به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

اهل معنی گر چه خاموشند از تحسین من

غوطه در خون می زنند از معنی رنگین من

سکته بی دردی از خواب عدم سنگین ترست

ورنه خون مرده گردد زنده از تلقین من

در جگرگاه نواسنجان این بستانسرا

تیغها خوابیده از هر مصرع رنگین من

از ید بیضای کلک من جهانی روشن است

گر به ظاهر نیست شمعی بر سر بالین من

مایه دار معنیم، دعوی نمی دانم که چیست

خودفروشی نیست چون بی مایگان آیین من

دیده یوسف شناس از خود بود منت پذیر

می کند تحسین خود، هر کس کند تحسین من

صور محشر پاره سازد گر گلوی خویش را

برنمی گردد صدا از کوه با تمکین من

نیست از منع تماشایی پر از گل گلشنم

دست و پا از جوش گل گم می کند گلچین من

شهد گفتار مرا صائب قوام دیگرست

خامه ها را کرد بی شق معنی شیرین من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

عشقبازی بود دایم در جهان آیین من

چون سمندر بود از آتش بستر و بالین من

می شود در بستر تفسیده من گل گلاب

می گدازد شمع را سرگرمی بالین من

فارغ از فکر مکافاتم که خصم کینه جو

زنده زیر خاک باشد از غبار کین من

خواب این دلمردگان از مرگ سنگین تر بود

ورنه خون مرده گردد زنده از تلقین من

بر دل پر شور من دست نوازش بیهده است

پنجه مرجان چو دریا کی دهد تسکین من؟

نیست یک دل کز ملال خاطرم دلگیر نیست

باغ را در بسته دارد غنچه غمگین من

تلخکامی نیست چون من در میان خستگان

زهر چشم یار باشد شربت شیرین من

صائب از غیرت شود خون مشک در ناف غزال

هر کجا در جلوه آید خامه مشکین من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

می کند در پرده دل سیر دایم آه من

تا کسی واقف نگردد از غم جانکاه من

نیست چون گوهر مرا امروز داغ بی کسی

بود از گرد یتیمی خاک بازیگاه من

بسته ام یک روز با سیلاب احرام محیط

کی شود زخم زبان خلق خار راه من؟

با لب خاموش از زخم زبان ها فارغم

نیست دستی خار را بر دامن کوتاه من

دوست از بیداری من در کنار مادرست

زیر شمشیرست دشمن از دل آگاه من

بی نیاز از چوب منع و فارغم از دور باش

نیست از جوش معانی ره به خلوتگاه من

فکر دنیا ره ندارد در دل روشن مرا

این کلف را شسته است از چهره خود ماه من

صائب از اندیشه زنجیر مویان فارغم

نیست جز زلف پریشان سخن دلخواه من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

با سیه چشمان بود بزم می گلگون من

ساغر از ناف غزالان می زند مجنون من

می کند در سینه ام پیوسته جولان درد و داغ

هر طرف صد محمل لیلی است در هامون من

گر چه از شمشیر او بالین و بستر ساخته است

همچنان زنجیر می خاید ز جوهر خون من

چون دهان زخم، گستاخی نمی دانم که چیست

تیغ خون آلود می باشد لب میگون من

موشکافان جهان را موی آتشدیده کرد

بس که پیچیده است چون زلف بتان مضمون من

عالمی را گفتگوی من به وجد آورده است

جوش صد میخانه دارد سینه پر خون من

می شود در بوته حکمت زر مغشوش صاف

نیست جایی بهتر از خم بهر افلاطون من

شور بلبل می کند کان ملاحت باغ را

می فزاید حسن او را عشق روزافزون من

سرو خواهد کرد چون مینای خالی خون عرق

چون به سیر باغ آید سبز ته گلگون من

شاخ گل بر خاک بندد نقش صائب ز انفعال

هر کجا قامت فرازد مصرع موزون من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

 

گر نخارد ناخن مرغان سر مجنون من

کیست پردازد به جسم لاغر مجنون من؟

از خمار چشم لیلی همچنان خون می خورم

گر شود ناف غزالان ساغر مجنون من

مانع طوفان نگردد جوش گوهر بحر را

کی شود سنگ ملامت لنگر مجنون من؟

می تپم در خون چون داغ لاله از بی طاقتی

گر بود در دامن لیلی سر مجنون من

حلقه انصاف در گوشش کشم از پیچ و تاب

هر که را حرفی بود در جوهر مجنون من

صفحه مشق جنون دشت پیمایان عشق

هست فرد باطلی از دفتر مجنون من

فرصت خاریدن سر نیست مجنون مرا

مرغ می خارد به پاگاهی سر مجنون من

درد و داغ عشق را از سینه گر بیرون دهم

می شود عالم سیاه از لشکر مجنون من

شیر ناخن می گذارد، بال می ریزد عقاب

از شکوه عشق در بوم و بر مجنون من

نیست ممکن از غرور عشق سر بالا کنم

محمل لیلی گر آید بر سر مجنون من

چون فلاخن کز گرانسنگی سبک جولان شود

سنگ طفلان می شود بال و پر مجنون من

جلوه آتش کند صائب به چشم شبروان

بس که سوزد ز آتش سودا سر مجنون من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

پیش خونم شعله آتش سپر انداخته است

تیغ شاخ زعفران گردد ز رنگ خون من

ریشه خون من و جوهر به هم پیچیده است

کی ز تیغش می رود داغ پلنگ خون من؟

این سیاهی بر بیاض گردن او خال نیست

گردنش شد داغدار از دست رنگ خون من

در مذاق خنجر او کار شکر می کند

از شکر شیرینی رغبت شرنگ خون من

می کنم لوح مزار خویش از سنگ فسان

تا مگر آید برون تیغش ز سنگ خون من

خون مظلومان نمی خوابد چو خون کوهکن

می درد پهلوی خسرو را پلنگ خون من

بر بیاض گردنش صائب اگر چشم افکنی

می توان دیدن در آن آیینه رنگ خون من

دامنش چون لاله گون گردد ز رنگ خون من؟

خاک می مالد به لب تیغش ز ننگ خون من

کیست غیر از داور محشر، که روز بازخواست

دامن او را برون آرد ز چنگ خون من

بس که داغ سینه سوز مهر، خونم را مکید

بر سفیدی می زند چون صبح، رنگ خون من

ارغوان زار تجلی گریه گرم من است

طور را یک لقمه می سازد نهنگ خون من!

می کشم خود را ازین غیرت که دست افکنده است

بر بیاض گردن آن شوخ، ننگ خون من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

نیست جز لخت جگر چیزی دگر بر خوان من

از پشیمانی دل خود می خورد مهمان من

در مصیبت خانه ام گرد تعلق فرش نیست

سیل خجلت می برد از خانه ویران من

از تنور خاک، نان من فطیر آمد برون

از تنور آسمان تا چون برآید نان من

قطع پیوند تعلق کرده ام زین خاکدان

داغ دارد خار را کوتاهی دامان من

می کند با آستین جوهر ز روی تیغ پاک

آن که می چیند به دامن اشک از مژگان من

گریه من بحر را در حقه گرداب کرد

کیست مرجان تا زند سرپنجه با مژگان من؟

از تنور هر حبابی سر کشد طوفان نوح

چون به دریا رو نهد چشم محیط افشان من

نکهت زلف تو راه شش جهت را بسته است

از کدامین ره به هوش آید دل حیران من؟

در سر شوریده من عقل شد سودای عشق

دیو یوسف می شود در پله میزان من

صائب از بس شور معنی هر طرف انگیخته است

یادی از دیوان محشر می دهد دیوان من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

 

آه مظلوم است در بالا دوی ادراک من

از زبردستی به ساق عرش پیچد تاک من

کیست دیگر تا تواند دست با من کوفتن؟

کآسمان باآن زبردستی بود در خاک من

نیست چین نارسایی در کمند فکرتم

هست گیراتر ز چشم آهوان فتراک من

چون پر پروانه سوزد پرده افلاک را

گر نفس در دل ندزدد شعله ادراک من

اشک نیسان چون صدف گوهر شود در سینه ام

وقت تخمی خوش که افتد در زمین پاک من

جوهر ذاتی نمی گرداند از شمشیر روی

می زند سرپنجه با دریا خس و خاشاک من

شمع عالمسوز را انگشت زنهاری کند

چون به محفل رو نهد پروانه بی باک من

سیر چشمان را نظر بر جامه پوشیده نیست

ورنه بوی پیرهن باشد گریبان چاک من

می شود صائب ز سوز سینه ام عالم فروز

گر چراغ کشته ای آرد کسی بر خاک من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

 

بس که دارد گرد کلفت چهره احوال من

روی می مالد به خاک آیینه را تمثال من

بلبل من از حریم بیضه تا آمد برون

گل ز شبنم خیمه بیرون زد به استقبال من

نامرادی مطلب افتاده است در راه طلب

ورنه مطلب پاکشان می آید از دنبال من

دیده ام در بی پر و بالی گشاد خویش را

ناخن پرواز نگشاید گره از بال من

گر چه ساغر در خو مجلس به دور افکنده ام

کوه را از پا درآرد رطل مالامال من

هدیه ای اهل هنر را به ز عیب خویش نیست

عیبجو بیهوده افتاده است در دنبال من

یک سر مو بر تنم بی پیچ و تاب عشق نیست

می شود آیینه صاحب جوهر از تمثال من

می شدم صائب در اقلیم سخن صاحبقران

گر نمی شد صرف تسخیر بتان اقبال من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

 

از گهر گرد یتیمی شست آب چشم من

توتیا شد خاک در عهد سحاب چشم من

جوهر بینایی من پرده سوز افتاده است

کی سفیدی می تواند شد نقاب چشم من؟

آنچنان کز خنده گردد غنچه گل بی گره

از دل بیدار باشد فتح باب چشم من

رشته اشکم بعینه سبحه بگسسته است

بس که می آید غبارآلود آب چشم من

موجه تردست را خشکی کند سوهان روح

آب بردارد گر از دریا سحاب چشم من

دیده من تا به خال دلفریب او فتاد

مردمک شد نقطه سهو کتاب چشم من

تشنه عرض گهر چون تنگ چشمان نیستم

گریه بی اشک باشد انتخاب چشم من

بس که می ریزم به تلخی اشک، هر مژگان من

می شود انگشت زنهاری ز آب چشم من

دیده بیدار انجم محو شد در خواب روز

همچنان در پرده غیب است خواب چشم من

چون تواند بحر با من لاف همچشمی زدن؟

می زند پهلو به گردون هر حباب چشم من

جای حیرت نیست گردد گر حصاری در تنور

در مقام لاف، طوفان از حجاب چشم من

نه ز ساقی ناز و نه از خم بزرگی می کشم

تا ز خون دل مهیا شد شراب چشم من

چون رگ سنگ است صائب در نظر مژگان مرا

بس که از غفلت گرانسنگ است خواب چشم من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5008622
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث