به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نیستی کوه گران، بر سیر پشت پا مزن

دامن خود را گره بر دامن صحرا مزن

در محیط آفرینش خوش عنان چون موج باش

چون حباب از ساده لوحی خیمه بر دریا مزن

یا مرید سرو و گل، یا امت شمشاد باش

دست در هر شاخ همچون تاک بی پروا مزن

هر چه هر کس دارد از دریوزه دل یافته است

تا در دل می توان زد حلقه بر درها مزن

مرغ دست آموز روزی بی نیازست از طلب

در تلاش این شکار رام دست و پا مزن

مرد را گفتار بی کردار رسوا می کند

پنجه جرأت نداری آستین بالا مزن

از نصیحت کی شوند ارباب غفلت زنده دل؟

آب بی حاصل به روی صورت دیبا مزن

زهر قاتل را کند اکسیر خرسندی شکر

مشت خاکی گر رسد از دوست، استغنا مزن

صائب از خاموشیت بزم سخن افسرده شد

بیش ازین مهر خموشی بر لب گویا مزن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

با توانایی به اهل فقر استغنا مزن

عاجزان را دستگیری کن، به دولت پا مزن

با قضای آسمانی چاره جز تسلیم نیست

در محیط بیکران زنهار دست و پا مزن

جز در دل نیست امید گشاد از هیچ در

می توان بر سینه زد تا سنگ، بر درها مزن

با قد خم نیست لایق حلقه هر در شدن

زینهار این حلقه را جز بر در دلها مزن

تا برآید از گریبانت به یکدم آفتاب

دست خود چون صبح جز بر دامن شبها مزن

گر طمع داری که گردد سینه ات کان گهر

تیغ اگر چون کوه بارد بر سرت، سر وا مزن

تا نسازی جمع دل از فکر زاد آخرت

پشت پا چون سالکان خام بر دنیا مزن

از در پوشیده برگردند مهمانان غیب

بخیه از خواب گران بر دیده بینا مزن

عالمی را از نفس چون می توانی داد جان

مهر خاموشی به لب در مهد چون عیسی مزن

تا نگیرد خوشه اشک ندامت دامنت

دست بر هر شاخ همچو تاک بی پروا مزن

بر سیه چشمان مگردان سرخ صائب چشم خویش

کاسه در خون جگر چون لاله حمرا مزن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

آب را بر باد ده، در چشم آتش خاک زن

فرد شو چون مهر تابان خیمه بر افلاک زن

تا به کی از هستی موهوم باشی در حجاب؟

ماه تابانی، گریبان کتان را چاک زن

تنگدستان را به دولت می رساند فال نیک

در گریبان سر چو دزدی، فال آن فتراک زن

اول از بدگویی مردم دهن را پاک کن

بعد ازان بر گوشه دستار خود مسواک زن

نشأه رندی و می با یکدگر زیبنده است

باده بی باک را با مردم بی باک زن

وحشی عشرت به آسانی نمی آید به دام

پنجه امیدواری در کمند تاک زن

دست و لب در چشمه آتش بشو چون آفتاب

بعد ازان خود را به قلب آب آتشناک زن

عدل را در وقت ظلم ای محتسب منظور دار

حد ما چون می زنی باری به چوب تاک زن!

چند صائب مرکز نه حلقه ماتم شوی؟

خیمه بیرون از مصیبت خانه افلاک زن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:15 PM

از خموشی مشت خاک بر دهان قال زن

تا قیامت خیمه در دارالامان حال زن

روزگاری رشته تاب آرزو بودی، بس است

چند روزی هم گره بر رشته آمال زن

چون حباب از بیضه هستی قدم بیرون گذار

در فضای بحر با موج سبکرو بال زن

مطربان را پست کن، از بار منت گل بچین

ساقیان را مست گردان، رطل مالامال زن

هر دل گرمی که بینی گرد او پروانه شو

هر لب خشکی که یابی بوسه چون تبخال زن

آنقدر با تن مدارا کن که جان صافی شود

خرمنت چون پاک گردد پای بر غربال زن

دانه یکدست می خواهند صائب روز حشر

کشت خود را بر محک از دیده غربال زن

این جواب آن که می گوید حکیم غزنوی

گر ترا درد دل است از دیدگان قیفال زن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:15 PM

بی کشش نتوان برون از قید دنیا آمدن

بی رسن از چاه هیهات است بالا آمدن

بی کمند جذبه خورشید عالمتاب عشق

چون تواند شبنم از پستی به بالا آمدن

عیسی از گرد علایق صاف شد بر چرخ رفت

نیست ممکن درد را از خم به مینا آمدن

چشم بد بسیار دارد خودنمایی در کمین

چون شرر بیرون نمی یابد ز خارا آمدن

هیچ کار از تیغ نگشاید در آغوش نیام

از سواد شهر می باید به صحرا آمدن

هر گنه عذری و هر تقصیر دارد توبه ای

نیست غیر از زود رفتن عذر بیجا آمدن

تا نگهبان تو شرم و مانع من دهشت است

هیچ فرقی نیست از ناآمدن تا آمدن

باده بی آب، در خون می کشد بیمار را

پیش عاشق از مروت نیست تنها آمدن

درد خونها خورد تا در سینه من بار یافت

در حریم عشق نتوان بی محابا آمدن

صائب از سنگین رکابی در سبکباری گریز

تا توانی همچو کف بیرون ز دریا آمدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:15 PM

غنچه سان مهر خموشی بر لب گفتار زن

یا چو لب وا کردی از هم غوطه ها در خار زن

جانب سنبل عزیز و خاطر گل نازک است

نغمه خونین گره در غنچه منقار زن

چند خواهی پای در گل بود در صحن چمن؟

ای گل کاهل شبیخونی بر آن دستار زن

بگسل از سررشته تسبیح ای کوتاه بین

حلقه بر موی میان کفر چون زنار زن

اختیار باغ در دست رضای بلبل است

رخصت از بلبل بگیر آنگه در گلزار زن

رو گشاده چون هدف در خاکدان دهر باش

خنده رنگین به پیکان چون لب سوفار زن

چاره آیینه رسوا، شکستن می کند

حرف حق تا نشنوی منصور را بر دار زن

نیست دستار ترا از طره بهتر هیچ گل

شاخ گل گو در هوایش بر زمین دستار زن

روی گرمی از تو دارد چشم، کلک ترزبان

نیش برقی بر رگ این ابر گوهربار زن

چاشنی هر دهن را یافتی صائب برو

بوسه چندی به رغبت بر دهان یار زن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:15 PM

زندگی بخشا! روان چند کس خواهی شدن؟

کشته بسیارست، جان چند کس خواهی شدن؟

شد جگرگاه زمین از کشتگانت لاله زار

مرهم داغ نهان چند کس خواهی شدن؟

چون کتان شد جامه جانها شق از مهتاب تو

بخیه زخم کتان چند کس خواهی شدن؟

از تو دارد هر سیه روزی تمنای چرغ

شبچراغ دودمان چند کس خواهی شدن؟

چشم بر راه تو دارد قاف تا قاف جهان

ای پریرو، میهمان چند کس خواهی شدن؟

از تماشایت جهانی قالب بی جان شده است

تو به این تمکین روان چند کس خواهی شدن؟

با چنان رویی کز او بی پرده گردد رازها

پرده راز نهان چند کس خواهی شدن؟

لازم افتاده است دل دادن به هر دل پاره ای

تو به یک دل، دلستان چند کس خواهی شدن؟

از تو آب و رنگ خواهد صد خزان بی بهار

نوبهار بی خزان چند کس خواهی شدن؟

بی قراران تو بیرون از شمارند و حساب

باعث آرام جان چند کس خواهی شدن؟

من گرفتم سرمه سا گردید چشم پرفنت

مانع آه و فغان چند کس خواهی شدن؟

هر کسی تنها ترا خواهد که باشی زان او

تو به تنهایی ازان چند کس خواهی شدن؟

این جواب آن غزل صائب که خسرو گفته است

ای جهانی کشته، جان چند کس خواهی شدن؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:15 PM

چند با من سرکش ای سرو روان خواهی شدن؟

چند بار از بی بری بر باغبان خواهی شدن؟

روزگار زلف طی شد، خط به آخرها رسید

دیگر ای نامهربان کی مهربان خواهی شدن؟

نرم شد از آه گرم من کمان سخت چرخ

کی تو نرم ای دلبر ابرو کمان خواهی شدن؟

حسن شد از حلقه خط سیه پا در رکاب

کی نمی دانم تو سرکش خوش عنان خواهی شدن؟

شد به تشریف خطاب از بت برهمن سرفراز

کی تو سنگین دل به عاشق همزبان خواهی شدن؟

بینوایان را به برگ سبز گاهی یاد کن

چون ز نیرنگ جهان خرج خزان خواهی شدن؟

قحط شبنم خشک خواهد کرد گلزار ترا

با نظربازان چنین گر سر گران خواهی شدن؟

بوسه بر لب می زند جانم ز شوق پای بوس

می رود از دست فرصت گر روان خواهی شدن؟

هاله آغوش من خواهد ترا در بر گرفت

از زمین چون ماه اگر بر آسمان خواهی شدن؟

آفتابت بر لب بام از غبار خط رسید

کی تو سنگین دل به صائب مهربان خواهی شدن؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:15 PM

با هوسناکان چنین گر آشنا خواهی شدن

بی مروت، بی حقیقت، بی وفا خواهی شدن

جانفشانی های ما را ای پریشان اختلاط

یاد خواهی کرد چون از ما جدا خواهی شدن

من گرفتم ساختی دامن ز چنگ من رها

از کمند جذبه من چون رها خواهی شدن؟

می روی دامن کشان صد چشم حسرت در قفا

کیست آن کس کز تو پرسد تا کجا خواهی شدن؟

عالمی سر در هوا از انتظارت گشته اند

سایه گستر تا کجا همچون هما خواهی شدن؟

گر چنین با خود کنی بیگانگان را آشنا

زود محتاج نگاه آشنا خواهی شدن

در زمان سادگی گشتی به پرکاری تمام

تا در این ایام خط مشکین چها خواهی شدن

گر به این سامان حسن آیینه پیش رو نهی

پیش خود چون ما به صد دل مبتلا خواهی شدن

بر لب بام آفتابت از غبار خط رسید

کی به صائب مهربان ای بی وفا خواهی شدن؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:15 PM

گر تو ای سرو روان خواهی هم آغوشم شدن

از مروت نیست اول رهزن هوشم شدن

برگ عیش من نخواهد جز کف افسوس بود

گر به این شرم و حیا خواهی هم آغوشم شدن

روی گرم عشق خونم را به جوش آورده است

کی تواند سرد مهری مانع جوشم شدن؟

اینقدر استادگی ای سنگدل در کار نیست

می تواند جلوه ای غارتگر هوشم شدن

صبح بیداری شود گفتم مرا موی سفید

من چه دانستم که خواهد پنبه گوشم شدن

آن فرامشکار هم می کرد صائب یاد من

گر میسر می شد از خاطر فراموشم شدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5002506
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث