به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

صید دل زین بیش با موی میان خود مکن

کینه جوی من ستم بر ناتوان خود مکن

هر سر موی ترا دستی است در تسخیر دل

باز این تکلیف با موی میان خود مکن

کار فرمودن مروت کی بود بیمار را؟

غارت دلها به چشم ناتوان خود مکن

هر چه می آید به دست باد دستان، می رود

اعتماد دل به زلف دلستان خود مکن

از خدنگ انتقام آه مظلومان بترس

ای ستمگر تکیه بر زور کمان خود مکن

تخم راز از سنگ خارا می جهد همچون شرر

هیچ کس را محرم راز نهان خود مکن

عالمی در رهگذارت دل به کف استاده اند

از تغافل عالمی دل را زیان خود مکن

در چنین فصلی که هر خار از نزاکت چون گل است

خاطر(ی) مجروح از تیغ زبان خود مکن

گر هوای سیر عالم هست صائب در سرت

پا به دامن کش، سفر از آستان خود مکن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

صبح شد ساقی نقاب دختر رز برفکن

زان لب شیرین، نمک در دیده ساغر فکن

آتشی در دل ز عشق لاابالی برفروز

آرزوی خام را چون عود در مجمر فکن

صیقلی کن سینه خود را ز موج اشک و آه

دفتر آیینه را در پیش اسکندر فکن

جمع کن خار و خس این دشت را چون گردباد

در گریبان سپهر و دیده اختر فکن

از صدف آیین دشمن پروری را یاد گیر

تیغ اگر بارد به فرقت، از دهن گوهر فکن

شهپر سالک سبکباری است در راه طلب

هر که دستار ترا خواهد، به پایش سرفکن

نعل وارونی است هر موجی درین دریای خون

هر کجا بیم خطر افزون بود لنگر فکن

آرمیدن شعله را مغلوب خاکستر کند

رخنه ها در سینه افلاک، چون مجمر فکن

دولت بیدار در زیر سر افتادگی است

خواب در هر جا که سنگینی کند، لنگر فکن

تا مگر صائب چراغ کشته ات روشن شود

چند روزی در گریبان خواب را اخگر فکن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

گر طلبکار حضوری لب به غیبت وامکن

عیب خود پوشیده و از دیگران پیدا مکن

دورباش هرزه گویان است مهر خامشی

ایمنی می خواهی از زخم زبان، لب وا مکن

زنده مخلوق، چون خفاش باشد بی بصر

تحفه جان را قبول از معجز عیسی مکن

آبروی خود به گوهر کن مبدل چون صدف

هیچ جز همت، گدایی از در دل ها مکن

چون کشیدی پای در دامان تسلیم و رضا

تیغ اگر چون کوه بارد بر سرت پروا مکن

در طلاق اهل غیرت نیست رجعت، زینهار

از خداجویان تمنا دولت دنیا مکن

از سبکروحی چو کردی لنگر خود بادبان

چون کف از موج خطر اندیشه در دریا مکن

زین سیاهی منزل مقصود می گردد عیان

مرکز پرگار خود جز نقطه سودا مکن

باش چون مینای می هنگام ریزش خنده رو

وقت احسان روی خود را تلخ چون دریا مکن

نیست بیش از دست بالا کردنی معراج سنگ

با گرانجانی هوای عالم بالا مکن

از بهاران صلح کن چون غنچه گل با نسیم

در به روی هر که نگشاید ازو دل، وا مکن

تا نگردانی سبک دامان طفلان را ز سنگ

رو چو مجنون از سواد شهر در صحرا مکن

می کند شهرت پریشان صائب اوراق حواس

دربدر خود را چو خورشید جهان آرا مکن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

نیستی چون اهل معنی لب به دعوی وا مکن

عیبجویان را به عیب خویشتن گویا مکن

بهر مشتی خون که خواهد خرج خاک تیره شد

لب به حرف خونبها چون خودفروشان وا مکن

تا نسازی دامن اطفال را خالی ز سنگ

از سواد شهر رو در دامن صحرا مکن

از خرد دورست مس کردن طلای خویش را

روی زرد خویش سرخ از باده حمرا مکن

تا نسازی جمع صائب دل ز زاد آخرت

پشت خود چون سالکان خام بر دنیا مکن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن

در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن

از نسیمی دفتر ایام بر هم می خورد

از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن

بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت

ایمنی خواهی، ز اوج اعتبار اندیشه کن

نیست بی زهر پشیمانی حضور این جهان

از رگ خواب فراغت همچو مار اندیشه کن

روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام

چون شود لبریز جامت از خمار اندیشه کن

بوی خون می آید از آزار دلهای دونیم

رحم کن بر جان خود، زین ذوالفقار اندیشه کن

گوشه گیری دردسر بسیار دارد در کمین

در محیط پر شر و شور از کنار اندیشه کن

زخم می باشد گران شمشیر لنگردار را

زینهار از دشمنان بردبار اندیشه کن

فتنه در دنبال دارد اختر دنباله دار

چون برآرد خط، ز خال روی یار اندیشه کن

می توان از نبض پی بردن به احوال درون

مرد دریا نیستی در جویبار اندیشه کن

پشه با شب زنده داری خون مردم می خورد

زینهار از زاهد شب زنده دار اندیشه کن

چون فلک آغاز و انجامی ندارد آرزو

زین محیط بی سر و بن زینهار اندیشه کن

ای که می خندی چو گل در بوستان بی اختیار

از گلاب گریه بی اختیار اندیشه کن

این زمین و آسمان گردی و دودی بیش نیست

از دخان صائب بیندیش از غبار اندیشه کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

ساقیا صبح است می از شیشه در پیمانه کن

حشر خواب آلودگان از نعره مستانه کن

مجلس از دود چراغ کشته ماتمخانه ای است

این مصیبت خانه را از باده عشرتخانه کن

از بت پندار زناری است هر مو بر تنم

تیشه مردانه ای در کار این بتخانه کن

سرمه سایی می کند در مغزها دود خمار

این جهان تیره را روشن به یک پیمانه کن

چهره گلگون برافروز از شراب آتشین

برگ برگ این چمن را بلبل و پروانه کن

ساغری لبریز کن از باده اندیشه سوز

هر که دعوای خردمندی کند دیوانه کن

می رود فیض صبوح از دست تا دم می زنی

پیش این دریای رحمت دست را پیمانه کن

در جهان بیخودی هوش و خرد بیگانه است

صاف ملک خویش را از لشکر بیگانه کن

کلک صائب پرده از کار جهان برداشته است

ساغر مردافکنی در کار این دیوانه کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

صبح شد ساقی بیا فکر من افتاده کن

از می چون آفتاب این سنگ را بیجاده کن

آب و رنگی ده غبار آلودگان زهد را

باده در قندیل و گل در دامن سجاده کن

هر که باشد می تواند نقش را از دل زدود

از قبول نقش لوح خویشتن را ساده کن

دامن سروی به دست آور درین بستانسرا

نقد جان را صرف راه مردم آزاده کن

هیچ مرهم به ز خون گرم نبود زخم را

رخنه دل را رفوکاری به درد باده کن

در زمین ساده دهقان می فشاند تخم را

از خس و خاشاک بی حاصل زمین را ساده کن

عقل سختی دیدگان شمشیر صیقل داده ای است

مشورت زنهار با مردان کار افتاده کن

خاکساری پیشه خود ساز چون آب روان

سرو را چون بندگان در پیش خود استاده کن

هست اگر صائب ترا در سر هوای صید عام

دانه از تسبیح ساز و دام از سجاده کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

سر به پیش انداختن از بردباری پیشه کن

رخنه در بنیاد کوه بیستون زین تیشه کن

بگسل از طول امل سررشته پیوند دل

میوه نخل حیات خویش را بی ریشه کن

چون بود معشوق شیرین، جان شیرین قحط نیست

نقد جان چون کوهکن نقل دهان تیشه کن

با پری در شیشه کردن دیو را انصاف نیست

عقل را واکن ز سر در کار عشق اندیشه کن

بوی این می خرمن عقل را بر باد داد

آنچه کردی در قدح ساقی دگر در شیشه کن

بوته خاری است صائب چرخ از صحرای عشق

گر نداری زهره شیران گذر زین بیشه کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

سینه را از آرزو چون بی نیازان پاک کن

از دل بی مدعا خون در دل افلاک کن

برنمی آیی به شرم نوبهار رستخیز

دانه خود را بسوزان، آنگهی در خاک کن

تا نیفتاده است از پرگار، غربال بدن

خرمن خود را به چندین چشم از غش پاک کن

در طریق جانفشانی از شراری کم مباش

خرده جان صرف آن رخسار آتشناک کن

بر امید صبحدم شب را به غفلت مگذران

فیض صبح از آه سرد خویشتن ادراک کن

هیزم تر بیش ازین مفروش پیش عارفان

دست کوتاه از عصا و شانه و مسواک کن

انتظار مرگ بی پروا کشیدن کاهلی است

راه خود نزدیک چون پروانه چالاک کن

چند بر بستر نهی پهلو چو خواب آلودگان؟

چون سبکروحان کمند وحدت از فتراک کن

یوسف سیمین بدن را با قبا در بر مکش

از نسیم صبحدم چون گل گریبان چاک کن

در زمین پاک ریزد دانه ابر نوبهار

گوهر شهوار خواهی چون صدف دل پاک کن

تا درین بستان به کف داری عنان اختیار

گریه ای، صائب به عذر کجروی چون تاک کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

سرکشی بگذار پیش امر حق تسلیم کن

آتش نمرود را گلزار ابراهیم کن

بر تو دشوارست اگر یکجا وداع مال و جان

پیشتر از رفتن جان، مال را تسلیم کن

نخل بهتر در زمین نرم بالا می کشد

خاکساران جهان را بیشتر تعظیم کن

برمدار از سجده حق هفت عضو خویش را

همچو مردان خدا تسخیر هفت اقلیم کن

هیچ نگشاید به جز وسواس از علم نجوم

چهره را از جدول خون صفحه تقویم کن

در گذر از ثابت و سیار، صائب همچو برق

روی از یک قبله روشن همچو ابراهیم کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5007846
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث