوان به رنگ و بو شکار خویش کرد

دست خالی آید از گلشن برون گلچین حسن

بلبلان را روی گرم گل نوا پرداز کرد

آتشین گفتار گردد عشق از تلقین حسن

بوی آن سیب زنخدان زنده دل دارد مرا

ورنه عاشق پروری کفرست در آیین حسن

از شبیخون هوس گلزار عصمت ایمن است

تا چراغ شرم سوزان است بر بالین حسن

صرصر بی اعتدالی در بهار عشق نیست

رنگ و بو هرگز نمی بازد گل (و) نسرین حسن

در تماشاخانه فردوس خون خود خورد

دیده هر کس که چون صائب بود گلچین حسن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

گرد غم فرش است دایم در غم آباد وطن

در غریبی نیست مکروهی به جز یاد وطن

ای بسا نعمت که یادش به ز ادراکش بود

از وطن می ساختم ای کاش با یاد وطن

مرهمش خاکستر شام غریبان است و بس

هر که را بر دل بود زخمی ز بیداد وطن

از دل و جان بنده غربت نگردد، چون کند؟

آنچه یوسف دید از اخوان در غم آباد وطن

من که در غربت چو لعل از سیم دارم خانه ها

سنگ بر دل تا به کی بندم ز بیداد وطن؟

گر غبار دل نمی گردید سد راه اشک

می رسانیدم به آب از گریه بنیاد وطن

این زمان صائب دل از یاد غریبی خوش کنم

من که دل خوش کردمی پیوسته از یاد وطن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

چون سکندر خانه عمر از اثر آباد کن

این بنای سست پی را آهنین بنیاد کن

می شود وقتی که فریادت شود فریادرس

تا نفس در سینه داری ناله و فریاد کن

سرو را تشریف آزادی به رعنایی فکند

بنده خود کن، ز رعنایی مرا آزاد کن

روزگار کامرانی را زکاتی لازم است

در حریم شعله ما را ای سمندر یاد کن

نیست غیر از عشق خضری در بیابان وجود

هر کجا گم گشته ای یابی، به عشق ارشاد کن

چند ای گل جلوه در کار تماشایی کنی؟

بینوایان قفس را هم به برگی یاد کن

می رساند موج کشتی را به ساحل بی خطر

صبر بر جور ادیب و سیلی استاد کن

گر دو صد تیغ زبان باشد ترا در عرض حال

در نیام خامشی چون سوسن آزاد کن

از کمند پیچ و تاب عشق صائب سر مپیچ

همچو جوهر ریشه محکم در دل فولاد کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

حلقه بر هر در چو خورشید سبک لنگر مزن

تا در دل می توان زد حلقه بر هر در مزن

هست با لب تشنگی حسن گلوسوز دگر

ساغر تبخاله را بر چشمه کوثر مزن

می توان زد دست بی مانع چو در دامان شب

دست چون بی حاصلان بر دامن دیگر مزن

شکوه از گردون نیلی می کند دل را سیاه

مهر بر لب زن، نفس در زیر خاکستر مزن

از تهیدستی مکن اندیشه، ای کوتاه بین

در دل دریا گره بر آب چون گوهر مزن

بر نیاید خامشی با راز عالمسوز عشق

مهر موم از سادگی بر روزن مجمر مزن

هست در عین عدالت آب جان بخش حیات

قطره در دریای ظلمت همچو اسکندر مزن

ساغری کز خود برآرد می، ترا آماده است

بوسه با آن لعل میگون بر لب ساغر مزن

خامشی رزق تو، گفتارست رزق دیگران

تا توان گل در گریبان ریختن، بر سر مزن

بهر مشتی خون که صائب می شوی رزق زمین

دست در دامان قاتل در صف محشر مزن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

 

چرخ را خاکستری از برق سودا کرد حسن

نقطه خاک سیه را چون سویدا کرد حسن

غوطه در خون شفق زد ساعد سیمین صبح

تا به خونریز اسیران دست بالا کرد حسن

کوه طوری را که بر زانوی تمکین تکیه داشت

از نگاه برق جولان آتشین پا کرد حسن

غوطه در موج حلاوت زد زمین و آسمان

تا ز شکر خنده پنهان گره وا کرد حسن

می برد هر قطره اشکم لذتی از دیدنش

شبنم این بوستان را چشم بینا کرد حسن

کوه را دل آب شد تا لعل او سیراب گشت

غوطه در خون زد جهان تا رنگ پیدا کرد حسن

صورت احوال مجنون چون بماند در نقاب؟

نقش پای ناقه را آیینه سیما کرد حسن

دیده را آیینه دار مهر کردن مشکل است

حیرتی دارم که چون خود را تماشا کرد حسن

(دید دیگر نیست) ما را تاب درد انتظار

نعمت فردوس را اینجا مهیا کرد حسن

طفل شوخ و عزت مصحف، چه فکر باطل است؟

دفتر دل را به یک ساعت مجزا کرد حسن

گر چه صائب روز ما را تیره تر از زلف ساخت

داغ ما را آفتاب عالم آرا کرد حسن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5003596
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث