به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

پیش هر تلخی نریزم آبروی خویشتن

می خورم قند از شکست آرزوی خویشتن

رشته این تنگ چشمان رنج باریک آورد

می کنم از جسم زار خود رفوی خویشتن

می فشارم، گر به حرف شکوه بگشاید دهن

چون سبو دستی که دارم بر گلوی خویشتن

در کف آیینه چون سیماب می لرزد به خویش؟

آنچنان لرزد دلم بر آبروی خویشتن

فارغم چون طوطی از حسن گلوسوز شکر

من که شکر می خورم از گفتگوی خویشتن

در غریبی چاره گرد یتیمی چون کنم؟

من که در دریا ندارم شستشوی خویشتن

پیش آن پاکیزه دامن، خانه نارفته ام

گر چه عمرم صرف شد در رفت و روی خویشتن

نیست ممکن این کشاکش از رگ جانم رود

تا نپیوندم به دریا آب جوی خویشتن

تا شدم چون نافه دور از ناف آهوی ختن

می فرستم قاصدی هر دم ز بوی خویشتن

چون به رنگ زرد من بر می خورد برگ خزان

زعفران می مالد از خجلت به روی خویشتن

بی خبر از پیچ و تاب هم سیه روزان نیند

می توان پرسید حال ما ز موی خویشتن

بارها نومید برگشتم ز دکان مسیح

به که خود باشم به همت چاره جوی خویشتن

چون غبارآلود می گردم ز خواب بی غمی

تازه می سازم به خون دل وضوی خویشتن

بس که صائب خویش را در عشق او گم کرده ام

می کنم از همنشینان جستجوی خویشتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

حق گوهر چیست، آب و رنگ گوهر یافتن

نیست تحسینی سخن را بهتر از دریافتن

در بساط سینه هر کس که باشد آه سرد

می تواند در دل شب صبح را دریافتن

جستجوی عشق از افسردگان روزگار

هست در خاکستر سنجاب اخگر یافتن

از وصال کعبه در سنگ نشان آویخته است

هر که قانع گردد از دریا به گوهر یافتن

سینه خود را ز آه آتشین سوراخ کن

تا توانی ره در آن محفل چو مجمر یافتن

سینه پر داغ ما ساده است از نقش امید

نیست ممکن آب در صحرای محشر یافتن

تا تو چون پروانه داری دست بر آتش ز دور

از حریر شعله ممکن نیست بستر یافتن

با نصیب خویش قانع شو که نتوان بی نصیب

جرعه آبی به اقبال سکندر یافتن

عاشق یکرنگ از بیداد عشق آسوده است

دست نتوانست آتش بر سمندر یافتن

می توان آسایش روی زمین چون بوریا

بی تکلف صائب از پهلوی لاغر یافتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

در محبت راز سر پوشیده نتوان یافتن

در قیامت نامه پیچیده نتوان یافتن

مور را ملک سلیمان درنمی آید به چشم

در قیامت دیده نادیده نتوان یافتن

از رگ خامی اثر در باده جوشیده نیست

خواب در چشم به خون غلطیده نتوان یافتن

صیقل آیینه آب روان استادگی است

بی تامل گوهر سنجیده نتوان یافتن

دل به زلف و وعده پا در هوای او مبند

راستی در موی آتش دیده نتوان یافتن

شرم حسن از باده گلگون شود هشیارتر

دولت بیدار را خوابیده نتوان یافتن

دامن تسلیم را صائب به دست آورده ایم

در بساط ما دل غم دیده نتوان یافتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

هیچ همدردی نمی یابم سزای خویشتن

می نهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن

از مروت نیست با سنگ جفا راندن مرا

من که در بند گرانم از وفای خویشتن

من کدامین ذره ام تا بی نیازان جهان

صرف من سازند اوقات جفای خویشتن

راستی در پله افتادگی دارد مرا

می روم در چاه دایم از عصای خویشتن

صد جفا می بینم و بر خود گوارا می کنم

برنمی آیم، چه سازم با وفای خویشتن

بخت اگر در نارسایی ها رسا افتاده است

نیستم نومید از آه رسای خویشتن

می کند گردش فلک بر مدعای من مدام

تا فشاندم آستین بر مدعای خویشتن

از تجلی می تواند سنگ را یاقوت کرد

آن که می دارد دریغ از من لقای خویشتن

هر که با جمعیت اظهار پریشانی کند

می زند فال پریشانی برای خویشتن

این چنین زیر و زبر عالم نمی ماند مدام

می نشاند چرخ هر کس را به جای خویشتن

هر حباب شوخ چشم از پرده ای گردم زند

بحر یکتایی نیفتد از هوای خویشتن

نیستم صائب حریف منت درمان خلق

باز می سازم به درد بی دوای خویشتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

عشق در بند گران است از وفای خویشتن

بید مجنون است خود زنجیر پای خویشتن

از سر این خاکدان هر کس که برخیزد چو سرو

در صف آزادگان باشد لوای خویشتن

داشت حال مهره ششدر دل آزاده ام

تا نیفکندم به آتش بوریای خویشتن

از درون خانه باشد دشمن من چون حباب

می کشم آزار دایم از هوای خویشتن

نیستم در زیر بار منت باد مراد

کشتی خویشم چو موج و ناخدای خویشتن

از زمین کوی او کز برگ گل نازکترست

چون توانم خواست عذر نقش پای خویشتن؟

از سر اخلاص صائب با رضای حق بساز

جنگ دارد بنده بودن با رضای خویشتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

تندخویان می زنند آتش به جان خویشتن

می خورد دل شمع دایم از زبان خویشتن

راه حرف آشنایان سبزه بیگانه بست

اینقدر غافل مباش از گلستان خویشتن

نیست نرگس را چو برگ گل به شبنم احتیاج

دولت بیدار باشد دیده بان خویشتن

چون گل رعنا فریب مهلت دوران مخور

در بهاران بگذران فصل خزان خویشتن

چون صدف ناچار اگر باید لب خواهش گشاد

پیش هر ناشسته رو مگشا دهان خویشتن

سرفرو نارد به چرخ پست فطرت، هر که ساخت

از بلندی های همت آسمان خویشتن

ریزه چین خوان من ذرات و من چون آفتاب

از شفق در خون زنم هر روز نان خویشتن

از زبردستان کسی زه بر کمان من نبست

حلقه بیرون بردم از میدان کمان خویشتن

بلبلان افسرده می گردند صائب، ورنه من

تخته می کردم ز خاموشی دکان خویشتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

برده ام تا از سر کویت نشان خویشتن

هم به جان تو که بیزارم ز جان خویشتن

گه بر آتش می نشاند، گه به آبم می دهد

عاجزم در دست چشم خون فشان خویشتن

در دیار ما که از مغز قناعت آگهیم

طعمه می سازد هما از استخوان خویشتن

ای که می نازی به صبر خویشتن، آیینه هست

می توان کرد از نگاهی امتحان خویشتن

گر گریبان چاک صبحی رو به مشرق آوری

آفتاب از شرم نگشاید دکان خویشتن

خویش را گم کرده ام از بس پریشان خاطری

از سر زلف تو می پرسم نشان خویشتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

چند چون طاوس باشی محو بال خویشتن؟

زیر پای خود نبینی از جمال خویشتن

کم مباش از مرغ بسمل در شهادتگاه عشق

می ز خون خود کن و مطرب ز بال خویشتن

چون مه از نقصان دل خود را مخور، خورشید باش

تا ز حال خود نگردی در زوال خویشتن

مطلب روی زمین در زیر دامان شب است

جز بر این دامن مزن دست سؤال خویشتن

بستر و بالین من از سایه بال هماست

تا سر خود را کشیدم زیر بال خویشتن

عمر خود را کم به امید فزونی می کنند

ساده لوحانی که می دزدند سال خویشتن

با دل افکن گفتگوی دوستی را از زبان

در ثمر پوشیده کن برگ نهال خویشتن

ترجمان گوهر شاداب، آب او بس است

لب بگز صائب ز اظهار کمال خویشتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

آدمی را نیست خصمی چون جمال خویشتن

حلقه فتراک طاوس است بال خویشتن

این کهنسالان که می دزدند سال خویشتن

کهنه دزدانند در تاراج مال خویشتن

صحبت روشندلان باشد حصار عافیت

آب در گوهر نمی گردد ز حال خویشتن

در تلاش اوج عزت هر که می سوزد نفس

سعی چون خورشید دارد در زوال خویشتن

می کشد در خاک و خون رنگین لباسی خلق را

حلقه فتراک طاوس است بال خویشتن

بر گلوی خود ز غیرت می گذارم چون سبو

گر برآرم از بغل دست سؤال خویشتن

غنچه خسبی دارد از سیر چمن فارغ مرا

هست باغ دلگشایم زیر بال خویشتن

در جهان خاکساری خسرو وقت خودم

کم نمی دانم ز جام جم سفال خویشتن

منت درمان ز بی دردان کشیدن مشکل است

از طبیبان می کنم پوشیده حال خویشتن

چون کسی کز چشم بد معشوق را دارد نگاه

صائب از مردم نهان دارم ملال خویشتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

به که غافل باشد آن سرو روان از خویشتن

ورنه خواهد گشت از غیرت نهان از خویشتن

بی نیازست از بدآموزان دل بی رحم او

دارد این شمشیر سنگین دل، فسان از خویشتن

از غم محرومی ارباب بینش فارغ است

حسن مستوری که می گردد نهان از خویشتن

می کند در هر نگاهی روی شرم آلود او

از عرق ایجاد چندین دیده بان از خویشتن

نیست پروای سلاح آن را که چون مژگان کج

می تواند ساختن تیر و کمان از خویشتن

آتش افسرده ام کز یک نسیم التفات

می توانم کرد انشا صد زبان از خویشتن

یوسف پاکیزه دامن از زلیخا چون گریخت؟

می گریزد آشنای او چنان از خویشتن

چون توانم یافت صائب راه کوی یار را؟

من که عمری شد نمی یابم نشان از خویشتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 3:05 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5004028
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث