به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بلبلم اما رسد بر لاله و گل ناز من

دست گلچین می رود از کار از آواز من

رشته ذوق گرفتاری به بالم بسته اند

نگذرد از گوشه بام قفس پرواز من

جوهرم را تا به سنگ امتحان زد کوهکن

تیشه فولاد خود را کرد پای انداز من

سهل باشد از فغانم گر قفس مجمر شود

بیضه چون فانوس بود از شعله آواز من

همچو شاخ پر ثمر وقت است پشتش بشکند

از هجوم عندلیبان گوشه های ساز من

تا به دارالامن صلح کل رسیدم، کبک مست

خواب راحت می زند در چنگل شهباز من

صبحم، اما چون شبم در پرده پوشی ها مثل

مشرق لب را نداند آفتاب راز من

سر فرو نارد به شاخ پست طوبی فطرتم

می زند پر در فضای لامکان، انداز من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

چند آواز تو از بیرون رباید هوش من؟

ره نیابد دردرون چون حلقه در گوش من

در میان سرو، قمری دست خود را حلقه کرد

چند باشد حلقه بیرون در آغوش من؟

چون شراب کهنه ام آسوده در مینا، ولی

می نماید خویش را در کاسه سر، جوش من

کوه را از بردباری گر چه بر سر می نهم

سایه دست نوازش برنتابد دوش من

دشمنان را می شود از هیبت من دل دو نیم

جوهر تیغ دو دم دارد لب خاموش من

بیش می گردد جنون من ز سنگ کودکان

نیستم بحری که از لنگر نشیند جوش من

چون شکرخندی دهد رو، می شوم صائب غمین

نیش چون زنبور در دنبال دارد نوش من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

بی نقاب آن چهره را دیدن نمی آید ز من

پنجه خورشید تابیدن نمی آید ز من

می توانم شد سپند آن روی آتشناک را

گر به گرد شمع گردیدن نمی آید ز من

از سبک جولانی عمرست بی آرامیم

در گذار سیل خوابیدن نمی آید ز من

گر چه دارد ناخن الماس دست جرأتم

سینه موری خراشیدن نمی آید ز من

شمع من گردن به امید خموشی می کشد

بر فروغ خویش لرزیدن نمی آید ز من

بادپیمایی است صائب ناله بی فریادرس

چون جرس بیهوده نالیدن نمی آید ز من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

از جفای چرخ نالیدن نمی آید ز من

گوش خصم سفله تابیدن نمی آید ز من

دست بیعت با توکل داده ام روز ازل

از برای رزق کوشیدن نمی آید ز من

شمعم اما خانه همسایه از من روشن است

بر فروغ خویش چسبیدن نمی آید ز من

برنمی خیزد صدا از دست چون تنها بود

پیش بی دردان خروشیدن نمی آید ز من

خانه صیاد می دانم لباس فقر را

خرقه تزویر پوشیدن نمی آید ز من

بی میانجی مهربان می خواهم آن دلدار را

گل به دست دیگران چیدن نمی آید ز من

گر چه دارم صد زبان آتشین چون آفتاب

از گناه خویش پرسیدن نمی آید ز من

آسمان گو توتیا کن استخوان های مرا

رو به خاک عجز مالیدن نمی آید ز من

گر چه دارم پنجه شیر ژیان در آستین

سینه موری خراشیدن نمی آید ز من

ریشه غم، زعفران گردد اگر در سینه ام

چون گل تصویر، خندیدن نمی آید ز من

در کنار گل چو شبنم جای خود وا می کنم

سینه بر خاشاک مالیدن نمی آید ز من

داغ را از ننگ مرهم کرده ام صائب خلاص

گل به روی مهر مالیدن نمی آید ز من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

بی اثر تا چند باشد ناله شبگیر من؟

تا کی از گوش گران بر سنگ آید تیر من؟

با سرافرازی تلاش خاکساری می کنم

چون گهر گرد یتیمی می کند تعمیر من

آه بی تأثیر من در زیر لب باشد مدام

از کجی بیرون نمی آید ز ترکش تیر من

می شود افزون ز اسباب تسلی وحشتم

تیغ زهرآلود داند سبزه را نخجیر من

آسمان بر جوهر من پرده نتواند کشید

زهر قاتل می کند زنگار را شمشیر من

از سیه کاری به کام من نمی گردد زبان

از گرانی لنگ دارد عذر را تقصیر من

روزی من می رسد از خامه حرف آفرین

از سر انگشت باشد چون یتیمان شیر من

نی به ناخن می کند الماس زرین چنگ را

بس که پیچیده است بر خود غنچه دلگیر من

شاهد خامی است دست پا زدن در بند عشق

برنمی خیزد صدا چون جوهر از زنجیر من

آنچنان رسوا شدم صائب که ماه و آفتاب

از زمین گیران بود با عشق عالمگیر من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

دل ز کاهش واصل آن یار جانی شد ز من

این زمینی از ریاضت آسمانی شد ز من

مشت خاری داشتم تا آشیانی داشتم

باغها سر تا سر از بی آشیانی شد ز من

خانه داری دستگاه عیش بر من تنگ داشت

خانه یک شهر از بی خانمانی شد ز من

تا چو تاک از دست خود دادم عنان اختیار

نخل سرکش زیر دست از خوش عنانی شد ز من

ریختم در پیش دریا آبروی خود، ولیک

صد صدف سیراب از گوهرفشانی شد ز من

چون گل رعنا درون خویش اندودم به خون

تا درین بستانسرا رنگ خزانی شد ز من

می کنم صائب قضا گر عمر کوتاهی نکرد

آنچه فوت از زندگی در شادمانی شد ز من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

 

دست کوته کرد زلف یار از تسخیر من

ریخت از زور جنون شیرازه زنجیر من

با خرابی های ظاهر دلنشین افتاده ام

سیل نتوان گذشت از خاک دامنگیر من

سختی ره می شود سنگ فسان عزم مرا

برنمی گردد، اگر بر سنگ آید تیر من

خاکیان از جوهر پوشیده من غافلند

زیر گردون است در زیر سپر شمشیر من

آفتاب بی زوال عشق بر من تافته است

موی آتش دیده گردد خامه از تصویر من

غوطه در سرچشمه آب حیاتش می دهند

هر که می ریزد عرق چون خضر در تعمیر من

گر به ظاهر دیده من شد سفید از انتظار

متصل با قصر شیرین است جوی شیر من

اینقدر وحشت نمی بردم به خود هرگز گمان

در کمند زلف او نگذاشت چین نخجیر من

چون عرق چشمم به روی گلعذاران وا شده است

آفتاب و مه نمی آید به چشم سیر من

چون تواند سبزه زیر سنگ قامت راست کرد؟

می کند کوته زبان عذر را تقصیر من

سرو و سوسن را دل آزاده من داغ داشت

حلقه مردانه چشم تو شد زنجیر من

گفتم از پیری شود بند علایق سست تر

قامت خم حلقه ای افزود بر زنجیر من

یک دل غمگین جهانی را مکدر می کند

باغ را در بسته دارد غنچه دلگیر من

گر چنین صائب جنون من ترقی می کند

حلقه ها در گوش مجنون می کشد زنجیر من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

مغز را آشفته می سازد دل پر شور من

پنبه برمی دارد از مینا می منصور من

جای حیرت نیست گر در خم نمی گیرد قرار

پاره شد زنجیر تاک از باده پر زور من

گر چه از داغ است در زیر سیاهی سینه ام

آب می گردد به چشم آفتاب از نور من

دامن دشت قناعت باغ و بستان من است

از کف دست سلیمان می گریزد مور من

گر چه بر من فکر روزی زندگی را تلخ ساخت

شش جهت شان عسل گردید از زنبور من

آه گرمی بود کز بی طاقتی قد می کشید

داشت شمعی بر سر بالین اگر رنجور من

سوده الماس می دارند از زخمم دریغ

آه اگر می خواست مرهم از کسی ناسور من

وای بر من گر نمی شد با هزاران زخم و داغ

سرد مهری های یاران مرهم کافور من

شد سیاهی صائب از داغ درون لاله محو

کی ندانم صبح خواهد شد شب دیجور من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

آسمان ها را به چرخ آرد دل پر شور من

می کند از جای خم را باده پر زور من

خاکیان بی بصیرت را نمی آرد به شور

ورنه می ریزد نمک در چشم اختر شور من

دیده رغبت به هر شهدی نمی سازم سیاه

بر شکرخند سلیمان است چشم مور من

حرف حق را بر زمین انداختن بی حرمتی است

از سریر دار منبر می کند منصور من

از رگ خامی نباشد میوه من ریشه دار

نشأه می می دهد در غورگی انگور من

بود کوه بیستون فرهاد را گر سنگ زور

از دل سنگین خوبان است سنگ زور من

نیست غیر از نیش رزق من ز کافر نعمتان

شش جهت هر چند شد پر شهد از زنبور من

گر چه شد صحن زمین از کاسه ام چینی نگار

باده از جام سفالین می خورد فغفور من

از جواهر سرمه الماس روشن گشته است

کی به مرهم چشم می سازد سیه ناسور من؟

کی به درمان تن دهد آن کس که ذوق درد یافت؟

دست از دست مسیحا می کشد رنجور من

این نمک کز شورش عالم به زخم من رسید

می شود صبح قیامت مرهم کافور من

ز اختر طالع چه بگشاید، که خورشید منیر

خال روی زنگیان شد از شب دیجور من

از تب سوزان دل شبها چراغم روشن است

نیست حاجت شمع دیگر بر سر رنجور من

تا به جمع مال حرص اغنیا را دیده است

می کشد، گر دانه ای دارد، به خرمن مور من

جلوه برق تجلی را مکان خاص نیست

از دل سنگین خوبان است کوه طور من

گر در احیای سخن کردم قیامت دور نیست

کز صریر خامه خود بود صائب صور من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:24 PM

عمر اگر باشد ز قید تن رها خواهم شدن

بی گره چون موجه آب بقا خواهم شدن

بینوا سازد مرا گر چند روزی برگریز

در بهاران صاحب برگ و نوا خواهم شدن

می کند بر مدعای من فلک ها سیر و دور

گر چنین بی مطلب و بی مدعا خواهم شدن

چون لباس غنچه دارد چرخ مینایی خطر

گر به قدر آنچه گشتم غنچه، وا خواهم شدن

هوشمند و میکش و دیوانه و عاقل شدم

تا ز نیرنگ جهان دیگر چها خواهم شدن

غافل از مرکز نگردد گردش پرگار من

ساکن آن آستانم هر کجا خواهم شدن

از بصیرت نیست مردم را نیاوردن به چشم

من که در اندک زمانی توتیا خواهم شدن

برندارد خاکساری دست از دامن مرا

بر زمین گر نقش بندم، نقش پا خواهم شدن

گر چنین فکر تو از خود می برد بیرون مرا

حلقه بیرون این ماتم سرا خواهم شدن

داشتم چون سرو از آزادگی امیدها

من چه دانستم چنین سر در هوا خواهم شدن

گشت خط آشنارو پرده بیگانگی

با تو حیرانم دگر کی آشنا خواهم شدن

منزل اول گرانباری به خاکم می کند

گر به این سامان حسرت زو جدا خواهم شدن

زود خواهم کرد صائب حلقه نام خویش را

گر به این عنوان ز پیری ها دو تا خواهم شدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5002518
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث