به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

شمه ای از حیرت عشق است دل پرداختن

با هزار آیینه در کف خویش را نشناختن

غنچه از من یاد دارد در حریم بوستان

از همه روی زمین با گوشه دل ساختن

گر مجرد سیرتی، چون دار می باید ترا

خانه را از غیر اسباب فنا پرداختن

سایه اول بر سر شوریده ما می کند

هر سبکدستی که می آید به چوگان باختن

ماه تابان کیست تا از من تواند تاب برد؟

پیش هر ناشسته رویی رنگ نتوان باختن

رو به هر جانب که آرد در حصار آهن است

هر که را باشد سلاحی چون سپر انداختن

شوق چون پا در رکاب بی قراری آورد

می توان با مرکب چوبین بر آتش تاختن

این جواب آن غزل صائب که ملا گفته است

عاشقی دانی چه باشد، جان و دل پرداختن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

در کهنسالی نفس را راست نتوان ساختن

راست ناید با کمان حلقه تیر انداختن

از سبکروحان نیاید با گرانان ساختن

چون تواند کشتی خالی به لنگر تاختن؟

گریه هم زنگ کدورت می برد از دل مرا

گر به تردستی توان آیینه را پرداختن

سخت نامردی است گر تیغ از نیام آرد برون

هر که سازد کار دشمن از سپر انداختن

در خطرگاهی که تیر از خاک می روید چو نی

گردن دعوی نباید چون هدف افراختن

گفتگوی سخت با ممسک ندارد حاصلی

بر درخت بی ثمر تا چند سنگ انداختن؟

سایه بال هما ز افتادگی گردد بلند

صرفه نبود حرف ما را بر زمین انداختن

کرد خرج آب و گل کوتاه بینی ها مرا

پیشتر از خانه می بایست خود را ساختن

گوشه چشمی اگر باشد ازان نقش مراد

می توان صائب دو عالم را به داوی باختن

نیکی از آب روان چون تیر برگردد ز سنگ

زیر تیغ یار صائب می توان جان باختن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

بی تحمل خصم را هموار نتوان ساختن

گل ز زخم خار شد امن از سپر انداختن

غافل از آه ندامت در جوانی ها مشو

کز کمان حلقه ممکن نیست تیر انداختن

زنگ غفلت بیش شد از گریه مستی مرا

چون به تردستی توان آیینه را پرداختن؟

با قضای آسمانی چاره جز تسلیم نیست

گردن دعوی نباید زیر تیغ افراختن

می توان با خار در یک پیرهن بردن به سر

لیک دشوارست با (نا)سازگاران ساختن

ز آتش دوزخ ملایم طینتان را باک نیست

زر دست افشار آسوده است از بگداختن

منبر از دار فنا منصور اگر سازد رواست

حرف حق را از ادب نبود به خاک انداختن

دشمنان کینه جو را می نماید سینه صاف

از غبار کینه صائب سینه را پرداختن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

چیست جان تا زیر تیغ یار نتوان باختن؟

سهل باشد پیش آب زندگی جان باختن

قطره را گوهر، گهر را بحر عمان کردن است

سر چو شبنم در ره خورشید تابان باختن

در شبستانی که اشک شمع آب زندگی است

نیست بر پروانه مشکل خرده جان باختن

پیش تیغی کز رنگ جان است زلف جوهرش

چیست این استادگی در خرده جان باختن؟

خودنمایی چیست تا از بیخودی غافل شوند؟

بهر این آیینه نتوان آب حیوان باختن

فارغ است از سرمه ابر سیه آواز رعد

عشق را در پرده ناموس نتوان باختن

سبز کن چون مور در ملک قناعت گوشه ای

تا شود آسان ترا ملک سلیمان باختن

خون رحمت در دل ابر بهار آرد به جوش

بر امید نسیه نقد خود چو دهقان باختن

با کمال علم، ملزم گشتن از نادان خوش است

این قمار برده را شرط است آسان باختن

دل ز شبنم می برد خواهی نخواهی آفتاب

اختیاری نیست عاشق را دل و جان باختن

زود سر را گوی چوگان ملامت می کند

با قد خم گشته با اطفال چوگان باختن

دارم این یک چشمه کار از پیر کنعان یادگار

چشم را از گریه در راه عزیزان باختن

صائب از اوضاع عالم دیده بینش بپوش

چند عمر خویش در خواب پریشان باختن؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

با لب او کار دندان می کند سین سخن

زین سبب کم حرف افتاده است آن شیرین دهن

سوختم، پاس دل بی تاب دارم تا به کی؟

بیش ازین نتوان نهفت اخگر به زیر پیرهن

چشم مجمر موم را خوناب حسرت می کند

چون تواند گشت خاموشی مرا مهر دهن؟

چیدن دامن ز صحبت ها کمند شهرت است

شمع فانوسم که باشد خلوتم در انجمن

تشنه ای از آب او هرگز لب خود تر نکرد

سرنگون هر چند افتاده است آن چاه ذقن

سیم و زر بر آتش حرص آب نتواند زدن

از گرستن نیست مانع شمع را زرین لگن

در حریم بیضه چون عیسی شود گویا ز مهد

نیست حاجت طوطی ما را به تلقین سخن

بسترش خار است صائب تا بود در کان گهر

نیست جز سنگ ملامت رزق پاکان از وطن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

شد ز پیری ها مرا گوش گران مهر دهن

چون زبان آور شوم چون بسته شد راه سخن؟

مغز من از پوچ گویان خانه زنبور بود

گوش سنگین شد حصار آهنین از بهر من

می کند بی پرده عیبش را به آواز بلند

هر که در گوش گران آهسته می گوید سخن

از چه از گفتار خود را نیک یا بد می کنی؟

چون به خاموشی ز نیکان می تواند شد بی سخن

گر ز بی سرمایگی دستت ز سیم و زر تهی است

می توان تسخیر دلها کرد با خلق حسن

می توان پرهیز کرد از دشمنان خارجی

وای بر آن کس که گرگ او بود در پیرهن

از طبیبان چاره گوش گران صائب مجو

کیست این در را گشاید جز خدای ذوالمنن؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

 

عاشق صادق نیندیشد ز آتش تاختن

زر خالص را محابا نیست از بگداختن

روزگاری را که کردم صرف تسخیر بتان

می توانستم دو عالم را مسخر ساختن

آبرویی را که کردم صرف این بی حاصلان

آسیایی می توانستم به دور انداختن

رنگ یکتایی نگیرد رشته چون همتاب نیست

سازگاری نیست با ناسازگاران ساختن

آن که کار سهل ما را در گره انداخته است

می تواند کار عالم را به ابرو ساختن

سرکشان را مهربان خویش کردن مشک است

سهل باشد آسمان را بر زمین انداختن

از بهشت عدن صائب صلح کن با وصل یار

بر امید نسیه نقد عمر نتوان باختن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

کرسی دارست اوج اعتبار این جهان

دل منه بر دولت ناپایدار این جهان

با گرفتن گر چه دارد جنگ استغنای فقر

گوشه ای گیر از محیط بی کنار این جهان

برگ و بار او کف افسوس و بار دل بود

دل منه چون غافلان بر برگ و بار این جهان

پیش چشم شبنم روشن گهر یک کاسه است

چون گل رعنا خزان و نوبهار این جهان

رشته اشک ندامت، مد آه حسرت است

پیش چشم مو شکافان پود و تار این جهان

تا نگیرد دامنت را خون چندین بی گناه

سرسری بگذر چو باد از لاله زار این جهان

خنده برقی است کز ابر سیه ظاهر شود

شادی پا در رکاب نوبهار این جهان

پرتو خورشید را در دام روزن می کشد

هر که صائب دل نهد بر اعتبار این جهان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

هر کسی کرده است چیزی خوش ز نعمای جهان

وقت را خوش کرده ام من از خوشی های جهان

از جهان و نعمت او داشتم امیدها

کند شد دندان حرص من ز سیمای جهان

خم چه پروا دارد از جوش شراب لاله رنگ؟

چرخ از جا در نمی آید ز غوغای جهان

گوشه امنی که برگ عیش فرش او بود

نیست غیر از گوشه دل در سراپای جهان

حاصلی جز ماندگی مردم ندارند از سفر

می دهد از تیه موسی یاد، صحرای جهان

تشنگی نتوان به آب شور بردن از جگر

دست کوته دار زنهار از تمنای جهان

مردم عالم ز خست خون هم را می خورند

ورنه نعمت نیست کم بر خوان یغمای جهان

سرخ رویی در شراب نارس این نشأه نیست

می کند دل را سیه چون لاله صهبای جهان

پرده های گوش من چون آسمان نیلوفری است

بس که می آید گران بر گوش غوغای جهان

دایم از روی نسب بر هم تفاخر می کنند

نیستند از یک پدر پنداری ابنای جهان

من کدامین قطره ام کز تلخکامی وارهم

آب گوهر تلخ شد از شور دریای جهان

شکرلله بار دیگر صائب از اقبال بخت

زنده کرد از شعر خود ما را مسیحای جهان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

اول ما نیستی و آخر ما نیستی است

هستی پا در رکاب ماست خوابی در میان

دست از دنیا و مافی ها به جز می شسته ایم

در میان ما و زهادست آبی در میان

حالت پوشیده احباب در بزم حضور

می شود ظاهر چو می آید کتابی در میان

از سبب مگذر که پر گوهر نمی گردد صدف

از کرم تا پای نگذارد سحابی در میان

هر که بست از گفتگو لب، نیست بی کیفیتی

کوزه سربسته می دارد شرابی در میان

پوست زندان است بر هر کس که دارد جوهری

تیغ جوهردار دارد پیچ و تابی در میان

پیش اهل حال صائب محشر آماده ای است

هر کجا باشد سؤالی و جوابی در میان

چون صدف دارد خمش در خوشابی در میان

غنچه نشفکته را باشد گلابی در میان

زود بر هم می خورد هنگامه حسن و عشق را

گر نباشد پرده شرم و حجابی در میان

برنمی آرد نفس نشمرده چون صبح از جگر

هر که می داند بود پای حسابی در میان

هست در موی کمر تنها بتان را پیچ و تاب

هر سر موی تو دارد پیچ و تابی در میان

نیست در وحدت سرای آفرینش ذره ای

کز فروغ او ندارد آفتابی در میان

از هوای گوهر یکتای آن بحر محیط

جنت دربسته دارد هر حبابی در میان

دیده روشندلان بی پرده می بیند لقا

هست اگر در چشم ظاهربین نقابی در میان

در حقیقت مو نمی گنجد میان حسن و عشق

گر چه در ظاهر بود ناز و عتابی در میان

دوستان از بی دماغی خون هم را می خورند

نیست در بزمی که مینای شرابی در میان

گر عزیزان لعل و گوهر قیمت یوسف دهند

پیش ارباب بصیرت دارد آبی در میان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5005108
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث