به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

کی به سنگ از مغز مجنون می رود سودا برون؟

چون برد انجم سیاهی از دل شبها برون؟

خاک نرگس زار خواهد گشتن از چشم سفید

گر ز خلوت این چنین آیی به استغنا برون

از پر و بال سمندر نیست رنگی شعله را

چون ترا از پرده شرم آورد صهبا برون؟

از دل من برنیارد خارخار عشق را

خون اگر آید ز چشم سوزن عیسی برون

جان سختی دیدگان مشکل که بازآید به تن

برنمی گردد شراری کآید از خارا برون

از بصیرت می توان شد از زمین بر آسمان

سر ز جیب عیسی آرد سوزن بینا برون

آه کز دلبستگی ها آدم کوتاه بین

می رود با مرکب چوبین ازین دنیا برون

هفته عمرش چو گل در شادمانی بگذرد

از دل هر کس رود صائب غم عقبی برون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

عاصیان را گریه از شرم گناه آرد برون

روی نورانی ز زیر ابر ماه آرد برون

برنمی آید ز تن بی همت مردانه دل

رستمی باید که بیژن را ز چاه آرد برون

عزم صادق را مده از کف که با خوابیدگی

سر ز جیب منزل مقصود راه آرد برون

در کمان سخت نتواند اقامت کرد تیر

دردمندی از جگر بی خواست آه آرد برون

از دل صافم خجل گردید خصم بد گمان

این زر خالص محک را روسیاه آرد برون

جای حیرت نیست، خون بسیار گردیده است مشک

آن لب میگون اگر خط سیاه آرد برون

ریشه جوهر برون ز آیینه آسان می کشد

هر سبکدستی که از دل حب جاه آرد برون

می رسد صائب به وصل آفتاب بی زوال

هر که آهی از جگر چون صبحگاه آرد برون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

ناله را درد از دل افگار می آرد برون

زخم ناخن نغمه را از تار می آرد برون

تنگدستی نفس را در حلقه فرمان کشد

کجروی را راه تنگ از مار می آرد برون

حسن برگیرد همان افتاده خود را ز خاک

سایه را مهر از ته دیوار می آرد برون

سرکشان را می تواند بر سر رحم آورد

هر که تیغ از قبضه کهسار می آرد برون

می خلد در دیده اش خار ندامت عاقبت

راه پیمایی که از پا خار می آرد برون

می برد داغ کلف هر کس که از رخسار ماه

سینه ما را هم از نگار می آرد برون

دید در آیینه گل هر که رخسار خزان

از گلستان دیده خونبار می آرد برون

زلف کافر را غبار خط مسلمان می کند

سر ز جیب سبحه این زنار می آرد برون

دامن از خار شلایین علایق جمع کن

کز گریبان صد گل بی خار می آرد برون

رشته جان را کند هر کس که صائب بی گره

سر ز جیب گوهر شهوار می آرد برون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

 

آن که ننشیند کنون از ناز در پهلوی من

تکیه گاهش بود در مستی سر زانوی من

این زمان بی اعتبارم، ورنه آن سیب ذقن

در سر مستی مکرر بود دستنبوی من

گل نمی زد بر قفس مرغ گرفتار مرا

آن که حرف سخت می گوید کنون بر روی من

من که در دستم کمان آسمان ها بود نرم

سست گردید از کمان سخت او بازوی من

چون هدف آغوش رغبت عالمی وا کرده اند

تا که را از خاک بردارد کمان ابروی من

چشم پاک من بود از خاک دامنگیرتر

سرو نتواند گذشتن از کنار جوی من

کلک من دارد در انشای سخن دست دگر

آب صائب می شود چون تاک می در جوی من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

 

بر رخ کس نیست رنگ وحدتی در انجمن

به که دارم با دل خود خلوتی در انجمن

با خمار کلفت و تنهایی خلوت خوشم

نیست در گردش شراب الفتی در انجمن

در گذر از شهر بند کثرت و وحدت که نیست

حالتی در خلوت و کیفیتی در انجمن

باد نتواند پریشان ساختن وقت مرا

شمع فانوسم که دارم خلوتی در انجمن

چند روزی غنچه می سازم پر خود را، مگر

وا کند پروانه بال شهرتی در انجمن

عالم آب است، با ما صاف کن دل را، مباد

راست سازد قد غبار کلفتی در انجمن

بند حیرت می زنم بر دست گلچینان شمع

گر کشم از سینه آه غیرتی در انجمن

دست چون در دامن سجاده تقوی زنم؟

داده ام با جام دست بیعتی در انجمن

می توانی ملک وحدت را به تنهایی گرفت

همچو صائب گر بداری خلوتی در انجمن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

 

می زند از گریه موج خوشدلی ابروی من

آب چون شمشیر جوهر می شود در جوی من

خاک راهم، لیک از من چرخ باشد در حساب

می شود باریک دریا چون رسد در جوی من

دشمن خود را خجل کردن نه از مردانگی است

ورنه نتواند فلک خم ساختن بازوی من

عطسه مغز عندلیبان را پریشان کرده است

گر چه پنهان است در صد پرده چون گل بوی من

تازه می دارد رخ خود را به آب تیغ کوه

داغ دارد باغبان را لاله خودروی من

گر چه از همواری از کلکم نمی خیزد صفیر

مشرق و مغرب بود لبریز گفت و گوی من

وسعت جولان طبع من ندارد لامکان

آسمان در حالت فکرست دستنبوی من

چون شکاف صبح صد زخم نمایان خفته است

در جگرگاه فلک از تیغ یک پهلوی من

بس که از غیرت فرو خوردم سرشک تلخ را

در گره دارد چو مژگان گریه ای هر موی من

وحشت من در کمین جلوه صیاد نیست

می کند از بوی خون خویش رم آهوی من

بس که از پهلونشینان زخم منکر خورده ام

می خلد بند قبا چون تیر در پهلوی من

بر حریر عافیت نتوان مرا در خواب کرد

می شناسد بستر بیگانه را پهلوی من

در غبار غم ز بس گم گشته ام، هر قطره اشک

مهره گل می شود تا می چکد از روی من

بهر گوهر چون صدف صائب دهن نگشوده ام

همت سرشار من نازد به آب روی من

این جواب آن غزل صائب که می گوید رشید

در قفس افتد اگر رنگی پرد از روی من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من

خاک ساکن پر برون آرد ز نقش پای من

گرم رفتاری چو من دشت جنون هرگز نداشت

موی آتش دیده گردد خار زیر پای من

راست می سازد دل شبها نفس موج سراب

راحت منزل ندارد شوق بی پروای من

چون فلک باشد مسلسل دور سرگردانیم

گردباد انگشت حیرت گشت در صحرای من

عشق عالمسوز هر داغی که سوزد بر دلم

عینک دیگر شود بهر دل بینای من

گفتگوی سخت رویان بر دل من بار نیست

هیچ جا لنگر نمی گیرد به خود دریای من

با کمال ناگواریها، گوارا کرده است

محنت امروز را اندیشه فردای من

باده من جام را بی ساقی اندازد به دور

شیشه را چون نار خندان می کند صهبای من

بندهای سست را صائب توان آسان گسیخت

سهل باشد گر نباشد منتظم دنیای من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

بس که دارد ناتوانی ریشه در اعضای من

سایه همچون دام می پیچد به دست و پای من

داغ حسرت جا ندارد در دل آزاده ام

این حشم برخاسته است از دامن صحرای من

زلف ماتم دیدگان را شانه ای در کار نیست

دست کوته دار ای مهر از شب یلدای من

مشت خاکی چون عنانداری کند سیلاب را؟

کی نصیحتگر برآید با دل خودرای من؟

حرف پوچ از من کسی وقت غضب نشنیده است

کف نمی آرد ز هر طوفان به لب دریای من

دشمن از همواری من خون خود را می خورد

سیل را دست تعدی نیست بر صحرای من

چون کنم پی گم، که با این سوز هر جا می روم

شمع روشن می توان کردن ز نقش پای من

همت والای من روزی که قامت راست کرد

هیچ تشریفی نیامد راست بر بالای من

چون لگن در زیر پای شمع می آید به چشم

آسمان در زیر پای همت والای من

کوه و دشت از لنگر تمکین من آسوده است

آه اگر زنجیر بردارد جنون از پای من

جوش دریا کم نمی گردد ز سرپوش حباب

مهر خاموشی چه سازد با لب گویای من؟

بر لب چاه زنخدان تشنه لب استاده ام

آه اگر از سستی طالع نلغزد پای من!

از نسیم صبحدم صد پیرهن لاغرترم

می تواند باد دامن تیشه زد بر پای من!

داغ دارد کیمیای صحبتم خورشید را

خشت را یاقوت احمر می کند صهبای من

سوز خاکسترنشینان را عیاری دیگرست

هر سپندی تکیه نتواند زدن بر جای من

ساغری از تلخرویی باز می دارد مرا

می تواند کرد شیرین، شبنمی دریای من

از غم دستار چون مجنون نمی پیچم به خود

افسر از خورشید دارد فرق گردون سای من

اشک تا دامن رسیدن مهره گل می شود

بس که صائب گرد غم فرش است بر سیمای من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

بس که شبها چین غم می چیند از ابروی من

موج جوهر می زند آیینه زانوی من

بی تو گر پهلو به روی بستر خارا نهم

اضطراب دل زند صد سنگ بر پهلوی من

پنجه دعوی بتابم تیشه فولاد را

بسته تا پیکان او تعویذ بر بازوی من

سهل باشد خار مژگان گر به چشمم سبز شد

شیشه می می کشد قد در کنار جوی من

بس که آمد پا به سنگ محنتم در روزگار

رفته رفته سنگ شد همکاسه زانوی من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

 

اهل معنی گر چه خاموشند از تحسین من

غوطه در خون می زنند از معنی رنگین من

سکته بی دردی از خواب عدم سنگین ترست

ورنه خون مرده گردد زنده از تلقین من

در جگرگاه نواسنجان این بستانسرا

تیغها خوابیده از هر مصرع رنگین من

از ید بیضای کلک من جهانی روشن است

گر به ظاهر نیست شمعی بر سر بالین من

مایه دار معنیم، دعوی نمی دانم که چیست

خودفروشی نیست چون بی مایگان آیین من

دیده یوسف شناس از خود بود منت پذیر

می کند تحسین خود، هر کس کند تحسین من

صور محشر پاره سازد گر گلوی خویش را

برنمی گردد صدا از کوه با تمکین من

نیست از منع تماشایی پر از گل گلشنم

دست و پا از جوش گل گم می کند گلچین من

شهد گفتار مرا صائب قوام دیگرست

خامه ها را کرد بی شق معنی شیرین من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5003753
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث