به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

می شود از دم زدن خراب وجودم

پرده آه است چون حباب وجودم

گردش چشمی است دور زندگی من

مد نگاهی است چون شهاب وجودم

هیچ نبسته است در طلسم حیاتم

جلوه خشکی است چون سراب وجودم

ذره من زندگی ز خویش ندارد

بسته به دامان آفتاب وجودم

حاصل من نیست غیر تهمت هستی

برفکند چون زرخ نقاب وجودم

همچو حبابم که در طلسم تعین

نیست به جز پرده حجاب وجودم

جلوه دو دست در نظر نفسم را

بس که به رفتن کند شتاب وجودم

حاصل من نیست جز خیال پریشان

پرده غفلت بود چو خواب وجودم

نیست به جز تار و پود آه ندامت

همچو کتان پیش ماهتاب وجودم

موج سرابم کز این بساط ندارد

هیچ به کف غیرپیچ و تاب وجودم

همچو هلال است یک اشاره ابرو

بس که بود پای در رکاب وجودم

عمر شکر خنده ام چو گل دو سه روزست

گریه تلخ است چون گلاب وجودم

خانه جدا می کنم ز ساده دلیها

گر چه ز دریاست چون حباب وجودم

ز آتش و خاک است و باد و آب سرشتم

چون شود ایمن ز انقلاب وجودم؟

کاش در آنجا ز من حساب نگیرند

نیست در اینجا چو در حساب وجودم

سوخت دلم را سپهر صائب و نگذاشت

تا شنود بوی این کباب وجودم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

دل به حرف پوچ تا کی شاد خواهی ساختن؟

مصحف خود چند کاغذ باد خواهی ساختن؟

می کند موج حوادث رخنه چون جوهر در او

گر حصار خانه از فولاد خواهی ساختن

خاکمالت می دهد چرخ مقوس همچو تیر

شهپر خود گر ز برق و باد خواهی ساختن

بال پرواز مرا اول به یکدیگر شکن

گر مرا از دام خود آزاد خواهی ساختن

بر لب بام آفتابت از غبار خط رسید

کی دل ویران من آباد خواهی ساختن؟

خنده ای بر روی من کن در زمان زندگی

این که بعد از مرگ روحم شاد خواهی ساختن

پرده ای از عفو بر روی گناه من بپوش

روز محشر گر مرا ایجاد خواهی ساختن

گر مرا سازی خراب از جلوه مستانه ای

کعبه ای ای سنگدل آباد خواهی ساختن

دست از تعمیر تن بردار صائب، تا به کی

بر سر ریگ روان بنیاد خواهی ساختن؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

چند بزم باده پنهان از حریفان ساختن؟

خویش را آراستن، آیینه پنهان ساختن

پنجه خورشید را در آستین دزدیدن است

عشق را در پرده ناموس پنهان ساختن

کار بر شیرازه زلف تو مشکل می شود

ورنه آسان است دلها را پریشان ساختن

می تواند مور، اگر بخت سخن یاری کند

پایتخت خویش از دست سلیمان ساختن

می چکد جای عرق خون از جبین آفتاب

نیست آسان سنگ را لعل بدخشان ساختن

از جوانمردی است با یک قرص همچون آفتاب

عالمی را بی نیاز از خوان احسان ساختن

چون صدف پیش ترشرویان برای قطره ای

دست خود را کاسه دریوزه نتوان ساختن

پیش دانا از تمام علم ها بالاترست

خویش را با دانش سرشار نادان ساختن

یا ز سیلاب حوادث رو نباید تافتن

یا نباید خانه در صحرای امکان ساختن

بر سر گفتار صائب را قدح می آورد

کار آیینه است طوطی را سخندان ساختن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

آن خرابم کز زبانم حرف نتوان ساختن

بیش ازین ما را مروت نیست ویران ساختن

از زمین عیسی به چرخ از راه خودسازی رسید

چند باشی در مقام قصر و ایوان ساختن؟

گوهر ما را گرانی در نظرها شد گران

کاش خود را می توانستیم ارزان ساختن

خشم را در پرده های خلق پنهان کردن است

آتش سوزنده را بر خود گلستان ساختن

از می لعلی تن خاکی خود را چون سبو

دست تا از توست می باید بدخشان ساختن

محرم گنج الهی نیست هر ناشسته روی

از توانگر فقر را شرط است پنهان ساختن

چشم اگر داری که در چشم جهان شیرین شوی

چون گهر باید به تلخ و شور عمان ساختن

تا نباشد همت روشندلی چون آفتاب

خویش را چون صبح نتوان پاکدامان ساختن

چون توانم داد صائب کار جمعی را نظام؟

من که نتوانم سر خود را به سامان ساختن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

تا چون درویشان توان با گاه گاهی ساختن

از سبک مغزی است با زرین کلاهی ساختن

خاک در چشمش، اگر گردد به ظاهر گوشه گیر

هر که بتواند پناه از بی پناهی ساختن

در تلاش نام نتوان چون عقیق ساده لوح

با دل پر خون به ننگ رو سیاهی ساختن

بستر و بالین ز خشت و خاک کن در زندگی

عاقبت چون خوابگاه از خاک خواهی ساختن

از برای طعمه چون قلاب گردن کج مکن

تا به آب خشک بتوان همچو ماهی ساختن

بهر قطع راه عقبی بال سامان دادن است

سیم و زر را پیشتر از خویش راهی ساختن

در هوای جذب دنیای خسیس ای سست مغز

رنگ خود چون کهربا تا چند کاهی ساختن؟

می تواند غوطه در دریای آتش زد دلیر

هر که بتواند به قرب پادشاهی ساختن

از محیط آفرینش فلس اگر داری طمع

با هزاران خار می باید چو ماهی ساختن

از گرانجانان به چوگان گوی سبقت بردن است

قامت خود خم به فرمان الهی ساختن

نیست ممکن صائب از روباه آید کار شیر

مصلحت نبود رعیت را سپاهی ساختن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

فاش خواهد شد ز آهم عشق پنهان باختن

ز اضطراب شمع من گل می کند جان باختن

اختراع تیزدستی های سودای من است

سینه را در عاشقی پیش از گریبان باختن

می کند زنجیریان حلقه زلف ترا

شانه با چندین زبان تلقین ایمان باختن

گوی خورشید از گریبان فلک بیرون کند

زلف او گر سر فرو آرد به چوگان باختن

ننگ خواهش لذت عمر ابد را می برد

آبرو نتوان برای آب حیوان باختن

صائب از من یاد دارد شبنم این بوستان

چشم در نظاره خورشیدرویان باختن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

از بصیرت نیست دنبال تمنا تاختن

همچو طفلان هر طرف بهر تماشا تاختن

تا چو سوزن رشته پیوند مریم نگسلی

از زمین بر آسمان نتوان چو عیسی تاختن

چون توانی همعنان شد با سبکروحان، که تو

مانده کردی مرکب تن را ز بی جا تاختن

دارد آتش زیر پای خویشتن موج سراب

از سبک مغزی بود دنبال دنیا تاختن

گوی سبقت هر که از میدان برد مردست مرد

سهل باشد در بیابان اسب تنها تاختن

بر سبک مغزی غبار انفعال افزودن است

اسب چوبین با براق عرش پیما ساختن

داغ دارد جرأت پروانه صائب شیر را

از که می آید به آتش بی محابا تاختن؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

چند چون خامان نظر بر ماهتاب انداختن؟

تا کی این مشت نمک در چشم خواب انداختن؟

گر چه از من خامتر صیدی ندارد کوی عشق

می توان در سینه گرمم کباب انداختن

بس که از خواب پریشان چشم من ترسیده است

چشم نتوانم به چشم نیمخواب انداختن

گر نیندازد، ستم بر نوبهار خود کند

در خزان هر کس که بتواند شراب انداختن

در میان دلبران از چشم پر کار تو ماند

دل ز مردم بردن و خود را به خواب انداختن

قطره ناچیز را دریای گوهر کردن است

سر چو شبنم در کنار آفتاب انداختن

عشرت ده روزه را عیش مخلد کردن است

مهر گل از دور بینی بر گلاب انداختن

پیش من خوشتر بود از منت آب حیات

تشنه لب خود را به دریای سراب انداختن

دانه در صحرای پر آتش پریشان کردن است

در زمین شور، گوهر چون سحاب انداختن

قلب روی اندود خود را سیم خالص کردن است

نور بر آب روان چون ماهتاب انداختن

به که صائب بر ندارد چشم از رخسار ماه

هر که نتواند نظر بر آفتاب انداختن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

گر چو غواصان توانی پای از سر ساختن

می توانی جیب و دامن پرز گوهر ساختن

ایمنند آزاد مردان از پریشان خاطری

فرد را نتوان مجزا همچو دفتر ساختن

گر به این دستور گردد دستگاه عیش تنگ

صبح نتواند تبسم را مکرر ساختن

همچو مجنون می کند تسخیر وحش و طیر را

هر که بتواند ز موی خویش افسر ساختن

بی مثال افتاده یارم، ورنه چون فرهاد من

بیستون را می توانستم مصور ساختن

شمه سهلی است از نیرنگ سازی های حسن

بوسه در پیغام های تلخ مضمر ساختن

حلقه بر هر در زدن سرگشتگی می آورد

چون کلید قفل می باید به یک در ساختن

همچو موران از قناعت دست صائب برمدار

تا شود آسان ترا از خاک شکر ساختن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

شمه ای از حیرت عشق است دل پرداختن

با هزار آیینه در کف خویش را نشناختن

غنچه از من یاد دارد در حریم بوستان

از همه روی زمین با گوشه دل ساختن

گر مجرد سیرتی، چون دار می باید ترا

خانه را از غیر اسباب فنا پرداختن

سایه اول بر سر شوریده ما می کند

هر سبکدستی که می آید به چوگان باختن

ماه تابان کیست تا از من تواند تاب برد؟

پیش هر ناشسته رویی رنگ نتوان باختن

رو به هر جانب که آرد در حصار آهن است

هر که را باشد سلاحی چون سپر انداختن

شوق چون پا در رکاب بی قراری آورد

می توان با مرکب چوبین بر آتش تاختن

این جواب آن غزل صائب که ملا گفته است

عاشقی دانی چه باشد، جان و دل پرداختن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5005108
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث