به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نست چون مژگان بلند و پست در گفتار من

تیر یک ترکش ز همواری بود افکار من

پیش من طوطی ز خجلت سبز نتواند شدن

گوشها را تنگ شکر می کند گفتار من

اشک نیسان را که در چشم صدف گرداند آب

مهره گل می شمارد گوهر شهوار من

خواب شیرینی که مردم جا به چشمش می دهند

می کند کار نمک با دیده بیدار من

از غزل پر کن بود دیوان من صائب تهی

سبزه بیگانه را ره نیست در گلزار من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

چند گردد قسمت افسردگان گفتار من؟

تا به کی تلقین خون مرده باشد کار من؟

خاکیان از سیر و دور من کجا واقف شوند؟

آسمان جایی که باشد نقطه پرگار من

می زند موج حلاوت بوستان از ناله ام

اشک شبنم گریه تلخی است از گلزار من

گرم جولانی ندارد همچو من این خاکدان

داغها دارد زمین بر سینه از رفتار من

بال اقبال هما را در سعادت گستری

می شمارد فرد باطل سایه دیوار من

چون رگ کان نیست ممکن از گهر مفلس شود

هر رگ ابری که برخیزد ز دریا بار من

چون فلک، سیر مه و اختر دلم را وا نکرد

وا نشد زین ناخن و دندان گره از کار من

همچو قارون در ضمیر خاک پنهان گشته است

در ته گرد کسادی گوهر شهوار من

پیش من کفرست از یاد خدا غافل شدن

از رگ خواب است زنار دل بیدار من

نیست بی حاصلتری از من که پیر می فروش

برنمی گیرد به جامی جبه و دستار من

بر زبان و دل مرا جز گفتگوی عشق نیست

می جهد چون سنگ و آهن آتش از گفتار من

پنجه مرجان شود چون دست دریا رعشه دار

چون برآید ز آستین مژگان گوهربار من

از تب گرم است صائب شمع بر بالین مرا

از سرشک تلخ باشد شربت بیمار من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

می زداید بی کسی زنگ از دل افگار من

از پرستاران گرانتر می شود بیمار من

پرتو منت کند عالم به چشم من سیاه

باشد از تردستی روشنگران زنگار من

ریشه کفرست محکم در دل سنگین مرا

چون سلیمانی گسستن نیست با زنار من

نیست با این خاکدان دلبستگی یک جو مرا

برگ کاهی می شود بال و پر دیوار من

دارم از بیم گسستن روز و شب پاس نفس

دستباف عنکبوتان است پود و تار من

روزگار از طوطی من گر شکر دارد دریغ

حرف شیرین تنگ شکر می کند منقار من

دولت بیدار دانند آنچه کوته دیدگان

چشم خواب آلود می داند دل بیدار من

روی خندان من آرد خون رحمت را به جوش

دست گلچین غنچه بیرون آید از گلزار من

آبروی من چو گوهر سر به مهر عزت است

آب برمی آرد از خود ابر گوهربار من

از صدف ترسم برآید پوچ مانند حباب

می خورد از بس درد خود گوهر شهوار من

دیده یوسف شناسی نیست در مصر وجود

ورنه جنس یوسفی کم نیست در بازار من

دشمن خونخوار را از عجز می پیچم عنان

سد راه سیل گردد پستی دیوار من

مرگ هیهات است سازد از فراموشان مرا

من همان ذوقم که می یابند از گفتار من

می کند صائب سراغ قبله در بیت الحرام

هر که جوید مصرع برجسته از اشعار من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

چون زند موج حلاوت کلک شکر بار من

پسته خندان شود لب بسته از گفتار من

دامن فکر من است از دامن گل پاکتر

چشم شبنم می پرد در حسرت گلزار من

چون صدف دریادلان را باز می ماند دهن

گوهرافشانی کند چون کلک گوهربار من

در پس آیینه از خجلت نهان گردیده اند

طوطیان در روزگار کلک شکر بار من

عالمی بیدار شد از ناله ام، گویا شده است

مشرق صبح قیامت رخنه منقار من

سرو و شمشاد و صنوبر پایکوبان می شوند

هر که خواند در چمن یک مصرع از افکار من

حلقه بیرون در کرده است خلط و زلف را

بر بیاض گردن سیمین بران اشعار من

شیشه گردون خطر دارد ز زور باده ام

کیست تا بر لب گذارد ساغر سرشار من؟

سینه افسرده گلشن در ایام خزان

می زند جوش بهار از گرمی گفتار من

هر رگ سنگی شود انگشت زنهار دگر

کوه را گر دل فشارد ناله های زار من

همچو کوه قاف در موج پری پنهان شده است

بیستون عشق از فرهاد شیرین کار من

دست گلچین غنچه از جوش بهاران می شود

ورنه چوب منع را ره نیست در گلزار من

مزد کار من ز ذوق کار من آماده است

کارفرما فارغ است از اهتمام کار من

رشته موج سراب از جوش گوهر بگسلد

آستین چون برفشاند ابر گوهربار من

بحر نتواند نفس دیگر ز جزر و مد کشید

گر چنین بر خود ببالد گوهر شهوار من

بر دل آزاده خود بار خود را بسته ام

نیست دوش هیچ کس چو سرو زیر بار من

چون نفس در دل نگردد عندلیبان را گره؟

غنچه می خسبد نسیم صبح در گلزار من

از پشیمانی لب خود را به دندان می گزد

هر که اندازد ز نادانی گره در کار من

روی در آیینه زانوی خود آورده ام

نیست چون طوطی وبال دیگران زنگار من

جلوه دست حمایت می کند ز آهستگی

بر سر موران ره، پای سبکرفتار من

درد بر من صائب از درمان گواراتر شده است

دست از دست مسیحا می کشد بیمار من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

می گذشت از پرده های آسمان فریاد من

برنمی آید کنون از آشیان فریاد من

در جوانی می گذشت از سنگ خارا ناله ام

تیر بی پر شد ز قد چون کمان فریاد من

یک نوا دارم ولی چون بلبل از نیرنگ گل

جلوه دیگر کند در هر دهان فریاد من

نیست چون بلبل، زبانی ناله پر شور من

همچو نی خیزد ز مغز استخوان فریاد من

گر چه صحبت یک نفس باشد جدایی مشکل است

از فراق تیر باشد چون کمان فریاد من

بلبلان را ناله من بر سر شور آورد

من چو نالم خیزد از چندین زبان فریاد من

می خورم افسوس بر عهدی که بودم در چمن

در قفس نبود ز هجر آشیان فریاد من

می شود هر برگ سبز او زبان بلبلی

پهن گردد گر به صحن گلستان فریاد من

ابر نتوانست گشتن سرمه آواز رعد

چون شود در پرده های دل نهان فریاد من؟

من به امید تو گاهی می شدم دستانسرا

تا تو رفتی شد غریب گلستان فریاد من

سرکش افتاده است آن رعنا، وگرنه سرو را

سر به گلشن داد چون آب روان فریاد من

کی چنین آواره می شد فکر من هر جانبی؟

مستمع می یافت گر در اصفهان فریاد من

کوه چون ابر بهاران روی در صحرا نهد

گر شود با رعد صائب همعنان فریاد من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

هرگز آهی سر نزد از جان غم فرسود من

چشم مجمر روشن است از آتش بی دود من

سوختم در دوزخ افسردگی، یارب که گفت

روی گرم از آتش سوزان نبیند عود من

گرم چون خورشید یک بار از در یاری درآ

سرمه ای شد چشم روزن ها ز آه و دود من

پنجه مرجان شود در بحر خجلت موج زن

دست چون بیرون کند مژگان خون آلود من

ضعف دل دارم مسیح از نبض من بردار دست

هست در سیب زنخدان بتان بهبود من

از سر سودای تیغ او گذشتن مشکل است

سر درین سودا نهادم تا چه باشد سود من

صائب از گلزار صلح کل خرامان می رسم

شیوه رنجش نمی داند دل خشنود من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

آه گرمی هست دایم در دل بی تاب من

نیست هرگز بی چراغی گوشه محراب من

شورشی دارم که می پاشم چو ابر از یکدگر

کوه قاف آید اگر پیش ره سیلاب من

شوربختی بین که ریزد بحر با چندین گهر

خار و خس در کاسه دریوزه گرداب من

می برد بر حال قارون رشک در زیر زمین

در ته گرد کسادی گوهر شاداب من

چند بتوان آبروی گریه پیش صبح ریخت؟

تا به کی صرف زمین شور گردد آب من؟

از شتاب عمر گفتم غفلت من کم شود

زین صدای آب سنگین تر شد آخر خواب من

مرگ نتواند مرا از بی قراری بازداشت

می شود صائب ز کشتن زنده تر سیماب من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

شد در ایام کهنسالی گرانتر خواب من

در کف آیینه لنگردار شد سیماب من

صبح بیداری شود گفتم مرا موی سفید

پرده دیگر شد از غفلت برای خواب من

بس که با گرد خجالت طاعتم آمیخته است

خاک می لیسد زبان شمع در محراب من

تا نپیوندم به دریا، نیست آسایش مرا

می کند گرد یتیمی خاک را سیلاب من

پیچ و تاب رشته برمی داشت دست از گوهرم

تشنه ای سیراب می گردید اگر از آب من

همچو پیکان در تن از بی طاقتی در گردش است

از کجا تا سر برون آرد دل بی تاب من

گر چه از سرگشتگان این محیطم عمرهاست

نیست غیر از مشت خاری حاصل گرداب من

دارد از زورآوری خم در خم صید نهنگ

سر فرو نارد به صید ماهیان قلاب من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

دامن خود را کشید آه سرو ناز از دست من

آه کان آهوی وحشی جست باز از دست من

از ره بیچارگی می آرمش در دام خویش

گر به گردون می رود آن چاره ساز از دست من

از ادب هر چند کوتاه است دست جرأتم

چاک ها دارد چو گل دامان ناز از دست من

صید من وحشی است، بی زحمت نمی آید به دست

صد الف بر سینه دارد شاهباز از دست من

از غبار خاطرم آیینه ها دربسته شد

سنگ بر دل می زند آیینه ساز از دست من

گریه شادی مرا از وصل او محروم کرد

برد وسواس وضو وقت نماز از دست من

بس که پیچیدم به فکر زلف، صائب روز و شب

بر جنون زد خامه معنی طراز از دست من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

از برای کام دنیا خویش را غمگین مکن

پشت پا زن بر دو عالم، دست را بالین مکن

نخل نوخیز تو بهر بوستان دیگرست

ریشه محکم در زمین عاریت چندین مکن

چشم خواب آلود را در گوشه نسیان گذار

راه دوری پیش داری بار خود سنگین مکن

اشک خونین در قفا دارد وداع رنگ و بو

خانه ای کز وی برون خواهی شدن رنگین مکن

می چکد خون از سر شمشیر حشر انتقام

پنجه از خون ضعیفان سرخ چون شاهین مکن

تیشه ای داری چو آه آتشین در آستین

سنگ راهت گر شود کوه گران، تمکین مکن

هر چه پیشت آورد قسمت، به آن خرسند باش

از برای زیستن اندازه ای تعیین مکن

خارخار حرص را در پرده دل ره مده

ناقه گردون نورد روح را گرگین مکن

زخم دندان ندامت در کمین فرصت است

کام خود از بوسه شکر لبان شیرین مکن

غنچه مستور می خواهد بهشت روی یار

چشم خود را باز بر رخسار حورالعین مکن

نقد از مرگ ارادی ساز حشر نسیه را

منزل خود را دراز از چشم کوته بین مکن

شکر این تلخرویان نی به ناخن می کند

وقت حاجت جز به خون خود دهن شیرین مکن

نان جو خور، در بهشت سیر چشمی سیر کن

دل چو گندم چاک بهر خوشه پروین مکن

شهپر طاوس را آخر مگس ران می کنند

فخر بر عریان تنان از جامه رنگین مکن

در نمی گیرد به ارباب خرد افسون عشق

گر نه ای بیکار، خون مرده را تلقین مکن

آب صاف و تیره صائب دشمن آیینه است

سینه خود را غبارآلود مهر و کین مکن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:16 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5002506
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث